توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

هاشم زرین کیا هستم علاقه زیادی به یاد گرفتن و یاد دادن و ارزش ایجاد کردن دارم.
این یادگیری میتونه مطالعه کاغذی باشه میتونه تو کار باشه یا حتی تو سفر یا شاید هم همنشینی با انسان ها و البته متمم خوانی یا در راه متمم خوانی باشه.
تا الان یه کارایی کردم الان یه کارایی میکنم و یه کارایی هم در آینده قراره بکنم.
این وبلاگ بیشتر جایی است که من توش تمرین نوشتن میکنم و البته سعی میکنم دیدگاهم رو نسبت به چیز ها مطرح کنم پس انتطار ساختار های علمی و اکادمیک نباشید.
نوع نوشتار این وبلاگ هم بیشتر شبیه گفتار روزمره من است تا نگارشی از جنس بسیار رسمی کتابی

ضمنا با عرض پوزش بابت این که فونت کلمات پست ها خیلی کوچکن دلیل این که فونت این وبلاگ به این شکل است دو تا چیزه:

1 - اونی که قصد خواندن داره دنبال خواند سرسری نباشه
2- بیشتر با متن کلنجار بره

۱۵ مطلب با موضوع «رویداد ها» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

مهم ترین دلیل زندگی یک انسان چیست؟

این که انسانی کار هایی رو که دوست داره رو انجام بده کافیه؟

ایا موحبتی بزرگ تر از این در تمام زندگی در دنیا وجود داره که وقتی بقیه انسان های جامعه اسم اون فرد را میشنوند و ازش یاد میکنند لبخندی بر لبشان می نشیند و اون انسان رو تقدیس میکنند وجود دارد.


میخوام یه داستانی تعریف کنم از جنس خاطره از جنس آدم هایی که همیشه در قلبم خواهند موند.
 اگر یادتون باشه در سفرنامه ی به سوی جنوب شرقی به این تاکید داشتم که سفر به سیستان و بلوچستان یکی از پر لذت ترین زمان هایی بود که در زندگیم تجربه کردم. بگذریم از اون لذتی که از طبیعت زیبای اون جا بردم که واقعا طبیعت فوق العاده ای بود.

ولی جذاب ترین چیزی که من رو جذب کرد آدم هاش بود. آدم هایی فوق العاده دوست داشتنی نمیدونم از کدوم یکی هاشون بگم؟ از اون خانمی که تو موزه جنوب شرق کار میکرد و وقت زیادی رو برای راهنمایی ما گذاشت یا مسئول پژوهشکده دانشجویی که انقدر رو گشاده بود؟ یا سترام عزیز که موزه ی شخصی اش رو ایجاد کرده بود و به دنبال باز افرینی کلپورگان بود یا از اقا فرشته مصطفی و  علی محبی عزیز و یا اون دوستان چابهاری که روز عید رو برای ما گذاشتن و سنگ تمام گذاشتن(انقدر خوب مهربون و انسان بودن که از این خاصیت های انسانی شون متعجب میشدم شاید باروتون نشه آژانس میگرفتم و وقتی میخواستم حساب کنم نمیزاشتن این اتفاق بیفته دعوت میکردن بدون هیچ چشم داشتی محبت میکردن فقط به خاطر این که ذاتشون مهربون و خوب بود و از کوزه همان تراود که در اوست )

اما شاید بتونم بگم نقطه عطف این سفر بلاشک قله تفتان بود. قله ای با اتش فشانی نیمه فعال که بسیار زیابست و خاطرات فراموش نشدنی رو برای من و مهرداد کشاورزی عزیز رقم زد و نقطه ی اوج این سفر فرشته های تفتان ( مصطفی عزیز ) و علی محبی نازنین بودند.

بعضی صحنه ها هیچ وقت از ذهن من خارج نمیشه یکیش بلاشک لحظه ی اشنا شدن با علی مجبی نازنین بود.

اخرین روز سال نود و پنج بود که همزمان شده بود با روز مادر(من از فاصله 2350 کیلومتری از خونه هماهنگ کردم که دوست عزیزم علی حسن زاده کادو رو برسونه به مادر دلبندم) ساعت  چهار و نیم صبح از پناهگاه اول تفتان حرکت کردیم به سوی پناهگاه دوم کوه تفتان نزدیکای ساعت ده و نیم بود که از دور ساختمان پناهگاه به چشمون اومد(پناهگاه دوم تفتان در ارتفاع 3250 متری از سطح دریا است)

هیچ وقت این صحنه رو فراموش نمیکنم وقتی نزدیک ساختمون شدم یه پسر خوشتیپ رو دیدم که با عینک کوهستان که ست کوهنوردی خیلی خوش رنگی هم پوشیده بود روی یک صندلی بادی نشسته و گوشی موبایل کترپیلار اش رو سمت راستش گذاشته و با یه آرامش درونی که واقعا حسادت بر انگیز بود داشت چای میخورد

کنارش نشستیم و شروع به گپ زدن کردیم علی محبی نازنین امدادگر و کوهنورد بود و حین صحبت هامون کلی راهنمایی مون کرد(از این که وقتی رفتید چابهار کجا برید و چه کنید و... تا موضوعات دیگر که واقعا گپ زدن باهاش لذت بخش بود) بعد از صحبت با علی نازنین وصرف چای و صبحانه به سمت بالای کوه حرکت کردیم بعد از چند ساعت بالا رفتن و با گرفتاری پیمودن یخ و برف و سنگریزه به یه جایی رسیدیم که استراحت کنیم که از دور دیدیم یه نفر سوت و داد میزنه که بیاین به سمت من این فرد کسی به جز علی محبی نازنین و مصطفی دوست داشتنی نبود. در حقیقت من و دوستان همنوردم مسیر رو گم کرده بودیم و علی محبی و مصطفی وقتی فهمیدن که ما مسیر رو گم کردیم به سمت ما حرکت کردند(وقتی ما داشتیم از پناهگاه دو به قله صعود میکردیم یک گروه دیگه ای داشتن از قله بر میگشتن به سمت پناهگاه دو علی محبی وقتی این گروه رو دید از ما خبر گرفت وقتی فهمید که اون گروه ما رو ندیده متوجه شد که ما گم شدیم و شروع به جست و جوی ما کرد.

