توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

هاشم زرین کیا هستم علاقه زیادی به یاد گرفتن و یاد دادن و ارزش ایجاد کردن دارم.
این یادگیری میتونه مطالعه کاغذی باشه میتونه تو کار باشه یا حتی تو سفر یا شاید هم همنشینی با انسان ها و البته متمم خوانی یا در راه متمم خوانی باشه.
تا الان یه کارایی کردم الان یه کارایی میکنم و یه کارایی هم در آینده قراره بکنم.
این وبلاگ بیشتر جایی است که من توش تمرین نوشتن میکنم و البته سعی میکنم دیدگاهم رو نسبت به چیز ها مطرح کنم پس انتطار ساختار های علمی و اکادمیک نباشید.
نوع نوشتار این وبلاگ هم بیشتر شبیه گفتار روزمره من است تا نگارشی از جنس بسیار رسمی کتابی

ضمنا با عرض پوزش بابت این که فونت کلمات پست ها خیلی کوچکن دلیل این که فونت این وبلاگ به این شکل است دو تا چیزه:

1 - اونی که قصد خواندن داره دنبال خواند سرسری نباشه
2- بیشتر با متن کلنجار بره

۸ مطلب با موضوع «همراه با من در سفر» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

مهم ترین دلیل زندگی یک انسان چیست؟

این که انسانی کار هایی رو که دوست داره رو انجام بده کافیه؟

ایا موحبتی بزرگ تر از این در تمام زندگی در دنیا وجود داره که وقتی بقیه انسان های جامعه اسم اون فرد را میشنوند و ازش یاد میکنند لبخندی بر لبشان می نشیند و اون انسان رو تقدیس میکنند وجود دارد.


میخوام یه داستانی تعریف کنم از جنس خاطره از جنس آدم هایی که همیشه در قلبم خواهند موند.
 اگر یادتون باشه در سفرنامه ی به سوی جنوب شرقی به این تاکید داشتم که سفر به سیستان و بلوچستان یکی از پر لذت ترین زمان هایی بود که در زندگیم تجربه کردم. بگذریم از اون لذتی که از طبیعت زیبای اون جا بردم که واقعا طبیعت فوق العاده ای بود.

ولی جذاب ترین چیزی که من رو جذب کرد آدم هاش بود. آدم هایی فوق العاده دوست داشتنی نمیدونم از کدوم یکی هاشون بگم؟ از اون خانمی که تو موزه جنوب شرق کار میکرد و وقت زیادی رو برای راهنمایی ما گذاشت یا مسئول پژوهشکده دانشجویی که انقدر رو گشاده بود؟ یا سترام عزیز که موزه ی شخصی اش رو ایجاد کرده بود و به دنبال باز افرینی کلپورگان بود یا از اقا فرشته مصطفی و  علی محبی عزیز و یا اون دوستان چابهاری که روز عید رو برای ما گذاشتن و سنگ تمام گذاشتن(انقدر خوب مهربون و انسان بودن که از این خاصیت های انسانی شون متعجب میشدم شاید باروتون نشه آژانس میگرفتم و وقتی میخواستم حساب کنم نمیزاشتن این اتفاق بیفته دعوت میکردن بدون هیچ چشم داشتی محبت میکردن فقط به خاطر این که ذاتشون مهربون و خوب بود و از کوزه همان تراود که در اوست )

اما شاید بتونم بگم نقطه عطف این سفر بلاشک قله تفتان بود. قله ای با اتش فشانی نیمه فعال که بسیار زیابست و خاطرات فراموش نشدنی رو برای من و مهرداد کشاورزی عزیز رقم زد و نقطه ی اوج این سفر فرشته های تفتان ( مصطفی عزیز ) و علی محبی نازنین بودند.

بعضی صحنه ها هیچ وقت از ذهن من خارج نمیشه یکیش بلاشک لحظه ی اشنا شدن با علی مجبی نازنین بود.

اخرین روز سال نود و پنج بود که همزمان شده بود با روز مادر(من از فاصله 2350 کیلومتری از خونه هماهنگ کردم که دوست عزیزم علی حسن زاده کادو رو برسونه به مادر دلبندم) ساعت  چهار و نیم صبح از پناهگاه اول تفتان حرکت کردیم به سوی پناهگاه دوم کوه تفتان نزدیکای ساعت ده و نیم بود که از دور ساختمان پناهگاه به چشمون اومد(پناهگاه دوم تفتان در ارتفاع 3250 متری از سطح دریا است)

هیچ وقت این صحنه رو فراموش نمیکنم وقتی نزدیک ساختمون شدم یه پسر خوشتیپ رو دیدم که با عینک کوهستان که ست کوهنوردی خیلی خوش رنگی هم پوشیده بود روی یک صندلی بادی نشسته و گوشی موبایل کترپیلار اش رو سمت راستش گذاشته و با یه آرامش درونی که واقعا حسادت بر انگیز بود داشت چای میخورد

کنارش نشستیم و شروع به گپ زدن کردیم علی محبی نازنین امدادگر و کوهنورد بود و حین صحبت هامون کلی راهنمایی مون کرد(از این که وقتی رفتید چابهار کجا برید و چه کنید و... تا موضوعات دیگر که واقعا گپ زدن باهاش لذت بخش بود) بعد از صحبت با علی نازنین وصرف چای و صبحانه به سمت بالای کوه حرکت کردیم بعد از چند ساعت بالا رفتن و با گرفتاری پیمودن یخ و برف و سنگریزه به یه جایی رسیدیم که استراحت کنیم که از دور دیدیم یه نفر سوت و داد میزنه که بیاین به سمت من این فرد کسی به جز علی محبی نازنین و مصطفی دوست داشتنی نبود. در حقیقت من و دوستان همنوردم مسیر رو گم کرده بودیم و علی محبی و مصطفی وقتی فهمیدن که ما مسیر رو گم کردیم به سمت ما حرکت کردند(وقتی ما داشتیم از پناهگاه دو به قله صعود میکردیم یک گروه دیگه ای داشتن از قله بر میگشتن به سمت پناهگاه دو علی محبی وقتی این گروه رو دید از ما خبر گرفت وقتی فهمید که اون گروه ما رو ندیده متوجه شد که ما گم شدیم و شروع به جست و جوی ما کرد.

راه برگشتن بسیار وحشتناکی رو طی کردیم(تقریبا مطمئن هستم که اگه کلنگ مصطفی و حمایت روحی روانی و فیزیکی مصطفی و علی محبی عزیز نبود من نمیتونستم این مسیر رو سالم برگردم مصطفی و علی محبی به معنی واقعی کلمه فرشتگان نجات ما بودند)

بعد از رسیدن به پناهگاه اول سوار ماشین علی محبی شدیم و علی محبی و مصطفی  ما را تا 70 کیلومتر اون ور تر بردند و کلی کمکون کرد که بتونیم اتوبوس پیدا کنیم تا بتونیم سمت چابهار بریم(محبتی که واقعا هیچ وقت نمیتونم فراموش کنم ) کل زمانی که من علی محبی و مصطفی عزیز با هم گذراندیم شاید به 10 ساعت نرسه ولی ساعاتی بود فراموش نشدنی ساعاتی بسیار فوق العاده که واقعا نمیدونم چه جوری تعریف کنم تنها چیزی که میتونم بگم اشنا شدن با فردی بود که واقعا انسانی شریف و دلسوز و فوق العاده بود همین)

از اون روز دقیقا 14 ماه میگذره میتونم بگم شاید بیش از صد بار این داستان رو برای افراد مختلف تعریف کردم و هر وقت یادی از اون روز میکنم لبخندی میزنم و خاطره ی تجربه ی خوبی در ذهنم میگذره رو مرور میکنم و فرشتگان تفتان رو تقدیس میکنم




پینوشت یک : خبر خیلی ساده ای بود چند هفته ی پیش در یک صبح روز بهاری بود ساعت هفت و نیم صبح بیدار شدم و اولین کاری کردم چک کردن گوشیم برای الارم صبحم بود که دیدم اینستاگرام بازه و عکسی رو دیدم که خبری میداد خبری ناراحت کننده و غم انگیز و البته شوک اور حالش رو از مصطفی عزیز پرسیدم گفت تو کما هست منتظریم به هوش بیاد و من هم شک نداشتم که به هوش میاد مگه علی محبی چیزیش ممکنه بشه؟؟


پینوشت دو: نمیدونم چی بگم ولی علی چند روز پیش درگذشت و دیگه به صورت فیزیکی در بین ما نیست دیگه نمیتونه مردم رو از خطر نجات بده نمیتونه بین ما باشه و باهاش گپ بزنیم و از تجربه های فوق العاده ای که داشت بگه ولی به گمونم همین کافیه که از کار هایی که میکرد لذت میبرد(من در مورد زندگی شخصی اش نمیدونم ولی اون ارامشی که من از چشاش و رفتارش ب خاطر میارم یه موحبت بزرگی بود که واقعا مثال زدنی و البته خاطره و نام نیک علی محبی عزیز نام و خاطره ای که مطمئن هستم هیچ وقت از ذهنم خارج نمیشه) این که نامی نیک و خاطرات فوق العاده ای رو در حین زندگی کوتاهش رقم زد.



طلب شادی و مغفرت میکنم برای روح بلند علی محبی عزیز و امیدوارم خانواده محترمش صبر بالایی داشته باشند


پینوشت سوم من خیلی اهل ثواب و اجر الهی و این جور چیزا نیستم برای درگذشتگان اما همه ی ثواب اخروی که از فعالیت برای برنامه ی کوچه گردان عاشق در ماه رمضان امسال که میبرم رو تقدیم میکنم به روح علی محبی عزیز


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

به سوی الموت

همانا یکی از بهترین زمان ها برای سفر تعطیلات عید میباشد

(البته منظورم رفتن به شمال تو اون شلوغی ها و یا اصفهان و شیراز بسیار متراکم و یا مشهد که داره منفجر میشه نیست)

از مدت ها قبل سفر در تعطیلات عید در ذهنم بود.