راه برگشتن بسیار وحشتناکی رو طی کردیم(تقریبا مطمئن هستم که اگه کلنگ مصطفی و حمایت روحی روانی و فیزیکی مصطفی و علی محبی عزیز نبود من نمیتونستم این مسیر رو سالم برگردم مصطفی و علی محبی به معنی واقعی کلمه فرشتگان نجات ما بودند)

بعد از رسیدن به پناهگاه اول سوار ماشین علی محبی شدیم و علی محبی و مصطفی  ما را تا 70 کیلومتر اون ور تر بردند و کلی کمکون کرد که بتونیم اتوبوس پیدا کنیم تا بتونیم سمت چابهار بریم(محبتی که واقعا هیچ وقت نمیتونم فراموش کنم ) کل زمانی که من علی محبی و مصطفی عزیز با هم گذراندیم شاید به 10 ساعت نرسه ولی ساعاتی بود فراموش نشدنی ساعاتی بسیار فوق العاده که واقعا نمیدونم چه جوری تعریف کنم تنها چیزی که میتونم بگم اشنا شدن با فردی بود که واقعا انسانی شریف و دلسوز و فوق العاده بود همین)

از اون روز دقیقا 14 ماه میگذره میتونم بگم شاید بیش از صد بار این داستان رو برای افراد مختلف تعریف کردم و هر وقت یادی از اون روز میکنم لبخندی میزنم و خاطره ی تجربه ی خوبی در ذهنم میگذره رو مرور میکنم و فرشتگان تفتان رو تقدیس میکنم




پینوشت یک : خبر خیلی ساده ای بود چند هفته ی پیش در یک صبح روز بهاری بود ساعت هفت و نیم صبح بیدار شدم و اولین کاری کردم چک کردن گوشیم برای الارم صبحم بود که دیدم اینستاگرام بازه و عکسی رو دیدم که خبری میداد خبری ناراحت کننده و غم انگیز و البته شوک اور حالش رو از مصطفی عزیز پرسیدم گفت تو کما هست منتظریم به هوش بیاد و من هم شک نداشتم که به هوش میاد مگه علی محبی چیزیش ممکنه بشه؟؟


پینوشت دو: نمیدونم چی بگم ولی علی چند روز پیش درگذشت و دیگه به صورت فیزیکی در بین ما نیست دیگه نمیتونه مردم رو از خطر نجات بده نمیتونه بین ما باشه و باهاش گپ بزنیم و از تجربه های فوق العاده ای که داشت بگه ولی به گمونم همین کافیه که از کار هایی که میکرد لذت میبرد(من در مورد زندگی شخصی اش نمیدونم ولی اون ارامشی که من از چشاش و رفتارش ب خاطر میارم یه موحبت بزرگی بود که واقعا مثال زدنی و البته خاطره و نام نیک علی محبی عزیز نام و خاطره ای که مطمئن هستم هیچ وقت از ذهنم خارج نمیشه) این که نامی نیک و خاطرات فوق العاده ای رو در حین زندگی کوتاهش رقم زد.



طلب شادی و مغفرت میکنم برای روح بلند علی محبی عزیز و امیدوارم خانواده محترمش صبر بالایی داشته باشند


پینوشت سوم من خیلی اهل ثواب و اجر الهی و این جور چیزا نیستم برای درگذشتگان اما همه ی ثواب اخروی که از فعالیت برای برنامه ی کوچه گردان عاشق در ماه رمضان امسال که میبرم رو تقدیم میکنم به روح علی محبی عزیز


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

کرمان کهنوج قلعه گنج چاه رضا چاه دادخدا مکانی است که حداقل در شش ماه گذشته زیاد ازش یاد میکنم و خبر میگیرم و در جریان اتفاقاتش هستم دلیلش هم ساده است و بر میگرده به روزی که با دوست عزیزم مهرداد کشاورزی تماس داشتم و گفت:

قصد اجاره ی یک زمین 100 هکتاری در جنوب دارم و وقتی از مشخصات زمین پرسیدم گفت :دو حلقه چاه عمیق با آبدهی فوق العاده داره به علاوه ی این که خاکش عالیه و اجاره ی این زمین در سال کم تر از بیست میلیون تومان هزینه داره و قراره که این هفته برم برای دیدن زمین به کهنوج و نظر من رو پرس و جو کرد.

در ابتدا از اون جایی که میدونستم مهرداد عزیز با این که فامیلیش کشاورزی هست ولی هیچ چیزی از کشاورزی نمیدونه(مهرداد دانشجوی کارشناسی ارشد رشته ی معماری معماری هست و یکی از با استعداد ترین معمار های دنیاست که میدونه خرندی چیه ) ازشدر مورد پیشینه و تجربه کشاورزی نداشتنش جویا شدم و راه حل رو پرسیدم و گفتم با این معضل چه میکنی گفت : شریکم سال هاست کشاورزه و تخصص و تجربه ی کشاورزی داره و نگرانی بابت تجربه و فن کشاورزی ندارم

روز بعد مهرداد عکس زمینی مورد نظر را در قلعه گنج چاه دادخدا رو برایم ارسال کرد.

زمین کشاورزی بسیار بزرگ که نگرانی بابت آب نیز زمین مورد نظر را تهدید نمیکرد(همان طور که میدونید نبود آب در ایران و پایین آمدن آب ذخیره ی کشاورزی امری است بسیار نگران کننده در ایران که به غیر از تهدید نبود آب کشاورزی زندگانی مردم اون مناطق از ایران را نیز تهدید میکنه)


همان طور که میدانید یکی از بزرگ ترین نگرانی های من مشکل آب و تغییرات اکوسیستم هست به طوری که اطمینان دارم بزرگ ترین تهدید ملی ما نه امریکا است نه اسراییل نه سعودی ها و ... بلکه بلاشک مشکل زیست محیطی بزرگ ترین تهدید امنیت ملی ماست.


با همه ی این اوصاف مهرداد داستان ما زمین را اجاره کرد و شروع به کندن زمین و آماده سازی زمین مربوطه برای کشت محصول کرد.

تصمیم بعدی که باید میگرفت این بود که چه محصول زراعی را باید بکارد.
از جو و گندم و یونجه و سبزی کاری گرفته تا هندوانه و شمام و.. سیر بود.

پیشنهاد اولیه من به مهرداد سیر بود (دلایلش هم به نظرم منطقی بود سیر را به راحتی میشه انبار کرد محصولی گران قیمت است میشه تبدیلش کرد :سیر ترشی - سیر خشک - پودر سیر و....) اما تنها مشکلش این بود که کاشتن سیر هزینه ی زیادی داره و سرمایه ی اولیه ی زیادی رو میطلبه.

مهرداد و شریکش به این نتیجه رسیدندند که از آن جا که در منطقه ی قلعه گنج چاه دادخدا بیشتر کشاورزان به کشت هندوانه میپردازند اون ها هم هندوانه بکارند.

اوایل به سبزی کاری پرداختند پس از کاشت و برداشت سبزی ها که اولین محصول کشاورزی زمینشان بود حال کم کم شروع به اماده سازی هندوانه پرداختند.

خریدن و کارگذاشتن سیستم قطره ای - خرید بذر مرغوب - خرید نایلون پلاستیکی برای پوشش جوانه ها و.... وقتی من با نگرانی در مورد کشت و فروش هندوانه میپرسیدم مهرداد میگفت که هاشم از اون جا که محصولات ما در اردیبهشت ماه به بار مینشیند با قیمتی خوبی در حدود هر کیلو گرم هزار تومن خواهند خرید.

چند روز بعد (در اوایل بهمن ماه) مهرداد با من در مورد بازار خیلی خوبه هندوانه در کشور های حاشیه خلیج فارس و دریای عمان گفت فروش هندوانه به عمان برای من جذابیت زیادی پیدا کرد و به پرس و جو و کسب اطلاعات در این باره پرداختم و با افراد اهل فن این کار صحبت کردم(واقعیت را باید این جا بگم و اون اینه که از اون جا که فهمیدم این کار نیاز به سرمایه ی زیادی داره و از طرفی دیگه نیاز به گذاشتن وقت و البته ریسک بالایی داره پشتکار زیادی در این مسیر نداشتم)

روز ها پشت هم میگذشتن و من و مهرداد برنامه ریزی برای خرج سود حاصل از  350 تن هندوانه ای که بار خواهد داد را میکردیم البته نگرانی هایی مانند آمدن طوفان و از بین رفتن محصول نیز در ما وجود داشت.


هر روز هندوانه ها بزرگ و بزرگ تر میشد.



اما زمانی که هندوانه های شیرین خوشگل قرمز رنگ در اومدن و کم کم اماده ارائه به بازار میشدند یه خبر بد شنیدم خبر خیلی ساده بود:


این روزها بدلیل ازدیاد تولید، عدم فروش، نبود صرفه اقتصادی و نبود خریدار خارجی هندوانه ها در زمین های کشاورزی میپوسند.



پس در نتیجه:


بازاری برای فروش وجود نداره و تمام 350 تن هندوانه از بین خواهند رفت.


وقتی از مهرداد در مورد این اتفاق پرسیدم گفت: تمام هندوانه ی منطقه ی قلعه گنچ چاه داد خدا به این آینده ی شوم محکوم هستند بیش از 250 هزار تن هندوانه در زمین های کشاورزی ما از بین خواهند رفت و کشاورز ها باید خراب شدن محصولاتی که حاصل یک سال زحمتشون بود رو نگاه کنند و  باید نگران بازپرداخت قرض هایی که برای کشت زمین گرفته بودند باشند.



پینوشت:

برای تولید هر کیلوگرم هندوانه باید 286 لیتر آب مصرف کرد به عباتی دیگر برای 250 هزار تن هندوانه ای که از بین رفت بیش از 71500000000 لیتر آب مصرف شده بود.



پینوشت 2 :

بخشی از ناراحتی من هم از اون جایی سرچشمه میگیره که حداکثر تلاشم رو برای صادرات هندوانه به عمان خرج نکردم و در این زمینه کاهلی زیادی کردم و بلاشک میتونستم یه کارایی کنم ولی انجامش ندادم.



پینوشت 3 :

مهم ترین و جدی ترین نقد من به قضیه ی هندوانه قلعه گنچ چاه داد خدا اینه که دولت ما جهاد کشاورزی ما و... هیچ برنامه ای برای طراحی فروش و ساختار فروش و یا صادرات و یا حتی نگهداری این محصول نداشتند حتی تخمینی در میزان مورد نیاز تولید کشور نداشتند.



پینوشت 4 :

این کامنت رو مهرداد کشاورزی عزیز همون کسی که نمونه ی مورد بحث من بود در زیر این پست نوشت و از اون جایی که به نظرم این کامنت از بدنه ی اصلی پست مهم تر بود تصمیم گرفتم به پینوشت پست اضافه اش کنم


سلام به دوست عزیزم هاشم و همچنین به تمام خواننده ها و دنبال کننده های وبلاگ خوبش . دلیلی که منو وامیداره کامنت بذارم ؛ نه از روی احساسات است(به دلیل اینکه در همین لحظه که دارم مینویسم در جریان تک تک تمام اتفاقاتی هستم که در همین مقاله بالا خواندید ) و نه اینکه بخوام انتقادی کنم. بلکه به این دلیل ؛ که خواننده و نویسنده که شاید به دور از جریان این اتفاقات و رویدادها باشن بتوانند بهتر و راحتر عمق فاجعه رو درک کنن. این پست تقریبا داستان منو تو این مدت و بخشی از اتفاقات مهم و تصمیم های اصلی در این بازه زمانی (اذر 96 تا اردیبهشت 97 ) رو به خوبی پوشش میده و حتی میتونه مقدمه ای برای اون چیزی که من در اینده دوس دارم بخشی از نوشته هام و زندگیمو تشکیل بده (mission & vision) مأموریت و چشم انداز زندگی ام باشه . بیشتر از این مقدمه چینی نمیکنم و میرم سراغ اون موضوعات که دوست دارم بازم در موردشون بنویسم و بخونم و دوست داشتم در این مطلب بالا نیز بگنجد و یه جورایی تکمیل کننده این مقاله بشه ( البته با اجازه نویسنده ). از کارگران افغانی که  برا کار پیش ما اومدن که تاریخ ورودشون به  ایران کمتر از دو ماه نیم پیش است که دلار تقریبا سه هزار هشتصد تومن بود ( دقیقشو یادم نمیاد . میتونید برید تو گوگل ببینید ؛ چون سرورای گوگل برا نگهداریه این اطلاعات از مغز من بهتر عمل میکنن و در ضمن خطاهای شناختی هم نداره ) و الان که میخوان دستمزدشونو بگیرن و برن ؛ دلار از شش هزار دویست تومن هم فراتر رفته . تا تجاوز و تخریب اکوسیستم منطقه و تمام موجودات زنده اش اعم از گیاه حیوانات و رودخانه های فصلی که شامل درختچه ها ؛ بوته ؛ خارپشت ؛ خرگوش ؛ مار و انواع مارمولک و حشرات که با شخم زدن بیش از بیست هکتار زمین بکر از بین رفتن ( عکس و مدارک موجود است و یکی از خارپشت ها رو من خودم اوردم و دارم ازش نگهداری میکنم به این دلیل که بچه داشت و یکی از پاهاش هم مصدوم شده بود. ) از پهن کردن لوله ؛ نوار و نایلون به وزن بیش از یک تن سیصد کیلوگرم از جنس پلاستیک در زمینی به وسعت دوازده هکتار. تا کاشته شدن حداقل صدهزار عدد بذر هندوانه و شمام توسط کارگران زن در این زمین تا ابدهی با دبی هر ثانیه بیست لیتر به مدت سه ماه. رشد دادن  و پرورش سیصد پنجاه تن هندوانه و دویست تن شمام. نبود سیستم حمل نقل مناسب کمبود و ضعف موتورهای محرک این سیستم در انتقال این محصولات و حتی نبود زیر ساخت های جاده ای؛ ریلی و هوایی . اسراف کردن گناه داره و ما نزدیک به پانصد تن میوه که حاوی قند و انواع ویتامین های مفید برای بدن است ؛ که انسان های زیادی نیازمند انها هستند ؛ را نیز اسراف کردیم. و با تمام این تفاسیر من فکر میکنم تقصیر من و تمام کسانی هست که نسبت به این موضوعات اگاه هستند و کاری نمیکنند ( خواننده ای که اینو خوندی و هنوز معتقدی هیچ نقشی در به هدر رفتن این منابع  نداری ؛ به خرد و دانش ؛ علم و اگاهی ای که طی این مدت زندگی ات کسب کردی شک کن )
پ ن 1 : بیشتر از این ریز نمیشم روی مسائل چون هم علم و تخصصشو ندارم و هم اینجا جاش نیست و در حد کامنت اکتفا میکنم 
پ ن 2 :تغییر ؛ بهبود ؛ رشد و توسعه خودم و این سیستم رو وظیفه خودم میدونم حتی در حد رشد فردی و نه بیشتر
پ ن 3 : دنیا بدست ان دسته از کسانی که اعمال خرابکارانه انجام میدهند نابود نمیشود ؛ دنیا بدست ان دسته از انسان ها  نابود میشود که دسته ی اول را تماشا میکنند و کاری نمیکنند . انیشتین




  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

ایده ی نوشتن این پست شاید به چند ماه قبل برگرده ولی درگیری ذهنیم نسبت به قانون اعدام و قصاص و مجازات به سال ها پیش بر میگرده.