در اوایل زمستان تصمیم به این داشتم که برای تعطیلات عید برم نپال نپال کشوری است که یه جورایی بهشت ماجراجویان جهان استو ولی به خاطر مشکلات شخصی از رفتن به این سفر صرف نظر کردم (ولی بدونید و اگاه باشید که من نپال رو خواهم رفت و البته هندوستان را نیز همین طور(واقعیت امر اینه که رفتن و دیدن هندوستان - چین و امریکا نیاز به یه برنامه چند هفته ای داره )(البته روسیه هم که خب جای خودش رو داره( البته برای رفتن به این سفر ها بیست هزار دلاری نیاز داشته باشم فعلا که من بدو دلار بدو دلار بدو کاسبی بدو :)



اوایل اسفند تصمیم به این گرفتم که برم جزایر جنوبی خلیج فارس و احتمالا یه اقامتی هم در هنگام داشته باشم ولی از اون جایی که مجموع کل سفرم باید کم تر از ۵ روز طول میکشید و از اطرفی دیگه فقط طول مسیر از لحاظ زمانی دو روز هست و البته از طرفی دیگه مسیر ترافیک داره و خب گرفتاری های خاص خودش به همین دلایل کنسل شد.

البته این که در اوایل سال مهمان داشتیم و خانواده هم گفتند خونه باش بی تاثیر نبود(به قول دوستم که برنامه های عید رو ازش پرسیدم گفت:ما کسانی که شمال زندگی میکنیم در ایام تعطیلات محکوم به میزبانی هستیم)

همیشه علاقه زیادی به سفر های غیر عادی غیر منتظره به مقاصد غیر منتظره تر و البته غیر عادی تر داشتم و دارم

یکی از دوستان قبل از عید برنامه ریخت که هاشم بریم الموت سال تحویل رو بالای قلعه حسن صباح باشیم (بیشتر بعد معنوی داشت تا مادی  منم گفتم اوکی بریم ولی باز هم به خاطر پاره ای از مشکلات ( به هم خوردن برنامه دوستم و... باز هم برنامه کنسل شد)


تا این که ساعت ۲۱ روز دوم فرودین در مراسم عید دیدنی یکی از دوستان که ساکن قزوین میباشد و تلفنی صحبت میکردیم گفت نمیای الموت؟منم گفتم میام الموت دارم راه میفتم هر چقدر تلاش کردیم همسفر همیشگیم سر وقت بتونه از شیراز برسه به قزوین متاسفانه نشد  (شش صبح روز جمعه سوم فروردین قزوین اون جا باشه و متاسفانه از حضور ایشان بی بهره شدیم) بعد از عید دیدنی همراه با خانواده رفتیم رستوران و اتفاقی یکی از دوستان رو دیدم و گفتم دارم میرم الموت میای؟ گفت کی ؟ گفتم همین الان بریم و همون لحظه حرکت کردیم به سوی الموت

اول از همه یه اطلاعات تاریخی و جغرافیایی در مورد الموت و قزوین ذکر کنم:


قزوین یکی از قدیمی ترین شهر های ایران هست شهر قزوین در اوایل دوران صفویه پایتخت ایران بود و الطبع اثار تاریخی زیادی در زمان قاجاریه و صفویه در این شهر وجود دارد(البته شهر قزوین یک از قطب های بزرگ صنعتی در حال حاضر ایران هست)  

اولین خیابون ایران به نام خیابون سپه بازار ها کاروان سرا ها و البته مسجاد بزرگ و خانه های بزرگ امارت چهل ستون(چهل ستون قزوین قدیمی تر از چهل ستون اصفهان هست و در حقیقت چهل ستون اصفهان رو از روی چهل ستون قزوین ساختند.

منطقه ی الموت منطقه ای کوهستانی در شمال شهر قزوین و در شمال استان قزوین قرار دارد و هم مرز با استان های شمالی است و در دامنه ی جنوبی کوه های البرز قرار دارد (دقیقا در ضلع جنوب کوه های سمت تنکابن و گیلان) و از لحاظ طبیعت شبیه به طبیعت منطقه لاریجان هست (البته به مراتب طبیعت و سرسبزی کم تری دارد) دره ها و دشت های بسیار فوق العاده یک دریاچه و چند ابشار زیبا و البته قلعه های تاریخی بسیار جالب و بیش از ۲۸۰ روستا در منطقه قرار داره. که هر کدوم زیبایی های مختص به خودش رو داره.

برای رفتن به الموت باید به سمت اتوبان قزوین رفته و وقتی به بریدگی الموت رسیدید به سمت شمال حرکت کنید (البته یک جاده ی خاکی کوهستانی از تنکابن به سمت جنوب الموت نیز وجود دارد که در تابستان و اواخر بهار باز میشود و قابلیت تردد دارد.(متاسفانه در حال حاضر در اوایل فروردین جاده زیر چندین متر برف دفن شده) سپس وارد منطقه ی الموت میشوید بعد از پیمایش ۹۵ کیلومتر جاده ی کوهستانی به دریاچه اوان میرسید و ۱۲۵ کیلومتر به کاخ قلعه ی حسن صباح خواهید رسید. 

اول از همه بگم پیشنهاد من اینه که به صورت دسته جمعی برید این منطقه و سعی کنید که با  تور یا فردی که منطقه رو بلده به سمت الموت برید چون الموت مناطق زیبا و تاریخی داره (البته اگه مثل من هستید و تصمیم به رفتن به الموت رو کم تر از چند ثانیه بگیرید و نیم ساعت بعد در جاده باشید به این نصیحت ها خیلی توجه نکنید)

بعد از رسیدن به قزوین و صرف یک چای و دیزی فوق العاده ساعت ۵:۲۰ صبحمون رو در قزوین اغاز کردیم و به سمت خط تاکسیرانی قزوین در میدان غریب کش رهسپار شدیم و به سمت الموت حرکت کردیم و منتظر ماشین شدیم تا به سمت منطقه حرکت کنیم تصمیم بر آن شد که ابتدا به قلعه بریم و در راه برگشت از دریاچه اوان دیدن کنیم.


 طی کردن جاده ای بسیار پر پیچ و خم بود و قلل و البته دره های بسیاری داشت بعد از دیدن مناظر بسیار زیبای منطقه به روستای گازرخان که کاخ قلعه حسن صباح اون جا قرار داره رسیدیم و بعد خرید بلیط ورودی وارد منطقه فلعه شدیم (اول از همه پیشنهاد میکنم اگه میرید دژ قلعه الموت حتما با راهنما برید (یک پیرمرد فرزانه ی کوچولو موچولو هم هست که خیلی مرد فرزانه ای هست و تجربه ی بسیار بالایی در مورد مناطق تاریخ اون منطقه داره) اول از همه این که دکتر چوبک (یک باستان شناس بزرگ که به صورت تخصصی در زمینه ی صباحیون کار میکردند) ثابت کردند که دژ قلعه الموت نقش دژ و قلعه نداشت بلکه کاخ حکومتی امامان صباحیون بودند( فرقه اسماعیلیه که حسن صباح در آن جا ساکن بودند البته در حال حاضر نیز اسماعیلیون امام زنده دارند کریم اقا خان) و قلعه الموت مرکز حکومتی و اقامتی اسماعیلیه بود و قابلیت جا دادن چندین هزار نفر را داشت البته همه ی افراد در این قلعه زندگی نمیکردند بلکه در کوه رو به رویی چندین هکتار زمین کشاورزی و خانه وجود داشت که اسماعیلیان در آن مکان زندگی میکردند و در صورت هجوم دشمن به کاخ قلعه مراجعه میکردند.

از لحاظ بررسی معماری کاخ قلعه الموت (مقاله ی موجود در ویکیپدیا را مطالعه کنید توضیحات خوبی را در این زمینه داده است )


ولی مکان بسیار جالبی بود هم از لحاظ منظره ای که نسبت به پیرامون داشت و چه خود بنا زیبایی بسیار فوق العاده ای داشت و حس بسیار خوبی به بازدید کننده میداد.(البته کم تر از سی درصد از بنا در بیرون از خاک هست و بیش از هفتاد درصد از بنا در زیر خاک دفن شده است ) 

جزییات بسیار زیادی در بنا وجود داشت و البته مکان قرارگیری هم مکانی بسیار عالی  است و از لحاظ سازه ای و معماری بسیار فوق العاده ای دارد.

(نقل معتبری از هلاکو خان است: جهان را از شرق به غرب پیمودم و نظاره کردم مکانی شبیه به این جا ندیدم )


نکات بسیار جالب کاخ قلعه الموت: سفال های بسیار جالب و رنگارنگ و البته بسیار خاص - اجر های بسیار زیبا- انطباق بسیار زیاد بنا با صخره ها - ساختار خود اتکا بودن بنا(از جمله آب انبار - مسجد و...) - ستون های سنگی بسیار عظیم - پلکان گرد - پل متحرک )

بعد از گشت و گذار در کاخ قلعه ی حسن صباح به سوی دریاچه ی اوان رفتیم دریاچه ی آب شیرینی که در کنار روستای اوان بود و چهره ی زیبایی به محیط اطراف خود میداد.
بعد از ترک منطقه ی الموت گشتی در اماکن تاریخی قزوین زدیم.

خیابان سپه (قدیمی ترین خیابان ایران) کاخ چهل ستون(که چهل ستون اصفهان از این بنا الهام گرفته شده است ) خانه حسینیه امینی ها ( که جناب اقای امینی بزرگ که یکی از تجار موفق دوران قاجاریه بودند منزل و حسینیه بزرگ و زیبایی را وقف عزاداری سید الشهدا کرند)


ولی بین جاهایی که در این سفر رفتم و کلا مناطق تاریخی که تا به حال رفتم کارا ترینشون سرای سعد السلطنه بود.

سعد السلطنه مجموعه ای از بازارچه ها مسجد کاروان سراهای قدیمی که به روز شده بودند و تبدیل به یه مال بزرگ شده بود و پر از رستوران کافه فروشگاه و ... بود.به شخصه جذابیت یه همچین مالی برای من بیشتر از مال هایی مثل ارگ و کوروش و پالادیوم و اکسین و خلیج فارس و... هست


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

معمولا هر سال شمسی که به پایان نزدیک میشه یه سری هدف گذاری میکنم برای سال آینده و بالطبع وقتی اون سال تموم شه هم بررسی میکنم سالی رو که گذشت و مطابقت میدم

بین هدف و نتیجه اول از همه یه بررسی میکنم سال نود و شش را که در روز 7/1/1396 نوشتم.



1 مطالعه روزانه (گمون نمیکنم در یک سال اخیر روزی بوده باشه که توش مطالعه کردن رو نزاشته باش)    پس تبریک میگم موفق شدم


2- تسلط بر زبان انگلیسی برای تافل (راستیتش چند سالیه که قصد دارم سطح زبانم رو بالا تر ببرم در حدی که هیچ مشکلی برای زبان نداشته باشم ولی یه جورایی حال و حوصله و پشت کار و وقتش رو ندارم شاید در 342 روز اخیر که از 7/1/1396 گذشته جمعا سی یا چهل روزش رو وقتی گذاشتم برای توسعه زبان انگلیسی ام که واقعا زمانی بسیار بسیار کم است و رشد چندانی نداشتم اما میتونم بگم اولین هدف سال 97 ام رو زبان گذاشتم که بتونم درصد قابل قبولی از سوالات زبان کنکور ارشد را پاسخ بدم)        پس متاسفانه تسلیت میگم به خودم و این که لعنت بهش

3- متمم امتیاز بالای 1000 (متاسفانه به یه مشکل خیلی بزرگی در متمم رو به رو شدم که سال های پیش همیشه از روی دادن آن میترسیدم و اون بی تفاوت شدن به متمم هست دلیلش هم احتمالا دور شدن از جو و ضربان متمم هست و الان کلا 354 امتیاز دارم )         پس متاسفانه تسلیت میگم به خودم ولی قصد دارم عید رو به صورت مجدانه متمم رو شروع کنم

4- درست کردن بوی عرق (یه مشکلی بود که چند سال اخیر باهاش درگیر بودم و این مشکل عبارت از این بود که وقتی عرق میکردم بوی عرق بسیار بدی ازم ساطع میشد که با رعایت رژیم غذایی دارو درمانی و این داستان ها به صورت کامل حل شد)       پس تبریک میگم به خودم


5- دوچرخه سواری و پیاده روی طولانی ( در سالی که داره به انتهاش نزدیک میشیم سعی کردم حداقل هفته ای سه مرتبه پیاده روی سبک و یک مرتبه پیاده روی سنگین رو تو برنامم بگنجونم مرسی از رسول علی معین عزیز و البته خودم که تونستم به این برسم      پس تبریک میگم به خودم

6- موزیک های عالی فیلم های عالی (میتونم بگم که تقریبا امسال هیچ فیلم سینمایی رو تماشا نکردم ولی موسیقی های قشنگی رو گوش کردم موسیقی های دلکشی رو درک کردم امسال باید بیشتر به موسیقی بپردازم و لذت ببرم احتمالا در دفتر کارم یه گجت صوتی میزارم و به صورت حرفی ای موسیقی میشنوم )

7- قوی کردن زرین سیستم(یه تلاش هایی برای این کار انجام دادم یه نتایجی هم در سالی که گذشت داشتم و کلا خوب بود ( به جز ماه بهمن که وحشتناک اوضاع بد بود و هم ضرر کردیم هم افت و هم خیلی چیز های بد خیلی خیلی خیلی بد ولی به غیر این ماه بقیه ماه ها قابل قبول بود) اما بذر هایی برای زرین سیستم کاشتیم که امیدوارم ساله دیگه با تلاش بیشتر تعهد بیشتر و همکاری و کمک های بیشتر توسعه ی بسیار بسیار بزرگی در زرین سیستم ایجاد کنیم

8- قوی کردن حجره(همون طور که میدونید دیگه حجره ای وجود نداره وجاش رو داده به دیمانسه دیمانسه هم که بهتر میدونید یه انقلابی است در تولید و شخصی سازی متاسفانه در سالی که گذشت همه ی مسولیت ها همه تلاش های انلاین و افلاین بر گردن امین کاکاوند عزیز بود و من و محمد زنگانه وقت خیلی خیلی خیلی کمی رو برای توسعه دیمانسه گذاشتیم (البته ناگفته نماند که محمد زنگانه هم تلاش خیلی خوبی داشت ولی این وسط من خیلی خیلی کم گذاشتم تو این کار و جمع وقتی که برای دیمانسه در سالی که گذشت گذاشتم کم تر از بیست ساعت کاری بود که به خاطر این کار خیلی ناراحتم و حس بدی دارم ) امیدوارم سال 97 وقت بیشتری برای توسعه دیمانسه بزاریم و همراهی با امین کاکاوند و محمد زنگانه یه سینرژی بالایی در ما ایجاد کنه

9- همکاری برای سایت شیمی(این ایده ای بسیار ابتر ابتدایی بسیار ضعیف همراه با گروهی افتضاح بود که ترجیح دادم توسعه ی در این زمینه ایجاد نکنم و بندازتمش کنار

10- فروش زمین سرخ رود (بنده زمین  ویلایی در زنگی کلا سفلی دارم به مساحت 200 متر در داخل شهرک نگین شمال شهرکی بسیار زیبا و بزرگ که مکانی قابل قبول است چند سال پیش برنامه داشتم که این زمین را مشارکتی و یا به صورت شخصی بسازم و به فروش برسانم ولی نظرم عوض شد و قصد فروش به صورت زمین رو دارم در یک سال اخیر کلا یه بار سر زدم به زمین که ببینم سره جاش هست یا نه و البته تقریبا هیچ مشاوره املاکی نرفتم که این زمین رو بفروشم ضمنا یک بار هم در دیوار و یک گروه تلگرامی تبلیغ فروش این زمین رو گذاشتم که متاسفانه افاقه ای نکرد دوستان اگه کسی یه زمین ویلایی قشنگ تو یه جای قشنگ و البته بسیار در دسترس نیاز داشت بگه بگه که من پولش رو بزنم به یه زخمی راستی اگه خواستید مشارکتی هم میسازیم :)

11- نان و اکوسیسیتم تهیه غذا ( این هم ایده بسیار جالبی بود که به گمونم در نیمه ی دوم سال کلید خورد و بیشتر جنبه ی کار افرینی اجتماعی داشت ولی متاسفانه کسی که میخواستم باهاش همکاری کنم یه جورایی جنم کارافرینی و... رو نداشت و زود عقب کشید به علاوه این که اون روحیه ای که من نیاز داشتم رو نداشت          پس این ایده فیل شد (راستی اگر کسی هست که ادم با سلیقه ای هست پر تلاشه و براش ممکنه که یه شب تا صبح بیدار بمونه و صبح بره جایی این ها رو تحویل بده با من تماس بگیره همه جوره باهاش همکاری میکنم:)

12- تسلط کلامی بالا (این هم یکی دیگه از اهداف بود که به گمونم در راهش قدم ورداشتم )

13-تسلط بر یه سری نرم افزار ( که تا حدودی جلو رفتم ولی باز هم باید تلاش باید کنم تا بتونم دسترسی های بالای نرم افزاری داشته باشم

این بود کارنامه سال 1396




پینوشت:در اینده ی خیلی نزدیک برنامه سال 1397 رو هم مینویسم سالی که در اون وارده نیمه ی دوم دهه سوم زندگیم میشم.


1- هر روز نوشتن
2- توسعه فروش زرین سیستم چه پروژه ای چه فروش عمده ی قطعات (ویدیو ساختن فروشگاه اینترنتی تولید محتوی غنی و ...)
3- کمک به ایجاد دومان و در وحله اول ساختار پیدا کردن ورسک

4- ایجاد استارتاپ کردن دیمانسه 

5- تعیین تکلیف زمین سرخ رود

6- بالا بردن سطح زبان حداقل برای کنکور ارشد
7- قبول شدن کنکور ارشد (البته دانشگاه منطقی که خودتون میدونید دانشگاه منطقی یعنی چی کلاس نرم یا اگه میرم جمعه باشه یا روز هایی که به کار و کاسبی لطمه نزنه ضمن این  که استایل خوبی داشته باشه و البته کمک بتونه بکنه که اگه در صورتی که بخوام پی اچ دی در خارج از کشور بخونم کمکم کنه)
8- هر روز کتاب خوندن
9- دماوند(که در مرداد سعی میکنم حتما صعودی داشته باشم)
10- مطالعه ادبیات کلاسیک
11- تغذیه سالم تر
12- پیاده روی منظم
13- ایجاد و داخل شدن در یه رابطه جدی :)
14- متمم مطالعه منظم اجباری
15- تسلط بر نرم افزار ها و مهارت های کاری زرین سیستم 

16- محدود کردن شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و البته اینستاگرام (

۱۷- ده درصد از درآمدم رو میدم برای جمعیت امام علی

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

سبک سفر سبک زندگی

همان طور که سبک های مختلف زندگی وجود داره (البته مرگ) سبک های مختلف سفر کردن هم وجود داره

اگر از این بگذریم که بله ما زندگی رو سفر میکنیم همین که در دنیا گذران عمر میکنیم خودش یه سفره و اگه زندگی رو زندگی کنیم این یه سفر است اگر از سفر های کاری درمانی و اجباری (بعضی سفر ها اجباری است ) بگذریم به نظرم دو نوع اصلی سفر داریم.

سفر بی بازگشت و بی برنامه
سفر برنامه ریزی شده

سفر بی بازگشت از اون سفر هایی است که نه مقصدش مشخصه نه زمانش و نه مکانش نه روشش هیچ چیزیش مشخص نیست هم چون یک ROLING STONE که نمیدونه داره کجا میره سرنوشتش چیه و چی خواهد شد و تا کی میره و معلق است در همه جا ادامه داره(بازی تا زمانی ادامه داره که ادامه داره)

دسته ای دیگر از  سفر ها هم هست که برنامه ریزی شده است (این که حدودا چه جوری میرن حدودا کی بر میگردن و حدودا کجا ها میرن هم قبوله)

چند مدل اصلی متداول سفر در ایران:

این که بریم تور سه شب و پنج روز همراه با ناهار و صبحانه در استانبول

 یا بریم تور یک هفتگی انتالیا فول آل که همه چی هست.

یا نه قربون وطن خودمون بریم شمال هیچ جا مثل مملکت خودمون نمیشه عشق کرد.