قضیه خیلی ساده است.اعدام و قصاص در قانون کشور ایران وجود داره


متاسفانه وقتی از نه به اعدام حرف میزنی یه سری متعصبین به سمتت حجوم میاورند و معمولا هم میفرمایند: پس اگه فردی یک نفر از اعضای خانوادت رو کشت تعرض کرد و یا گروگان گرفت رو باید بریم بوسش کنیم و بهش جایزه بدیم.

یا اعدام قاتل اتنا و متجاوزان یا حتی ریگی و ... رو مثال میزنند.

در ابتدا باید عرض کنم که اعدام کردن ساده ترین راه حل است و متاسفانه همیشه تاریخ ساده ترین راه حل اولین راه حل بوده است.


دلایل فرهنگی ایجاد بزه در جامعه


مهم ترین نکته ای که وجود داره اینه که در ابتدا باید جلوی  اقدام به بزه را گرفت.

وجود فقر در جامعه و از طرف دیگر شئن بودن ارتکاب جرایم خشن در آن جامعه یکی از مهم ترین دلایل وقوع جرم است.


در جامعه ای که راهی برای امرار معاش نیست راهی برای از منجلاب فقر بیرون رفتن وجود نداره طبیعیه که اعتیاد هم میشه بخشی از اون جامعه روسپی گری در اون جامعه امری است طبیعی و قاعدتا بزه های سخت مثل دزدی قتل زورگیری و... نیز در آن جامعه اتفاق میفته (مهم ترین توجیه افرادی که اعدام را توصیه میکنند بحث ایجاد ترس و ارعاب کردن در بین افراد دیگر است که بدانند در صورت وقوع جرم  میکشیمت پس حساب کار دستت بیاد ولی مورد اینه که قانون گذار مسئله رو از زاویه ی درستی نمیبیند و اون زاویه اینه که اون فردی که این جرایم را مرتکب میشه اصلا امیدی به زندگی نداره زندگی براش با ارزش نیست مردن اون رو نمیترسونه حتی اگر اون جرایم رو هم مرتکب نشه باز هم این مرگ نیست که اون رو میترسونه بلکه ابرو است ) مشکل کار همینه حکام جامعه و از اون مهم تر مردم جامعه باید به سمت ایجاد انگیزه کردن در بین همه مردم و از طرف دیگه فرهنگسازی کار های مثبت قدم بردارند و البته ایجاد قنائت طبع در مردم و از همه مهم تر به سوی ایجاد معاش حداقلی جامعه حرکت کنند.

وقتی در جامعه ای کودک هفت هشت ساله کارد سلاخی تو جیبش داره و یا به علت این که به دوست دختر - همسر و یا خواهرشون (ناموس) حرفی زدن نگاهی کردن میکشتش و یا مجروحش میکنه(اگر هم این کار رو نکنه بی غیرته) یا سره یه بوق زدن ساده درگیری پیش میاد یا برای به اصطلاح رو کم کردن درگیری پیش میاد (مهم ترین کار و اولین کاری که باید کرد اینه که افراد جامعه در وحله اول آموزش مناسبی رو ببیند و در فرهنگ غنی رشد بیابند که احتمال وقوع همچین اتفاقاتی بسیار کمه در قسمت دوم مجازات ها و تنبیهات رو از بعد احساسی خارج کنند و آموزش و متنبه کردن آدم ها رو جایگزین برخورد خشن بکنند)


جایگزین راه های قصاص و مجازات

اگه به خاطر داشته باشید چند سال پیش یک فرد ملی گرا در یکی از کشور های اسکاندیناوی (نروِژ) وارد یک جشن در جزیره ی یوتویا شد که در این جشن یک کلوپ نوجوان ها و جوانان در اون شرکت کرده بودند شد و شروع به ایجاد انفجار و تیراندازی مستقیم به افراد حاضر در محل کرد در اون حادثه هفتاد شش نفر کشته شد وقتی فرد خاطی دستگیر شد قاعدتا اگر در یک جامعه ای مثل ایران بود اصلا فرد مورد نظر به دادگاه هم کشیده نمیشد (حتی شک دارم که اصلا دستگیر میشد و همون جا میکشتیمش) ولی حکم صادره زندان بود اون هم زندان کوتاه مدت و به شرط متنبه شدن فرد ضارب آزاد میشد.

یان ایگلند، از مقامات پیشین وزارت خارجه نروژ و معاون دیده‌بان حقوق بشر معتقد است: "تنها راهی که واقعا می توان با اقدامات تروریستی مقابله کرد این است که به آنها نشان دهیم از آنها بهتر عمل می کنیم."


من اخبار این حادثه ی دردناک رو دنبال میکردم وقتی به مصاحبه یک مادری که دو فرزند دختر و پسره نوجوانش را در این حادثه ی دردناک ماز دست داده بود برخوردم .اقعا متعجب شدم.

وقتی مادر فرزند از دست رفته گفت: اگر ما هم این فرد رو بکشیم مثل اون رفتار کرده ایم و کار وحشتناک رو با کار وحشتناک جواب نمیدهند بلکه اموزش و اصلاح کردن راه درست است و باید فرد رو اصلاح کرده و به جامعه بازگردانیمش !؟؟!


جرایمی که در ایران حکم اعدام دارند:

تا اون جایی که من میدونم اعمالی که در ایران مجازات اعدام دارند عبارت است از:

ارتکاب مکرر دزدی - سرقت مسلحانه(محاربه) - گروگان گیری ( محاربه) - شرب خمر برای سومین بار - قاچاق مواد مخدر - نشر اکاذیب - مخالفت با حکومت ( محاربه ) - قتل - زنا - تجاوز - نفی خدا و پیامبر - تغییر دین - فراخواندن افراد به غیر از مذهب و دوری کردن آن ها از مذهب و تفکر رسمی دولتی - نگرش جدید اوردن و یا در حقیقت فرقه ایجاد کردن دین - اختلاص و به هم زدن نظام مالی - توهین به پیامبران و ائمه - قطاع الطریق -توسل به اسلحه - اتهامات سیاسی - قطاع الطریقی


به غیر از این 21 موردی که قانون حکومت ما اعدام رو در نظر گرفته چیز دیگه ای تو ذهنم نیست.