یا نه بریم پابوس اقا امام رضا یا سه شنبه شب جمکران باشیم اقا رو ببینیم. 

یا بریم جمع کنیم با بچه ها بریم پاتایا از مناظر طبیعی استفاده ببریم

(البته همه اینایی که گفتم سفر های کم تر از هفت روز است که معمولا خیلی در دسترس تر از سفر به چین یا اروپا هست که یه مقداری رفتن به اون جا هم مشکلات ویزایی داره هم یه مقدار بیشتر طول میکشه و البته هزینه های زیادی نیز داره)

در مورد تجربه ی شخصی و لذت شخصی که در سفر میبرم باید این واقعیت رو بگم که رفتن به سفر های هتل گردی و استراحت کردن و یا مثلا دیدن جا های خاصی و خرید کردن های خاص برام جذابیتی نداره  

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

میانکاله زیبای پنهان

همان طور که میبینید تنها قسمتی از سواحل ایرانی دریای خزر که روشن نیست گوشه سمت راست است. این گوشه سمت راست همانا میانکاله زیبا است


به گمونم اوایل هفته ی گذشته بود که یه دوستی یه تور یه روزه رو معرفی کرد که سفر به میانکاله و گشت و گذار توش بود (از طرفی من قبلا یه چیزایی از میانکاله شنیده بودم در حد محو ولی نمیدونستم اصلا چی هست یه گوگل کردن من رو متوجه این داستان کرد(دوستی که مثل من میانکاله رو گوگل کردی و این وبلاگ رو داری میخونی حتما حتما یه سر برو میانکاله عالیه :)

بعد دوستان خیلی بریم نریم کردن و در آخر گفتم موردی نداره خودم میرم حالا با ماشین خودم برم ؟؟ یا با اتوبوس و ماشین های گذری (چون خب میدونید که من سفر مثل ادمیزاد رو خیلی دوست ندارم)

ولی گفتم موردی نداره میتونم مثل ادم های متمدن با همون تور برم :)

پس هماهنگ کردم برای روز جمعه 29 دی ماه 1396 ساعت شش صبح هزار سنگر به مقصد میانکاله ی زیبا

هم صحبتی و ایجاد اوقات شاد و سرزنده در فضای مینیبوس تا رسیدن به میانکاله که خب عالی بود همراه شدن با عزیزانی که گذراندن زمان با تک تکشون لذت بخش بود.


میانکاله تنها جایی است در سواحل ایرانی دریای خزر که به صورت منطقه ی حفاظت شده است این مکان در گذشته زیست گاه انواع پستان داران از ببر مازندران (رضا یزدانی رو نمیگه ها ببر واقعی  اش :) تا شوکو و... بود اما در حال حاضر محدود تر است


مشخصات اولیه و تابلو معرفی منطقه میانکاله



در زمان برگشت متوجه شدم که رفتن به میانکاله نیاز به مجوزات خاص به خودش را داره


اولین برخورد ما با حیاط وحش اون منطقه اسب های وحشی شده بودند(اسب های وحشی شده به این معنی است که در زمان های قدیم (ناصرالدین شاه و این داستان ها)یه سری اسب های پرورشی بودن که با یه سری اسب های ترکمن یا روس جفت گیری کرده و در این منطقه رشد و نمو پیدا کردند مثل اسب های وحشی که در سراسر قاره امریکا پیدا میشود )

سپس وقتی در بین درختان انار وحشی میانکاله گذر میکردیم(انار وحشی بهشهر که میگن از میانکاله میاد)

وقتی لا به لای این بوته ها بودیم ناگهان یک قرقاول خزری جلوی پای ما پرانیده شد(در حقیقت رو زمین بود ما رو دید پرواز کرد ) که واقعا زیبا بود.

بعد از اون هم زمان رسیدن به گاومیش ها بود که اون ها هم بسیار جالب بودند(توصیه میکنم وقتی یه گاومیش دیدی شاخش برات جالب بود و خواستی بری ازش عکس بگیری یواش تر برو :) البته دنبال کردن گاومیش ها خیلی حال میده ولی اصلا کار خوبی نیست )

ضمنا گاومیش ها کلا روحیه ناراحتی دارند انگار که پولشون رو خوردی. یه چی تو مایه کرگدن هستن




بعد از دیدار با گاومیش ها رسیدیم به تالاب بسیار زیبا(قسمت زیادی از میانکاله تالاب هست)


الان وقته پوشیدن چکمه است (روز قبل تور رفتم یه چکمه خیلی شیک خریدم )

ضمنا دوست عزیزی که میخوای بری میانکاله و میخوای بری تو آب که بتونی فلامینگو ها و بقیه پرندگان رو از نزدیک ببینی توصیه دوستانه من اینه که حتما چکمه بپپوشی )




حال میریم تو تالاب بسیار زیبا که عمقی نزدیک به پنجاه سانت داره و تا بهشهر ادامه داره!؟؟!(گمونم سه چهار کیلومتری بشه(هدف بعدی ام گذر کامل از تالاب به شهر بهشهر هست(اونی که هم باید اماده شه خودش میدونه کیه؟؟!! تفتان رو به یاد اورید )


وقتی وارد تالاب میشوی یک زیبایی فوق العاده رو حس میکنی
کوه های البرز که برف زده جلوی رویت
پایین تالاب بسیار زیبا میان کاله

در تالاب هم که پر از پرندگان و ماهی های فوق العاده پشتت هم که جنگل انار(ایا زیبا تر از این داریم!؟؟! اره داریم :) سواحل خلیج فارس :هرمز-سواحل مرجانی - و طرف گواتر چابهار)




بعد از نزدیک یک ساعت پیمایش به صورت کاملا بی سر و صدا و دور زدن فلامینگو ها اروم اروم بهشون نزدیک شدیم و شروع به عکس برداری کردیم ) البته بی جنبه ها وقتی نزدیک تر شدیم بهشون همشون پرانیده شدند (هیچ کی نیست بهشون بگه اقا ما اهلی هستیم کاریتون نداریم )



واقعا زیبا بودند این پرندگان و به معنی واقعی کلمه صداشون و زیبایی خیره کننده اشون که به معنی واقعی کلمه سمفونی رنگ بودند بسیار زیبا بود.

بعد از پیمایش در تالاب مقصد بعدی برج دیدبانی بود (برج دیدبانی دوم یک برج دیدباین محیط زیست بود که با بالا رفتن از هشتاد پله منطقه زیر پای شما خواهد بود)



بعد از استراحت و تناول ناهار و انجام تفریحات مفرح )

غروب زیبای میانکاله رو نیز به تماشا نشستیم و روزی بسیار فوق العاده ای رو با همنشینی با عزیزان در جایی بسیار زیبا گذروندیم





داستان ادامه دارد



  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

تجربه ی سفر


(خیلی سعی کردم این متن رو همون جایی که داشتم مینوشتم تو وبلاگ منتقل کنم این رو توی راه برگشت تو هواپیما و دم گیت انتظار نوشتم :))

بنابر یک اتفاق خیلی یهویی و البته در روزی که خیلی علاقه نداشتم که برم سفر(به دلایل شخصی) در هر حال رفتم سفر :))

احتمالا کلید این داستان از زمانی میخوره که چند روز پیش تصمیم گرفتم که یه پالتو جدید بخرم(علاقه زیادی به پالتو دارم جوری که اصلا یکی از چیز هایی که باهاش زمستون و سر میکنم همینه😂😂😂) اما خب خیلی ها گفتن اون پالتو سرمه ای که داری رو باید بیخیالش بشی و یه چند روزی پالتوی قدیمی ترم رو میپوشیدم و البته این رو هم بگم تو این چند سال اخیر تقریبا هیچ لباسی نخریدم(به گمانم اخرین خرید لباسی که کردم بر میگشت به خرید کتونی اسکیچرزی که دربارش تو اینستاگرام نوشته بودم)
از داستان زیاد دور نشم رفتم برای خرید پالتو و پالتویی کاملا معمولی رو خواستم بخرم (اصولا اگه بخوام یه چی بخرم نگاه میکنم چشم خورد میخرم) اما وقتی اتیکت قیمت 1450 رو دیدم به سرعت از محل متواری گشتم :))

وقتی با چند تا از عزیزان صحبت کردم که در این این زمینه ید طولایی دارن(از عاشقان و دلباختگان خرید لباسن و بر خلاف من که برایم همیشه عجیب بود که چه طوری میشه یه نفر این جوری باشه و لباس انقدر برای اون فرد مهم و انقدر تاثیر گذار ) به هر صورت ایشون پیشنهاد داد که برم استانبول پالتو بخرم:)) منم گفتم چشم تو این شلوغی و گرفتاری کاری مگه میشه بعد دوشنبه که تعطیلی وفات امام حسن عسکری بود( کسی بهم پیشنهاد داد که سه شنبه ساعت 7 بریم استانبول؟ جمعه برگردیم من هم گفتم حله بریم:))) کار هم ندارم(البته الان که تو فرودگاه اتاتورک هستم 53 تا تماس بی پاسخ داشتم:)))

من هیچ وقت استانبول نرفته بودم و البته هیچ برنامه ای هم برای رفتن به استانبول نداشتم  حتی تو لا ما های اولویت هام هم نبود ولی و البته یه جوری تجربه رفتن به تور و این جور چیزا رو هم داشته باشم(کلا سفر بخور بخواب رو متنفرمممممم سفر لذت بخش باید سراسر تجربه باشه)
رفتم به سمت فرودگاه امام و استانبول (چیز خاصی تا رفتن به تهران و فرودگاه بر نخوردم به جز باز دیدن مترو فرودگاه امام خمینی به مترو تهران؟!!؟! و باز هم حرص خوردن و ناراحتی بابت یه همچین افتضاح وحشتناکییییییییی البته اشتباه که چه عرض کنم بی تدبیری نبود مدیریت و .... فساد در کشور فسادی که هم از بالا به پایین هست هم از پایین به بالا حتی در پارکینگ فرودگاه امام خمینی) به هر صورت با سلام و صلوات برای سوار شدن به واپیما و یه پرواز به مدت سه ساعت و نیم به همراهی خلبان مرادی(البته باز هم مثل  همیشه پرواز چهل و پنج دقیقه تاخیر داشت و البته تاخیری به مدت نامشخص و یه خانم مسئولی که خیلی شاکی بود )جالبه تو این وسط هم مردم شعار میدادن زاگرس حیا کن حیا کن !!!! (زاگرس یه تاخیر چهارساعتی داشت)لبته ما هم  باید به دلیل این تاخیر شعار میگفتیم که البته از آن جا که منافی عفت عمومیه از گفتن این شعار معذورم )
به هر صورت در زمان فرود بارون میومد و ما رو کاملا سوپرایز کرد.
فردا صبح برنامه گشتن شهر بود:)
اول از همه یه پیاده روی فوق العاده در پاییز بسیار بسیار زیبا و هوای فوق العاده ی استانبول شروع شد به مقصد دیلماباغچه (مثل همیشه استفاده از گوگل مپ و البته تریپ ادوایزر توصیه میشه شدیدددددددددددد)
و خب این یک تجربه عالی بود برای من که عاشق پیاده روی هستم



مقصد کاخ دیلماباغچه بود کاخی که در حاشیه تنگه وسفر است و البته رو به روی استادیوم تیم فوتبال بشیکتاش
این کاخ حکومتی عثمانی بوده و تا زمان اتاتورک هم از اون استفاده میشد.
به غیر از کاخ و حرمسرا(البته حرمسرا رد استریت شاهنشاه نبود بلکه در حقیقت یه جورایی اندرونی و یا به عبارتی دیگر محیط زندگی شخصیه شاه بود که رفقا و فک فامیل اون جا جمع بودن بچه ها درس میخوندن فک فامیل ننه بابای شاه اون جا بودن و.....)
گالری هنری جالبی هم اون جا بود که نقاشی های زیبایی داشت (ظاهرا چند تا زا پادشاهان عثمانی علاقه زیادی به نقاشی داشتند)
دو تا  کلکسیون جالب هم بود کلکسیون کریستال و کلکسیون ساعت(کلکسیوت ساعت واقعا محشر بود بسیار بسیارررررر محشرررررررررر)

استفاده از گجت دستیار هوشمند که با تگ هایی که در هر محل بود (اتاق سالن و یا حتی نقاشی و یه فرش و حتی  گلدون و لوستر )و به صورت صوتی با چندین زبان مختلف محیط رو تشریح میکنه ( این دستگاه بسیار بسیار مهمه و همه موزه ها هم به این نیاز دارند البته در بسیاری از کشور ها یا اپلیکیشن اون موزه گالری یا کاخ رو دارن یا گجت دستیار صوتی آن موجود است)

خیلی نمیخوام به پارکت ها موزاییک ها یا کریستال های خاص و قالی های بزرگش بپردازم یا شومینه های جالب و یا تزییناتی که از تزیینات رومی و فرانسوی سرچشمه گرفته بود ولی زیبایی جالب داشت ترکیب هنر شرقی و غربی این که خیلی از نما ها و تزیینات سه بعدی بود (پیشرفت مجسمه سازی ) مانند همه تزیینات موجود در اروپا رنسانس و البته گاها هم از رنگ ها و لعاب شرقی و البته حجم های شرقی استفاده شده بود من حیث المجموع محیط زیبایی بود (البته حتما پیشنهاد میکنم مجموع کاخ گلستان رو بریدکه با دیلماباغچه در یک بازه زمانی ساخته و مورد استفاده قرار میگرفتند)

یاده یه استاد بسیار دوست داشتنی ام افتادم که واقعا ادم حرفه ای بود که سال ها ژاپن بود و ... که میگفت سفر کردن و تجربه در محیط هایی با فرهنگ متفاوت با شما خیلی میتونه کمک کنه به بالارفتن خلاقیت شما (دلیلش خیلی سادست میفهمی جاهای دیگه دنیا وقتی با اون چیزی که شما مواجه شدید و بهش جواب دادید و حلش کردید چه جوابی دادن و چه جوری رفع و رجوعش کردن مهم ترین کارکرد مطالعه تاریخ هم همین هست )

بعد از دیلماباغچه هم قدمی زدم به سمت اسکله ای که در حاشیه تنگه وسفر(تنگه وسفر تنگه ای بسیار بزرگ است که در وسط استانبوله و استانبول رو به دو قسمت اروپایی و اسیایی تقسیم میکنه )

و جالبیش اینه کشتی هایی که روی این تنگه حرکت میکنن (منظورم اون هایی هست که بین بندر ها رفت و امد میکنن نه این که برای توریستا هست از این کشتی ها میشه با استفاده از استانبول کارت (مثل همین کارت مترو بی ار تی تهران ) استفاده کرد:)


تنگه وسفر و البته کشتی سوار شدن ور اون محیط بسیار زیبا و لذت بخش بود و این کار رو میشه با 12 لیر انجام داد(این توری تماما توریستی است و لاغیر) مکان های تاریخی و خاص هم با ویس از قبل سیو شده در بلندگو های کشتی تشریح میکرد

البته به علت طوفانی بودن حرکت کشتی ها به سمت جزیره های نزدیک استانبول کنسل شده بود(روز اول سفر) بعد از کشتی سواری هم تصمیم به پیاده روی تو لا ماهای شهر گرفتم کوچه فنی کارا کوچه الکتریکی فروشا (جالبه که تو استانبول هم مثل خیلی دیگه از کشور هایی مثل ما راسته دارن؟!؟! راسته فرش فروشا راسته الکتریکی ها و.... و این برای یه فرد اروپایی یا امریکایی بسیار عجیبه)

البته این که استانبولی ها از چه چیزای جالب و ساده ای پول در میارن هم برام خنده داره

و هم جالب و میگم  دمشون گرم و ما هم با اون پتانسیل عالی که داریم میتونیم خیلی هم خوب پول در اریم

ولی هیچی به هیچی و به هیچی

پیاده روی خیابون پیاده روی استانبول هم همیشه جالبه (هراز استانبولی ها هست تازه اشمممم هراز ما خیلی بهتره:)))

روز بعد هم که روز خرید بود از یه پاساژ به پاساژ دیگه و البته دیدن مصرف گرایی بسیار عجیب غریب (یه بحث خنده داری هست که میگه اوت لت یا د نیو کالکشن ) خیلی از لباس ها ابزار الات و یا چیزای دیگه شاید نیو کالکشن داشت باشه

ولی یه سری چیز مثلا تی شرت مشکی یه دست پیراهن سفید یه دست پالتو راسته یه دست کت شلوار ها و .... واقعا از هر لحاظ این قضیه روشون صادق نیست

و نکته دیگه اینه که مگه ایا چیزی که الان نیو کالکشنه. و اصطلاحا مده برای اون فرد بهترین هست؟؟؟؟؟

بیخیال سفرنامه رو خیلی فلسفیش نمیکنم و .... اما همین رو بگم در پایان اون روز سه تا پیراهن دو تا کت و یه پالتو یه شلوار گرفتم که تجربه جالب هم بود و شاید برای اولین بار بود که چندین و چند تا پاساژ و بوتیک مختلف رو گشتم تا یکی رو انتخاب کنم

تجربه خرید برای خیلی ها لذت بخشه اما برای من حرید تجربه بیشتر لذت بخشه چیزی که در روز سوم به نهایتش رسیدم

روز اخر با کلی پیاده روی تو نواحی مختلف استانبول بیمارستان ها مناطق تجارتی داخلیشون مدرسه و دانشگاه های اون جا گذشت که برام جالب و هیجان انگیز بود

(یه چی دیگه هم هست اون هم فضای بسیار امنیتی این شهر هست که تقریبا کنار هر جای پر جمعیت از بیمارستان و جا های دولتی تا پاساژ ها خیابون ها

به غیر حضور ماشین های زرهی و افراد با مسلسل های تمام اتوماتیک و البته کاور ضد گلوله و.... موانع فیزیکی بتونی و فلزی البته رمپ های بالابرنده فلزی که جلوی ماشین های انتحاری رو میگیره

البته همه هتل ها پاساژ ها و مترو هم که دارای اکس ری و نیرو های مسلح و.... هست که  دیگه حد نهایت امنیت رو میرسونه(در ایران کلا یه مدت کمی بعد حمله به مجلس یه مقداری فضا امنیتی شده بود که بعد مدتی رفع شد)

یه نکته عجیبی در مورد نیرو های امنیتی استانبول دیدم که خیلی مسخره بود؟!؟!!

 یعنی در ماشین در حال عملیات و روشنی که باید مننتظر واقعه باشن اما تا وقتی به فاصله یه سانتیشون هم برسی نمیبنن  سرشون هم که کلا تو اسمارت فونشون درصد زیادیشون هم که دارن سیگار میکشن خیلی ها هم در حال ابجو خوردن و همزمان با گجت کار کردن هستن.


که واقعا دست گلشون درد نکنه

روز دوم به منطقه ایا صوفیه  مسجد هایی دیگه ای که اون ور بودن و البته حرم خرم سلطان(خیلی خرم سلطان خزم سلطان شنیدم که ظاهرا یه سریال ترکی بود که خیلی خیلی خوب ری برندینگ کرده بود این داستان رو ساختمونی با رنگ صورتی کمرنگ

واقعا از  لحاط این حرکت ناسیونالیستی یا چیزی شبیه این نمیگم ولی واقعا ایا صوفیه از لحاظ معماری هیچ چیزی برای گفتن نداره البته شاید این که سال ها کلیسا بود بعد و مسجد جالب باشه

که نمونه های مسجد ها و امام زادگانی که قبل از اسلام اتشکده بودند به وفور در ایران پیدا میشه


البته یه جای بسیار زیبایی هم در حاشیه این مسجد بود که پارکی فوق العاده زیبا در کنار تنگه وسفر بود خیلی به این که چقدر قدمت داره فکر نکردم اما بلاشک بسیار قدیمی بود چون کافه ای که اون جا بود از سال 1954 بو پارک پارکی زیبا و تجربه عالی بود

این که پیاده روی بسیار دل انگیز بود و به اپل استور استانبول ختم شد

بعد از زیارت در اپل استور استانبول و البته نا امید شدن از رفتن به تسلا سنتر

باید کار پریروز رو تمام میکردیم

جزیره جزیره ما داریمممممم میایییممممممممم


رفتم به اسکله ای که باید میرفتم اسکله کاباتاش نامی بود

اما متاسفانه چیزی که دیدم اصلا خوب نبود(حرکت به سمت جزایر کنسل بود به خاطر دریای طوفانی)

از اون جایی که عقب نشینی در مرام ما مرگه و این که سرباز یا روی سپر یا با سپر میره

هی از این ملوان به اون ملوان که اقا چه جوری میتونم بریم ؟!؟!!