مورد دیگه ای هم وجود داره برخورد احساسی حکومت و مردم نسبت به قضیه اعدام است وبر فرض مثال:

جوان همدانی که سرقت مسلحانه از طلا فروشی کرده و به اعدام محکوم شده با تحت فشار قرار دادن و بار احساسی ایجاد کردن در جامعهبه واسطه ی فضای مجازی فرد مورد نظر مورد بخشش رهبری قرار گرفته شد و اعدام نشد؟؟

مشکل من اعدام نشدن این فرد نیست ( خدا رو شکر که این فرد کشته نشد) اما بحث سره زمانیه که این فرد احساسی ازاد شد اگر این فرد ازاد شد و اعدام نشد باید اون بدبختی هم که داخل ماشینش مواد بود و نمیدونست و از سره بیچارگی این کار رو کرد هم اعدام نشه - اصلا محارب های دیگه هم اعدام نشه حالا چون این فرد رسانه ای شد کس و کار داشت اعدام نباید بشه؟ و اگر فردی کس و کار داشت اعدام نشه(میشناسم افرادی را که حکمشون باید اعدام اعلام میشد ولی به علت لابی و یا هزینه کرد وکیل و...) اعدام نشدند.

ایا چون این جوان خوشتیپ بود اعدام نشه ؟

اگه پیر و معتاد بود اعدام باید میشد؟

(یاده اون بازداشتی های دی ماه افتادم که در زندان خودکشی شدند)

رفتار های شبیه به اعدام نشدن این جوان و یا اعدام شدن دیگران اصلا عادلانه نیست مثل اون پیرمردی که در انتخابات ریاست جمهوری از روحانی طرفداری کرده بود و بعد ها خودرو بهش دادند یا اون پیرزن شالی کار شمالی که عملش کردند و ویلچر خریدند برای ایشان (این همه پیرزن شالی کار )

ایا پسندیده تر نیست که به جای حمایت از اعدام نکردن اون شخصی که قاچاق مواد میکنه یا به محاربه و یا قتل پرداخته است ا اگر ما سمت این برویم که جامعه جوری ساخته شود که این اتفاقات نیفته بهتر نیست؟

اگر جای این که از مهاجر افغان که ممکنه بر ما خسارت بزنه (و مطمئنا میزنه ) بنترسیم به سمت توانا کردنش بریم بهتر نیست؟ و بهتر نیست که بگذاریم که در این مملکت کار کنه و فرزندانش درس بخونن ؟

اگر به کودکان کار و حاشیه توجه کنیم و از زنجیره ی کودک کار پدر معتاد متجاوز کودک کش -کودک کار بیرون کنیم به غیر از این که حس امنیت رو در جامعه بالا بردیم میتونیم مطمئن باشیم که جامعه ما هم رشد بالایی میکنه.




پینوشت مهم :


امروز چهارشنبه است روز بعد از این که خبر مشمول شدن عفو رهبری در مورد حکم اعدام آن جوان همدانی(سارق مسلح) در شبکه های اجتماعی و خبرگزاری ها منفجر شد.

اما خبر امروز صبح خیلی ساده بود:

جوان همدانی اعدام شد.

اول از همه این رو بگم که بلاشک من خیلی ناراحت شدم از اعدام این جوان همدانی (در کل مرگ و رنج هر انسان و هر موجود زنده ای من رو غمگین میکنه) و از طرف دیگه حتی اگر یک فردی نجات پیدا کنه از اعدام موجب خوش حالی من میشه ولی باید با هم صادق باشیم اگر این بهمن عزیز از حکم اعدام رهایی میافت ایا این ظلم بر اقای چراغی نبود(همدست این جوان همدانی در این سرقت مسلحانه که حکم اعدام ایشان هم صادر شده است) به نظر من اگر بین ادم هایی که جرمی مرتکب میشوند یک سری برابر تر نباشند این خیلی خوبه

البته باز هم میگم که راه مقابله با جرم به هیچ عنوان اعدام نیست


از دستور ویژه تا تماس شخصی


باز هم یک مثال و باز هم یک هجمه ی شبکه های اجتماعی و... پیش آمد ظاهرا هر چند وقت یک بار طبیعی هست که یک شخصی در ایران بولد شود و اخبار به سمتش هدایت بشوند.

این بار قرعه به نام دانشجوی بیکار دکتری افتاد اما این روند تا به کی میخواهد ادامه یابد در ادامه متنی که دکتر فردین علیخواه جامعه شناس در این مورد نوشته اند رو مطالعه بفرمایید


دانشجوی دکترای منابع آب کلیپی از خود در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کند و نشان می‌دهد که به کارِ جارو زدن و نظافت یک سوله بزرگ در شهر اهواز مشغول است. این فیلم در شبکه‌های اجتماعی بازنشر می‌شود.

در سال 96 هم عکس‌هایی درباره برخی از هم‌وطنانمان منتشر شد. البته این‌ها را نه خود آنان؛ بلکه دیگران از آن‌ها تهیه و در شبکه‌های اجتماعی منتشر کردند. برای مثال عکس میرزا آقا؛ دست‌فروش اردبیلی در یک گردهمایی انتخاباتی؛ یا عکس کبرا رحمتی؛ زن سالمند گیلانی که با چهارپایه پلاستیکی به سمت صندوق رأی می‌رفت ازجمله آن‌هاست. مشکلات فردی این افراد با « عنایت و دستور ویژه رئیس‌جمهور» یا وزیر کار و تأمین اجتماعی حل شد. درواقع انتشار عکس در شبکه‌های اجتماعی باعث ابلاغ دستور ویژه برای حل مشکل یک نفر شد. شانسی که ممکن است به‌سختی برای کسی پیش بیاید و واقعاً هم یک شانس است.

به مثال دانشجوی دکترا برگردیم. ایشان در مصاحبه‌ای گفته‌اند که پس از انتشار این کلیپ، آقای جهانگیری شخصاً با ایشان تماس گرفته و در تماسشان گفته‌اند که در طول دوره کاری‌شان؛ او یعنی این دانشجو اولین نفری است که جناب ایشان شخصاً با او تماس گرفته است. یعنی آنکه تاکنون برای کسی این کار را نکرده است.

روشن است که هیچ‌کس به‌اندازه ما معلمان دانشگاه از دیدن این تصویر رنج نمی‌کشیم و هیچ‌کس به‌اندازه ما معلمان دانشگاه از حل این مشکل خوشحال نمی‌شویم. هم‌اکنون مهم‌ترین مسئله ما معلمانی که در مقطع دکترا تدریس می‌کنیم همین است. دانشجویانی داریم که کار می‌کنند و کارشان هیچ ارتباطی با حال و هوای تحقیق، پژوهش و تحلیل ندارد و به کاری مشغول‌اند که صرفاً جهت گذران معیشت انجام می‌شود. گارسونی، نگهبانی ساختمان، کشاورزی و بوتیک‌داری ازجمله آن‌هاست.