جوری پیگیر شدم (که انگار نذری پلا دننه ) بعد از اون گفتم من باید برم حتی شنا کنان (حالا نکته خنده دار اینه که صلا هیچ ایده ای درباره ی این جزیره نداشتم فقط و فقط میدونستم میشه تو اون جزیره دوچرخه سواری کرد؟؟!!!!

اخر سر یکی از کسایی که اون جا مسئول بود گفت اره میتونی بری فلان اسکله بری ساعت دو

پیاده رفتم سپت اون اسکله اون اسکله هم گفت اره باید سوار شی رری قسمت اسیایی از اون جا بری باز سوار فلان کشتی شی برگردی

من همین کار رو کردم و بعد دو ساعت کشتی سواری رسیدم اخرین کشتی و باز هم کشتی سواری (اول برام خیلی هیجان انگیز بود کشتی جای به این خوبی ولی کم کمک دیگه این دوست داشتن هی ثانیه به ثانیه تغییر میکرد) و البته این دلیل که دریا طوفانی بود متاسفانه از زمان بندی عقب افتادم و زمانی که به جزیره رسیدم چون احتمال صد درصد موندن در اون جزیره موجب میشد که از پرواز باز بمونم به همین دلیل وقتی از کشتی اومدم پایین سوار کشتی کناری شدم و برگشتم:) البته این دفعه این تو بمیری اون تو بمیری نبود و موج هاش ادم رو یاده موج های اطلس جنوبی مینداخت یه جورایی شهر بازی مجانی هم بود واکنش ها خیلی زیاد بود طوری که یه قسمت هایی

دیگه کلا عقب موندن از پرواز رو فراموش میکردم

اما شاید جالب ترین چیز برام در اون لحظه واکنش های افراد مختلف به این واقعه بود :))

از اون دختر پسر جوونی که رو به روم بودن و در اول حرکت بسیار بسیار رومانتیک هم رو میدیدن و با هم برخورد میکردن(از ادامه ماجرا معذورم) بعد از این موج های وحشتناک که رنگ از رخساره پریده و حالت بدی داشتن 😂😂😂 و خیلی چیز های دیگه


و البته دوییدن تا هتل و ... رفتن سمت فرودگاه

یه سری چیز درگوشی



خیلی از اوقات رفتار خودمون خودمون رو ناراحت میکنه!؟!!!



چهار بحث اصلی دارم

یک نوع و دلیل سفر رفتن خیلی از ایرانی ها

دو چهره و رفتار ایرانی ها در کشور های دیگه

سه این که همه خودشون رو در قامت یک استاد ذنی که در ارتفاع سه متری در حال ریلکشین هست میبینن و میگن اره ایران این جوری ایرانی ها فلان و بیسان و .... هستن؟؟!!؟!

البته معمولا هم حسرت گذشته رو میخورن و....

این که ما همیشه نقاد خوبی بودیم ولی عمل گرای خوبی نبودیم

خیلی مهمه

تعریف خیلی چیزا در جامعه ما (قاعدتا من با این که خیلی از شهر های ایران رو رفتم همه ی استان ها رو دیدم و همیشه ادم ها جذاب ترین چیزی هست که میبینم البته قاعدتا من همه ی جامعه ایرانی رو ندیدم ولی بنابر اندازه وسعم و برخورد های هر چند محدودی که داشتم یه سری چیز ها هست که تو ذهنم هست)

تعریف لذت بردن از زندگی شاید مهم ترین چیز باشه

لذت بردن در زندگی رو تعریف میکنن به :

خرید کردن زیاد لباس ماشین خونه وسایل خونه و .... مطابق روز و.....بدون هیچ دلیل فلسفه ای

خوردن زیاد نوشیدن زیاد تر

بودن در روابط خیلی عجیب غریب و .....

قدرت امر و نهی کردن(حالا یکی که رییس مستراح هست به گونه ای اونی که مدیر یه مجموعه بزرگ هم هست به گونه ای دیگر)

ادب کردن دیگران؟؟!!؟!!

سفر رفتن توری ؟!؟!

البته من نمیگم ادم ها باید عنتلکت باشن و به قول افلاطون مردم فیلسوف همانند آتن نه اصلا و ابدا ولی زین بحر فیروزه ای به گنجایش خویش برد کوزه ای همه ادم ها میتونن این حرب ها رو بزنن شما هم بار ها از این جنس حربا شنیدید ولی عمل کردن مهم ترین چیزه که در زندگی ممکن است


من حتما بلاشک باید از خودم شروع کنم که یه جامعه تغییر کنه

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

من سعی میکنم سفر هایی که میرم سفرنامه بنویسم این کار هزاران ساله رایجه البته سعی میکنم این سفر نامه به خود سفر اسیب نرسونه (یادی میکنم از اون عزیزانی که در کل سفر در حال سفر نامه گرفتن و عکس کذاشتن در اینستاگرام و یا عکس گرفتن هایی هستن عکس هایی که هیچ وقت دو باره دیده نخواهند شد من به شخصه سعی میکنم هیچ گاه سفر نامه را در حین سفر ننویسم در اتوبوس در هواپیما در جاده و یا وقت های مرده این سفر نامه سفر نامه عید سال ۱۳۹۶ است سفری به یاد ماندنی که اگر بخواهم سفری در این حد داشته باشم یا بیشتر از این سفری که اینچنین لذت بخش و ماجراجویانه باشه بلاشک باید به هند سفر کنیم (البته این یه جورایی کنایه داشت اونی که باید بدونه میدونه و وسایلش رو داره از همین الان جمع میکنه و خودش رو آماده تر میکنه برای این سفر )


به سوی جنوب (ببخشید به سوی جنوب شرقی)


هیچ وقت یادم نمیره از زمانی که بچه بودم همیشه یه علاقه خاصی به خلیج گواتر و اون ور مرز بازرگان داشتم


شمال غربی ترین و جنوب شرقی ترین جا های ایران


دوست داشتن سیستان بلوچستان به گمانم از سفر قبلی من. و مهرداد به بندر عباس شکل گرفت


از زمانی که یه همسفر بلوچ داشتیم از جهرم به بندر عباس و برگشت اون راننده ای که در بلوچستان بود و...


مدت ها بود که این سفر تو ذهنم شکل گرفته بود.


و کم کم رنگ بهتری میگرفت


خوندن چند تا سفر نامه. دیدن متن های زیاد و خیلی چیز های دیگه من رو به سمت سفر به بلوچستان سوق داد.(البته حاج پرویز شه بخش و عکس های فوق العاده اش )


از وقتی هم که یه گروه تلگرامی در مورد سفر بلوچستان عضو شدم که هیجی بد تر شد😊


سرزمینی تاریخی مردمی جالب خام حاصل خیز گرم و البته قاچاق و جرم و ....


 با یار همیشه همراه برنامه ریختیم پایه ترین انسان دنیا مهرداد کشاورزی عزیز که بریم پسر

زمان سنجی شد و رفتن به سفر های دیگه منتفی و از اخرای بهمن تصمیم بلوچستان در بیست و هفتم اسفند و تمام.


و خب هم رو کجا ببینیم??(مهرداد ساکن شیراز (پایتخت فرهنگ ایران) و بنده ساکن آمل ( من نمیگماا این عزیزان گزارشگر کشتی میگن سرزمین پلنگ خیز :))))


شهر زیبای کرمان

گام های اصلی شروع این سفر به قرار زیر بود.

۱- خرید پاور بانک ۲۰ هزار میلی آمپر(مهم ترین قسمت سفره چی فکر کردیم:)

۲- خودم رو بیمه حوادث کردم:))  (راستیتش یه جورایی ترسیده بودم یه چیم بشه)

۳ـ قرض گرفتن کیف ضد گلوله امیر مهدی(  یه کیف ضد گلوله بود که از الیاف خاصی ساخته شده بود البته در انتهای سفر و حین صحبت با یک کارشناس این قضایا در قطار یزد تهران(یه شرکت امنیتی داشت در امریکا) فرمودند این هیچ کمکی بهت نمیکنه ؟؟!!! برای کالیبر های خیلی کوچکه )

۴- جمع کردن کوله

از اون روز های شلوغ کاری که بگذریم و یا مسمومیت شدید من و مادر گرامی و حالت تهوع شکم درد و سرگیجه و ....


ولی جلوی من گزینه ای به نام بیخیال شدن وجود ندارد .


زنگی زدم و فهمیدم ساعت پنج و نیم حرکت اتوبوس کرمان از آمل هست😊


و  زنگ زدم گفتم رزرو که گفتن نداریم و پول بدین با استرس بسیار این رو هم ردیف کردم


وقتی رسیدم خونه دیدم حال مادر بسیار بده


خودم هم نابود


رفتم حموم و تهوع شدید و......


و  وسایل رو جمع کردم و زنگ زدم به علی حسن زاده عزیز دوست داشتنی که کلید رفع مشکلات ما بوده😂😂(دقیقا حاج علی گل نقش رمز بازی جی تی ای داشت برای ما تو این مسیر)


علی عزیز اومد خونه و خداحافظی کردیم و... و من رو برد تا مغازه و دفترچه بیمه مدارک و وسایل داخل مغازه و ... رو گرفتم.


اومدم به سمت خونه و لباس مرتب و دو تا موز و الهی به امید تو


یک ساعت معطلی در تعاونی امل برای رسیدن اتوبوس نوید خیلی خوبی برای سفر بنده نبود


مشکل در پیدا کردن صندلی اتوبوس و .... البته من مشکلی نداشتم یک خانمی مشکل داشت ولی از اون جایی که لیدی از فرست من صندلیم رو دادم بهشون و به فنا رفتم😂😂😂 ( البته خانم خانم میانسالی بود و جای مادر بزرگ بنده بودن )


رفتم ته اتوبوس نشستم که کناری سربازی قمی که در پادگان ولیک خدمت میکرد.