جناب جهانگیری، ما به شما رأی دادیم تا بساط اقدامات پوپولیستی برچیده شود. لطفاً توزیع فرصت‌ها و شانس‌ها را عادلانه کنید. رویه‌های اختصاصِ فرصت ها به آدم‌ها را نظام مند کنید. چرا سعی می‌کنید مشکلات به شکل شخصی و موردی حل‌وفصل شود؟ اگر در قسمت‌های مختلف کشور ظرفیت‌هایی وجود دارد که فکر می‌کنید چنین دانشجویانی می‌توانند از آن‌ها استفاده کنند به‌جای تماس تلفنی با یک نفر، لطفاً  دستور بدهید که فراخوانی منتشر شود و افرادی که متقاضی آن فرصت شغلی هستند پس از گذراندن سازوکارهای لازم، در صورت داشتن شایستگی‌ها، از آن فرصت برخوردار شوند. من خوشحالم که مشکل این دانشجو قرار است حل شود ولی هم‌اکنون هرکدام از ما معلمانِ دانشگاه چنین دانشجویانی داریم. لطفاً یا دفترتان شماره تلفنی اعلام کند تا ما به دانشجویانمان بگوییم که با شما تماس بگیرند یا آنکه بفرمایید دانشجویان این کلیپ‌ها را در کجا منتشر کنند و مطمئن باشند شما آن را خواهید دید چون ظاهراً از تلگرام خارج شده‌اید.

دانشجویان عزیزم که به خاطر ساعات کاری طاقت‌فرسا؛ یک‌درمیان به کلاس می‌آیید و من هم استاد بداخلاقی هستم و مدام شما را سرزنش می‌کنم. کلیپی از خود منتشر کنید و وضعیتتان را توضیح دهید. خدا را چه دیدی. شاید یکی از مسئولان کشور کلیپ شما را دید و فرصت‌ها به رویتان باز شد. ظاهراً در این کشور برنامه مدونی برای حل مشکلات وجود ندارد و مسائل قرار است با عنایت ملوکانه حل شود.


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

به وقت شام


عکس بالا به احتمال زیاد یکی از پر بازدید کننده ترین عکس نیمه ی اول فروردین بود.

سکانسی از فیلم به وقت شام ساخته ی ابراهیم حاتمی کیا با دیالوگ چه طوری ایرانی با همکاری سازمان اوج در مورد حمایت جمهوری اسلامی ایران از بشار اسد در جنگ داخلی سوریه همه ی بیلبورد های شهر پر از این عکس بود در میان برنامه ی پر مخاطب ترین سریال داخلی چند سال اخیر(پایتخت 5 ) هم به این فیلم و این سکانس پرداختند ( البته در قسمت های آخر آن سریال طنز  که اصولا پیوند داخلی دادند به موضوع این فیلم و البته طبیعی هست که یک حکومت و یا جریان فکری مثل اوج و سپاه پاسداران با هزینه ی ها سنگین همچین فیلم هایی بسازند.

فیلم هایی مثل بادیگارد و قلاده های طلا و اخراجی ها... همان طور که دولت ها و سازمان های مختلف بنا بر سلیقه و مشی فکری شان را تبدیل به فیلم کتاب و... بکنند )

این فیلم رو به دعوت از بچه های هییت جنت الرضا (هییتی که در مسجدی که فعالیت و سابقه و ... داریم ) و البته تماشای دسته جمعی رفتیم این که فیلم به وقت شام و لاتاری فیلم هایی بسیار پر مخاطبند و تماشاگران بسیاری را به سینما اوردند امری است بسیار بسیار پسندیده اصلا هم بحثم اینکه این فیلم چه جور فیلمیه این که این فیلم سینمایی بودجه ی خیلی زیادی داشته به من مربوط نیست یا این که این فیلم فیلمنامه قشنگی نداشته هم اصلا مربوط نیست در مورد این فیلم از لحاظ تماشاچی میتونم بگم که آره فیلم پر خرجی بوده کلی جلوه وِیژه داشته کلی بکش بکش انفجار صحنه های اکشن عالی این که چقدر هم حقیقته و چقدر هم تلاش کرده حمایت از بشار اسد رو هم توجیه کنه اصلا به من ربط نداره فیلم فیلم خوبی بود.

ولی یه چیز خیلی خیلی به من تماشاچی ربط داره و اونم اینه که برای  این فیلم درجه سنی نزاشتن و واقعا لعنت به اون اکرانی که اجزه میده بکودکان این فیلم رو با خانواده تماشا کنند و البته تبلیغاتی که فیلم رو کاملا فیلمی تماشاگر پسند و مناسب همه ی اعضای خانواه نشون داد یه فیلمی شبیه به پایتخت.

فالواقع اگر در این فیلم تکه های م س ت ح ج ن  ج ن س ی قرار میدادند انقدر من رو عصبانی نمیکرد تا این که وقتی میدیدم اون پسر کوچولو ی تپل بامزه ی هفت هشت ساله که همراه با پدر و مادرش اومده سینما و خوراکی میخوره سکانسی چند دقیقه ای نشون میده که چندین انسان را دست و پا بسته همراه با چشم بند به خط میکنند و چندین مامور اعدام به سمت اون ها میروند و شمشیر هایی را به خط به دست میگیرند و به بالای سره افراد دست و پا بسته میروند صحنه صحنه ی سر بریدن است (همون موقع برای من سوال بود که مگه میشه همچین صحنه ای رو نمایش بدهند) همراه با این که این افراد میان و میرن و صحبت میکنند از قبل فردی به ظاهر سبک مغز که رییس برگزار کننده مراسم اعدام هست برای ویدیو گرفتن از مراسم هماهنگی میکنه و تعداد زیادی بلندگو در پشتش هست یه چیز تو مایه های فیلم MAD MAX و در حین مراسم اعدام کوادکوپتر رو بالا و پایین میکنه کات میده پلان بعدی میده شبیه به یه کارگردان فیلمی که حالت روانی خوبی نداره و پشت بلندگو هی کات میده و صحنه های زانو زدن یا نشستن یا خطبه خوندن را تکرار میکنه



اما در آخر در کمال تعجب وقتی تماشاچی داره از حرکات دستور دهنده ی اعدام میخنده ناگهان جدی جدی شروع میکنن به سر بریدن و خون فواره میزنه به صفحه ی سیاه سینما

وقتی لرزیدن از ترس اون کوچولوی بامزه رو دیدم یا دیدم که پدری که کنار ما نشسته جلوی چشم دخترکش رو گرفته یا دو تا کبوتر عاشقی که پشت ما نشسته بودن و جیک جیک میکردند و هم دیگه رو از ترس بقل کرده بودند به غیر این که این نتیجه رو گرفتم که جنگ به هر صورت بده چه حرب باشه چه غزوه باشه چه جهاد و ...

این غیر اخلاقیه که یه همچین صحنه هایی رو به همه ی رنج های سنی جامعه نشان بدهی اون هم جامعه ای که انتظار فیلمی مثل لیلی با من است یا اژانس شیشه ای رو دارند که درسته جنگیه و بد بودن جنگ یا پس از جنگ رو به تصویر میکشه ولی چنین صحنه های خشنی نداره و قاعدتا بیننده هم انتظار دیدن چنین صحنه های خشنی ذر سینما اون هم کنار کودک و یا افراد رقیق القلب ندارد.

اگر بهونه ی این دارید که خب اره حقیقته دیگه باید نشون داد که یه همچین جنایاتی رو داعش رقم زده اگه این جوریه تجاوز هم نشون میدادید به هر صورت داعش تجاوز هم میکرده تجاوز رو نشون بدید نه این که شبیه به تجاوز هایی که فیلم هاتون نشون میده که گریه میکن فقط تجاوز واقعی با ریز صحنه

دیدن فیلم لحظه ی گردن بریدن با استفاده از سرنیزه اونم به صورت کاملا لایو و برخط خیلی فرقی با دیدن فیلم لحظه ی تجاوز گروهی نداره و هر دو تاثیر خیلی وحشتناکی روی مخاطب داره

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

برای پرسیدن نظر شما

احتمالا از این قضیه اگاه هستید که من در یک کسب و کار در زمینه ی سیستم ها حفاظتی و نظارتی فعالیت میکنم.

از اون جایی که دیوار ورود اولیه کسب و کار ما بسیار کوتاه است و هر فردی با دیدن چند ویدیو آموزشی و یا آزمون خطا به راحتی میتونه دوربین مداربسته نصب کنه به همین دلیل بسیاری از افراد غیر مجاز وارد حیطه فعالیت ما شده اند فردی که کسب و کار دیگه ای داره مثلا نصاب ماهواره است و یا برق کاره میفرماید اگر در صورتی که دوربین خواستید برای منزلتان من انجام میدم :) خود گیر حدیث مفصل را...

این افراد از آن جا که نه تخصص و نه تجربه ی این کار را دارند بعد از انجام کج دار مریض دوربین مداربسته برای چند تن از افرادی که به آن ها اعتماد دارند معمولا از چرخه حذف میشوند و به سمت شغل های دیگه رهسپار میشوند.

به همین دلیل متنی نوشتم در این باره.
اگر نظر تکمیلی تری دارید و یا در مورد این متن نقدی دارید خوش حال میشم کامنت کنید :)



اگر مالک کسب و کاری مانند کارخانه مرغداری پرورش ماهی مغازه و یا .. دیگه ای داشته باشید و یا خودرویتان را کنار خیابان پارک کنید احتمالا با برگه های تبلیغاتی و یا تماس های حضوری و یا تلفنی تلگرامی و یا پیامکی مواجه شده اید که پیشنهاد تجهیز دوربین مداربسته را برای محل کسب و یا منزل شما را مطرح میکند.(به هر صورت هر کسب و کاری برای ایجاد مشتری نیاز به بازاریابی بازار سازی و مشتری مداری دارد و این امری است بسیار پسندیده)

 

فروش ویژه(بدون هیچ دلیل خاص)!!!

فروش به قیمت خرید!!!

نصب رایگان؟!؟!

گارانتی ویژه ده ساله!؟!؟

پرداخت با شرایط ویژه پرداخت شش ماهه؟!؟!

 


اما معضل از اون جایی شروع میشه که گاها بعضی از افراد غیر مجاز با وعده های دروغ به فریب مشتری میپردازند.

 

دسته ای از شگرد های منفعت طلبانه ی منفی و بازارگردانی در برخورد با مشتری در صنعت سیستم های حفاظتی و نظارتی:

 

  • ارائه کالای تقلبی
  • ارائه کالایی خلاف توافوق
  • ارائه ضمانت بدون اعتبار
  • خدمات پس از نصب نامناسب (در صورتی که سیستم با مشکلی روبه رو شود ارائه دهنده ی سیستم ها پاسخ گو نیست و تلفن همراه خود را خاموش کرده است)
  • قیمت های غیر اصیل
  • ارائه کالای از رده خارج شده
  • ارائه کالای قاچاق
  • نصب و طراحی غیر اصولی سیستم بر مبنای کسب بیشترین سود

 

(البته این نکته رو هم در نظر بگیریم که گاها بعضی از افراد اقدام به زیر فروشی و یا اقدام به ارائه شرایط قیمتی و پرداختی خاصی مینمایند که مبنای جشنواره ای دارد و به مدت محدود به این کار دست میزنند تا جذب بازار بیشتری را داشته باشند قاعدتا مشخص است در صورتی که کسب و کاری همیشه در جشنواره فروش باشه یک جای کارش میلنگه)

 

از آن جا که مشی اصلی و اولویت اصلی زرین سیستم در مدیریت مشتری رضایت مشتری و مشتری مداری است (کسب و کار ها در ایران از آن جا که دید بلند مدت به کسب و کار خود ندارند به مشتری مداری توجه چندانی نمیکنند و پرداخت فاکتور توسط مشتری پایان کار آن ها است ما در زرین سیستم مشتری مداری را الگوی کار خودمون قرار دادیم و سعی نموده ایم که حداکثر رضایت مشتری را کسب نماییم بدین روش زرین سیستم باشگاه مشتریانی وفادار و پایدار را خواهد داشت و این امر در بلند مدت ثبات و ارزش زرین سیستم را تضمین میکند)

 

همان طور که میدانید قاعدتا ثبات و تضمین پیشرفت یک مجموعه رابطه ی مستقیم باکسب درآمد آن مجموعه دارد و بالطبع مجموعه ای که سود آوری قابل قبولی را نداشته باشد منحل میشود(یکی از ارکان توسعه کشور ها ثبات کسب و کار های داخل کشور است در کشور های پیشرفته کمپانی هایی توانسته اند پیشرفت کنند که تجربه ای به طول چندین دهه و یا چند صد سال را داشته اند (البته استارتاپ های جدید تکنولوژی محور از استثا هستند) همان طور که میدانید شروع به کار زرین سیستم در زمینه ی سیستم های حفاظتی و نظارتی به سال 1372 برمیگردد) بالطبع هزینه هایی از جمله : هزینه ی نیروی انسانی - حمل و نقل - زیر ساخت - اجاره ها - خواب سرمایه درگردش مجموعه - هزینه تحقیق توسعه بازار - تبلیغات و برندینگ - مالیات جزو اصلی ترین هزینه های یک کسب و کار است و یک کسب و کار باید در قدم اول هزینه های سرباره ی خود را کسب نماید و در قدم بعدی به سود آوری اقدام نماید.

زرین سیستم نیز در از این امر مستثنا نیستیم و باید به کسب سود منصفانه و منطقی بپردازیم.