یه ور دیگه یه پسره کاسب بود که گاها گرس میکشید و بچه ازاد شهر که برنج میبرد شهر بابک و اون ور تر یه چابک سوار ترکمن که خب اون هم اهل مواد بود.


جلو هم که یک جوون با لباس بلوچی


همه این ها تقریبا همسن بودن و همه همسن بودیم


با اون پسری که شهر بابک میرفت خیلی صحبت کردم خیلی خیلی زیاد و خب خوش حالم که تونستم پشیمونش کنم که اون گراسی که اون سوار کار عزیز بار زده بود رو نکشه


و نکشید و هشت ماه بود که نکشیده😊


 مسیر طولانی با هم بودیم و شب شد


از تهران تا نزدیک یزد هم که با اون دوست عزیز بلوچ که قبلا تو کار قاچاق سوخت بود و گاها ساقی گری صحبت کردیم و حدودا مدل ذهنی قالب بلوج سنتی دستم اومد.


1- تحصیلات حرف مفت(البته ما بلوچ هایی با تحصیلات علمی و دینی بسیار بالا هم داریم)

2-غیرت مسخره به قوم و منطقه خودشان (تقریبا هر بلوچی که دیدیم این خاصیت را داشت  البته تعداد محدودی که ما دیدیم نمیتونه یه نسخه کامل باشه )

3- خارج دونستن زن ها از انسان بودن(از ازدواج های اجباری زیر ده سال تا چند همسری و بازیچه بودن آن ها و نگذاشتن به تحصیل و حتی نداشتن حرمت مادر بودن و.....)

۴ـ صداقت و مهمان نوازی آن ها 

۵- بسیار مقید به دین و ایمان و....


صحبت های جالبی کردیم و لذت بردم از هم صحبتیش با این دوست عزیز تا که رسیدیم به یزد


بعد از دوست بلوچ هم که با اون عزیز جیرفتی دوست شده بودیم که پی اچ دی روان شناسی دانشگاه بابلسر میخوند و صحبت های با ایشون بسیار اموزنده تکان دهنده و جالب بود(فکر کنم تنها کسی بود که احتمالا بعد از سفر هم باهاش رابطه ای رو نگه خواهم داشت) البته یه چک آپ کامل روانی هم کرد بنده رو (اصولا باید از ادم ها استفاده کرد من که هر جا میرم دارم سیستم های کامپیوتری ملت رو درست میکنم پزشک ها هر جا میرن بیمار پیدا میشه و باید از روانشناس هم استفاده کرد دیگه نباید کرد؟؟؟) که گفت خوبی چیزیت نیست فقط یه مشکل داری ( از من نخواهید که این مشکلم رو بگم حتی زیر شکنجه هم اعتراف نمیکنمششششششش)


 تا کرمان با ایشون صحبت کردیم و رسیدیم کرمان و انتظار چند ساعته ای او به پایان رسید البته تا اون مسیری که باید میرفتم به دیدن مهرداد منطقه خاجه میدان و حمام و...با یک دانشجوی ارشد شهر سازه قزوین اشنا شدم. ومثل خیلی از کسایی بود که از قبل میشناختمشون

 من و مهرداد هم رو دیدیم😊 یکم تو میدون چرخیدیم و حموم خواجه رو بازدید کردیم و لحظات جالبی رو رقم زدیم (عکس هایی با هیبت افرادی که اون جا میومدن بازاری ها روحانی ها و...)

و نکته ی جالب اون سنگ مرمی بود که به وسیله ی آن ساعت رو میشد تشخیص داد.

حالا بایدبریم بقیه کرمان رو ببینیم

از اون جا خارج شدیم و ادرس دستشویی رو گرفتیم😂😂 رفتیم از کنار پارکی که تعداد ریادی زن کولی فالگیر بود و گفت فالت بگیریم و .... ما هم تا دهانه خرجی برگشت بودیم که به یکی از این ها گفتم بیا (تجربه فال گرفتن نداشتم ) خب

اومد میبینه

یه چیز فلزی دستش بود و اسمم رو پرسید و بعد یه چیزایی گفت و بعد مثلا گذشته من که خنده دار بود😂😂

دو دوست داری یکی قد بلند یکی قد کوتاه اون رو فاصله بگیر ازش😂😂😂

مهدی و سپهر دهنتون رو من رو سحر(عزیزم میدونم غلط املایی داره ) میکنید فلان فلان شده ها😂😂

گفت گفت و گفت و من نفهیمدم و آخر گفت یه زنی تو رو جادو کرده و این گره رو بسته به نخ گره زد😂 و گفت یه پول درشتی بزار رو دستت و فلان کن منم خب هیچ پولی نداشتم و رخصت خواستم که سرکار

خانم فالگیر عزیز کارت اعتباری بگیرم??? و گفت نه پول باشه منم یه سکه پانصدی از جیبم در اوردم 😂😂و  گفت این پوله کمیه بختت نابود میشه 😂😂 و گفت در اخر فلان فلان (این که چی گفت یکم خصوصیه اگر براتون سواله میتونی پیام خصوصی بزارید) و رفتیم😂😂😂

 از اون جا هم گفتیم بریم به سمت جاهای دیگه و از مقر مستقر شده گردشگری پرسیدم و گفتن برین اتشکده و ما هم به سوی اتش کده قدم زنان رفتیم و شهر رو هم دیدیم😊

 برنامه های بعدی رو باید میچیدیم

اول میریم به سمت جنگلی که راننده گفته بود که جای جالبیه و باید رفت و ما میریم

جنگل که چه عرض کنم دو خال درخت و بدون هیچی و کلا یه کافه که خیلی هم داغون بود

و یکم اون ور چرخیدیم و خب جذابیت نداشت همه این ور اون ور داشتن مواد یا قلیون میکشیدن

شاید جذاب ترین قسمتش اون جمع بچه های پیکان سوار کف خواب وبد انواع پیکان هایی که کنار هم گذاشته بودن و... و دوره همیشون بود و جالب ترین شاید پیکان کروک بود.

البته قبل اتشکده رفته بودیم یه رستوران و یه اقامتگاه باحال که البته یه خونه قدیمی بود که تبدیل شده بوود به کافه رستوران و مهمان سرا که البته مکان مناسبی برای بک پکرا بود😉 و البته ما تو تصمیم گیری مونده بودیم و ساعت داشت نزدیکای غروب میشد بعد از رفتن به موزه ی سنگ تصمیم برآن شد تا تاریک نشده بریم ماهان و از سمت ماهان هم بریم زاهدان و با تعاونی یک هم هماهنگ کردیم البته با دفتر شهریشون

از اون جا رفتیم سمت خط ماهان

و قبلش یه دونه از این طالبی باحالا خوردیم :) البته لعنت به همسفر نه خوش خوراک که نزاشت جیگر خام بخریم و دو تایی بخوریم:)

رسیدیم به ماشین ماهان و خب نزدیک شهر شپدیم نزدیکای غروب افتاب بود و گفتیم اول بریم باغ که حیفه تو تاریکی موندن  و گشتن و به راننده گفتیم میخوایم بریم باغ شازده

گفت باید دربست برین و میشه ۸ یا ۱۲؟؟ تومن

و خب منم روشنفکر گفتم چشممممم (به هر صورت خودمون رو رسوندیم )😊

نزدیکای غروب بود که رسیدیم به باغ شازده

فضای فوق العاده ای بود و من رو یاد دینان مینداخت😉 همون جا تصمیم بر این شد که عکس نگیریم و از لحظه استفاده ببریم همه این عکس ها بهترش تو اینترنت هست

و ما هم مردم دوربین به دست رو میدیم و لبخند میزدیم

تا رسیدیم به ساختمون اصلی و تراس چه چیزی بهتر از نشستن  تو تراس و تو اون نور پردازی عالی و دیدن باغ و فواره ها و پخش کردن موسیقی فوق العاده توسط پلیر و لذت بردن از آن😊

برگشتن هم که مثل همیشه پلن باید میزدیم و با جوشکار های باغ شازده ماهان اومدیم و از فولکلور منطقه ماهان حکمت ها شنیدیم😊

البته  یه سر هم زدیم به رستوران پشتی  باغ و یه استراحت کوچکی کردیم(البته چند کیلو پسته هم خریدیدم که همه رو در مسیر به عنوان شادباش عید میدادیم :) بزرگ تر ها پسته کوچک تر ها ابنبات:)

و  رسیدیم شاه نعمت الله

و جالب این بود رساله جدید ایشون دوباره بعد ۵۰ سال تجدید چاپ شد😊ی

و ما هم رفتیم تو صحن و شروع کردیم به پر کردن پریز ها توسط منبع  تغذیه هامون😊

و جالب ارادت ماهانی ها و کرمانی ها به حرم بود که خیلی برای ما دو نفر عجیب بود.

حالا اون وسط متاسفانه نتونستیم با اون تعاونی که قرار بود ماهان سوارمون کنه و ببرتمون به زاهدان صحبت کنیم و بعد از چند تماس و  گرفتن شماره دفتر مرکزی فهمیدیم بلیط نداریم و البته اتوبوس ها هم پره و یعنی هیجی باید فردا بعد از ظهر بریم

خب من کخ نمیتونم جواب منفی بشنوم و خب نشندیم و اتوبوس وی ای پی رو ردیف کردم😊

 قرار شد دم پمپ بنزین ماهان سوارمون کنه

تا اون موقع وقت داشتیم شام بخوریم😁

و رفتیم سمت بهترین رستوران ماهان و یه مرغ گریل سفارش دادیم تا دو تایی بخوریم البته مرغ گریل که چه عرض کنم چوب خشک😔

 نتونستیم بخوریم و انداختیم تو نایلون که غذای سگ و گربه های ماهانی رو تامین کنیم

مهمانی از جنس همسایه های کناریمون داشته باشیم😉

و بعد از اون نوبت به رفتن به سمت پمپ بنزین و حاشیه جاده برای سوار شدن میرسه که با یک ساعت تاخیر همراه بود😔

ولی نکته خوبش دوست شدن با اون گربه بامزه و البته ترس وحشتناک از  موتور سواری که صورتش رو پوشیده بود و خب نزیدک بود کوله ها رو ببره

 به زاهدان خوش امدیم:)


صبح زود رسیدیم زاهدان


و مستقیم رفتیم به سمت مسجد و حوزه علمیه مکی (بزرگ ترین حوزه علمیه ی اهل سنت ایران که در زمان فارغ التحصیل طلبه ها در سال نزدیک به ۴۰۰۰۰۰ نفر حضور پیدا میکنند)

قاعدتا دو تا ادم که با کوله پشتی میخوان برن تو رو راه نمیدن😁

ولی با مذاکره و البته استراتژی شکلات حل شد😉

و  رفتیم تو مسجد و شروع به چرخیدن کردیم

و یه چند تا رفیق خوب هم پیدا کردیم

و بعد هم که رفتیم تو حوزه و حجره ها چرخیدن و چند تا نکته برامون جالب بود

یک این که تقریبا از همه جا بودن از بچه ها کرد و ترکمن و تاجیک و بلوچ و همه

دو این که تقریبا همه کسایی که اجازه حضور در حوزه علمیه مکی رو داشتن همشون نخبه های حوزه های خودشون بودن و البته تقریبا همشون حافظ کل قران بودن

سوم این که هیچ کسی اسمارت فون نداشت به جز یه سری خارجی اونم برای تماس اینترنتی با کشورشون(چون به تحصیلشون صدمه میزنه)

 بعد چرخ زدن گفتیم بریم بیرون و چهار راه رسولی معروف 😁

و  نکته جالب این که یه خانواده ی کرمانی دیدیم که اون جا بودن و خب خیلی جالب بود

شروع کردیم به قدم زدن تو زاهدان

محله به محله

نزدیک یک ساعت و نیم قدم زدیم و  رفتیم چهار راه رسولی و هیچ چیزی خاصی نداشت

البته مغازه ها هم خیلی باز نبودن

نکته جالب این بود که ما کلا یک زن هم ندیدیم در خیابان زاهدان ندیدیم و البته ظاهرا اون اندک ادم هایی که دیدیم هم سیستانی بودند

و  از اون جا رفتیم به سمت موزه ی خصوصی جناب اقای سترام

و ب متاسفانه نتونستیم پیداش کنیم و خب رفتیم پژوهش سرا و خیلی جاها بهمون پیشنهاد شد ( و باز هم ما را ترسوندن از سفر به بلوچستان و بلوچ ها)

و از اون جا هم رفتیم سمت موزه جنوب شرق ایران و اول قسمت گردشگری و دیدن لندکروز وانت اون فرانسوی عزیز😂😂😂( این عزیز دل که یک لندکروز کالسکه ای داشت و از سال ۲۰۰۶ داشت همه جهان را میگشت در اطراف زاهدان ظاهرا نصرت اباد صدمه میبینه و بیمارستان بود) از اون جا هم که رفتیم دوست عزیز تهرانیمون رو دیدیم (خالی بند اعظم)😂 و رفتیم بازار سنتی و قدم زدیم تو زاهدان و در اخر رفتیم رستوران هندی و بعد هم که موزه ی خصوصی زیبای اقای سترام از دست ساخته های روستای کلپورگان و بعد هم سمت ماشین های خاش و پیاده شدن در دو راهی تفتان

راستی شاید خنده دار ترین حالت مهرداد در عمرش رو اون جا تجربه کردم به مهرداد گفتم مهرداد گشنه ای?گفت گشنمه تشنمه خستم بدبختم ما این جا چه میکنیم😂

و بعد از اون هم رفتن به سمت ماشین های خاش و یک ساعت معطل شدن برای حرکت ماشین و هماهنگی با هییت کوه خاش و البته بعد از اون هم خب حرکت به سمت خاش و البته مواجه شدن با نماز عصر راننده😔

و  در اخر نزدیکای ساعت ۵ رسیدیم به دو راهی تفتان

 به قول مهرداد عزیز ما دقیقا وسط بیابون ناکجا اباد بودیم

 اقا و خانم ریگی  عزیز ما رو دیدن و سوار کردن  و ما به سمت دو راهی کوه حرکت کردیم و با سرعت بالا به سمت شرق رفتیم این عزیزان مقصدشون تمین بود که به خاطر ما تا تفتان هم اومد😊

و رسیدیم دم پناهگاه یک تفتان و خب اتاق گرفتیم و استراحت و تماس و ....

و ساعت ۵:۴۵ دقیقه تو اون هوای سرد بیدار شدیم

و به سوی قله حرکت کردیم

سه نفر به سوی قله به همراه اهنگ و....

رسیدیم  پناهگاه دو استراحت و چای

و بعد هم سمت بالا و رسیدن به بخ و برف  و گرفتاری های مختص به خودش گیر کردن در یخا و...

در موقع برگشت هم  گم کردن مسیر و از مسیر های عجیب غریب رفتن

و رسیدن به  پناهگاه و ....(بچه های توی خونه هیچ وقت با کفش کتونی و شلوار لی بدون هیچ تجهیزاتی به کوهستان هایی که یخچال طبیعی دارند نرید. حالا اگه رفتید حتما راهنما داشته باشید.حالا اگه راهنما نداشتید بچه پر رو بازی در نیارید.)  خوردن چای رفتن با عزیزان  به سمت دو راهی و  البته درد شدید در قفسه سینه و ....

رسیدن به اسکل اباد و منتظر اتوبوس چابهار بودن و موندن در سیاه چادر شهر نیک شهر و خوردن چای هیزمی و کباب البته با درد شدید فقسه سینه

صبح زود رسیدیم به چابهار(البته این نکته رو فراموش نکنید راننده های این مسیر همشون سرما خوردن:)))) و همشون هم پدرشون پلیس بودن و از خلاف بدشون میاد ) البته خارج چابهار

و سوار شدن مهرداد رو موتور و پیاده روی من با پنج دوست ایرانشهری تا رسیدن به سر چابهار

و رفتن به دریای بزرگ و گشتن اون جا و... اشنا شدن با دوست کرمانی و رفتن به سمت بازار ماهی و رفتن ما هم به سمت ساحل لیپار و دیدن ساحل سنگی و تخته سنگ ها و از اون جا خریدن نوشیدنی  و اب و رفتن به ساحل شیلات و شنا و حمام شن و ...

و گشتن 

و متااسفانه طوفان در دریا موجب شد نتونیم بریم قایق سواری

و بعد اون هم که اقای زهی اومد دنبالمون و رفتیم سمت بریس و.....

البته صخره های بعد دریای بزرگ هم که واقعا زیبا بود میتونم بگم زیبا ترین جایی از دنیا بود که دیدم

صخره هایی به طول بی نهایت و ارتفاع چند ده متری و در پایین آن ساحلی طلایی رنگ و بعد هم اقیانوس و اقیانوس زیبایی بی حد و حصر

بعد از اون هم رفتیم سمت شرق و یک بندرگاه صیادی زیبا

و بعد هم با ماشینی اومدیم سمت لیپار و از وسط آن دو تالاب جالب اب شور و شیرین رد شدیم

رسیدیم به ساحل جالب کویری که سال تحویل رو آن جا گذراندیم

و بعد آن هم  درخت چند هزار ساله انجیر

و سوار موتور شدن و رفتن سمت کوه های مریخی و ریگزار های منتهی به آن

و بعد خوردن و نوشابه و برگشت به سمت چابهار و ر به رستوران تهرانی و خوردن ماهی کباب و سوار اتوبوس کرمان شدن

و آن داستان های عجیب و رفتن به یزد و سوار قطار یزد تهران شدن و شب هنگام رسیدن به آمل با پوستی با ترکیب رنگ سوختگی در اثر یخ - دریا - ساحل - کویر


پ ن : عکس ها در آینده ی نزدیک در وبلاگ اپلود میشود.

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

مهتاب

بی تو مهتاب شبی ....

میتراود مهتاب .....

وز دور بوسه به روی مهتاب میزنم ...

مهتاب به نور دامن شب بشکافت  می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت

 


خیلی جالب بود برام امشب مهتاب کامله در حقیقت وسط ماه قمری هستیم و بیشترین اندازه ی ماه مشخصه و نور زیادی به سمت زمین میده در حقیقت قرص کامل ماه را شاهد هستیم.(جالبه قرص کامل ماه نوری به اندازه دو دهم لوکس تابش نور دارد که مقدار بسیار اندکی است)

حال که از زاویه علمی که بگذریم سوالی که پیش میاد اینه که خب چرا انقدر شعرا و ادیبان (نه در ادبیات فارسی بلکه ادبیات غیر فارسی هم این قضیه معمول است ) بسیار از مهتاب و استعاره هاش استفاده میکنند؟؟!! مگر این دو دهم لوکس نور چه چیزی را ایجاد میکند که روی یار و زلف یار و چهره و نگاه و قرص روی او در قرصی ماه نمودار میشود؟؟

این که ماه وقتی کامله خون اشام ها میان بیون گرگ نما ها میان بیرون و خیلی چیزای دیگه ای که تو ادبیات هست؟ماه شبه چهارده با ماه شبه بیست خب چه فرقی داره؟؟‌انقدر نور کمی که ساطع میشه کجای دنیا ور میگیره؟؟ اشعه ماه درمانی برای چی هست؟ از کجا نشات میگیره؟

همه این سوال ها سوالاتی بود که ذهن من رو درگیر کرده بود و بهش فکر میکردم ولی خب یه نکته ای رو نباید فراموش کنیم و اون هم اینه که اصلا مهم نیست بهونه چی هست ؟؟‌مهم اینه که بهونه ای باشه که در آن یار پیدا شود در آن زندگی اسرار ازل باشد در آن عشق به معشوق باشه( منظورم خدا هستااااا برداشت اشتباه نکنید لطفا با تشکر) همین که هر چیزی ماه شبه چهارده باشه ماه شبه پونزده باشه ماه شبه شونزده باشه کافیه زیبایی طبیعت همیشه عالیه(این را قطعا در نظر دارید که طبیعت همیشه ایستا نیست ما طبیعت دینامیک هم داریم :)


  • سید هاشم زرین کیا