در کل فاکتور پرداختی مشتریان در زمینه ی سیستم های حفاظتی و نظارتی دو بخش اصلی است:

 


پینوشت 1 : بسیاری از خریداران جوری خرید میکنند و گاها فروشنده ها فرایند خرید را به گونه ای بیان میکنند که بلاشک حتما باید در فروش مورد نظر ضرر کنند تا احساس یک خرید موفق را داشته باشند(تقریبا همه ی فروشنده ها هم در حین فروش قسم جلاله میخورند که دارند ضرر میکنند) اما وقتی قیمتی مصوب شده است و کالا اصالت قیمت تصویب شده را دارد تغییر بزرگ در قیمت به گونه ای اجهاف است (البته ما این رو میدونیم مزه خرید به تخفیفش هست اما خب یه محدودیت هایی نیز وجود داره)

 

پینوشت 2 : در صورتی که در زمان خرید به استعلام معتبر قیمت از شرکت های معتبر فعال در زمینه ی فعالیت ما  پرداخته اید و کالا و قطعاتی را مشاهده فرمودید که ظاهرا شبیه به اقلام معرفی شده توسط ما میباشد ولی فروشنده ی مورد نظر قیمت کم تری را از شما طلب کرده است به ما اطلاع دهید ما پس از پیگیری از  این موضوع  که ایا قطعه مورد نظر اصالتی همانند جنس پیشنهادی ما را دارد و یا خیر (به این دلیل که گاها قطعاتی در بازار وجود دارد که از لحاظ شباهت فیزیکی بسیار شبیه به هم میباشند اما قطعات داخلی آن ها با هم تفاوت دارد) در صورتی که جنس مورد نظر کاملا یکسان باشد ما در زرین سیستم جنس مورد نظر را به همان قیمت عرضه میکنیم.(البته نوسانات تعرفه و یا نوسانات دلار و تفاوت در زمان خرید اجناس از مبدا نیز مهم است)




راستی دوستان همان طور که میدونید از www.zarrinkia.blog.ir  مهاجرت کردم به www.zarrinkia.ir  از این به بعد سعی میکنم بیشتر به وبسایت شخصیم بپردازم :)



  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

همان طور که میدونید این که انسان با مصرف چیز هایی خود را از حالت طبیعی خارج کند و به حالت دیگر ببرد از اول تاریخ وجود داشت (البته دیدن فیل های مست و خوردن گیاهان مخدر و یا میوه های تخمیر شده توسط دیگر حیوانات نیز امری است متداول) در حال حاضر به  این که این کار از کجا سرچشمه میگیره و یا چقدر پسندیده است و یا این که چه نوع انواع مخدر هایی داریم و .... نمیپردازم.

دید کلی من نسبت به همه نوع مخدر صنعتی سنتی معمولی نشاط اور خمار کننده مسکن و... یکی است و اون اینه که فردی که توانایی لذت بردن از زندگی به صورت عادی را نداره به این چیز ها چنگ میزنه تا خلا های زندگیش رو پر کنه و این خیلی بده( یکسری هم میگن نه من اوکی هستم و این مثال رو میزنند که: تصور کن در یک مسابقه دو شرکت کردی شما پا برهنه هم میتونی تو این مسابقه باشی و بدوی ولی با استفاده از کفش کتونی ادیداس مناسب خیلی بهتر ظاهر میشی این چیز ها هم همین نقش رو در شادی نشاط ادمی داره)

با همه این اوصاف اصلا در این پست به این چیز ها نمیخواهم بپردازم و بیشتر به تجربه شخصی خودم در این موارد میپردازم

 

 اگر من را ببشناسید احتمالا درجریان هستید که از هر نوع مشروبات الکلی هر نوع مخدر هر نوع سیگار پرهیز میکنم اما میخوام تجربه شخصیم رو از خوردن قهوه رو برایتان بگم.

بنده همانند بیشتر اقایون همسن و سال خودم و در کل بیشتر اواتار اقایون یه جورایی خیلی چیزا رو دست کم میگیرم (یکی از دلایل این که اقایون بیشتر در اثر حوادث و اتفاقات میمیرند از همین سرچشمه میگیره)  این خصوصیت در من هم هست مخصوصا در خوراکی ها که همیشه  افرادی که میگفتن فلان چیز رو بخوریم سردیمون گرمیمون میکنه فلان کار رو کنیم خوابمون میبره فلان چیز رو بخوریم این میشیم اون میشیم با لبخندی بدرقه میکردم و میگفتم شما بچه سوسولی بیش نیستید و مواظب باشید النگو هاتون نشکنه عزیزکانم دلبرکانم

اما با تجربه دیروز با قاطعیت میتونم بگم هیچ وقت این حرف رو نمیزنم.

برای من خیلی پیش میومد که در کافه های مختلف اسپرسو سفارش میدادم و بعد از خوردنش هیچ حس خاصی بهم دست نمیداد و فقط حس مالباختگی و این که یه چیز تلخ خوردم نصیبم میشد (و هر چقدر که دوستان میگفتن انرژی میده و ... من بهشون لبخند میزدم)

تا روز گذشته که وقتی ساعت 18 یک شات قهوه اسپرسو اسپشیال سفارش دادیم و همچون آب معدنی خوردم بدون هیچ حسی نسبت به اوم قهوه

به قهوه چی گفتم اقا این چیه ؟مگه نباید تاثیر داشته باشه! پس چرا نداره شما که میگی این همه قهوه داری و این حالت ها رو داره سنگین ترین قهوه ممکنه رو در سنگین ترین حالت بده
که ایشون فرمودند برو یه بیست دقیقه دیگه بیا بنده هم رفتم و یه بیست دقیقه دیگه اومدم دوستم نیز تعارف به خوردن دوباره قهوه کردم که ایشون جواب منفی داد


بعد از خوردن کم تر از 15 سی سی از اون قهوه و تا الان که 23 ساعت از اون زمان میگذره هنوز حالت طبیعی ندارم ساعت اول که با بالا رفتن سرعت کلمات ادا شده سنگینی در چشم ها تپش قلب درد در قفشه سینه لرزش دست بم شدن همه ی صدا ها مواجه شدم و تا الان نیز درد در قفسه سینه رو تجربه میکنم


و من الله توفیق



پینوشت: دوستان یه پیشنهاد خیلی خیلی مهم دارم بهتون نسبت به همه چیز و اون اینه که نرفتن به بیمارستان و مطب پزشک - نخوردن دارو - دندان پزشکی - ملاقات نکردن با مشاور و یا روانشناس - نرفتن به دندان پزشکی اول از همه به هیچ عنوان افتخار نیست این که دو هفته است سرماخوردید و سرفه سنگین یا سردرد دارید و به پزشک مراجعه نکردید این که مشکل روحی دارید (مشکل روحی دقیقا مثل مشکل بدنی است به جای سخت افزار نرم افزار درگیر هست همان طور که ممکنه تاندون پای شما کش بیاد یا سرمابخورید یا سردرد بگیرید به همون مقدار ممکنه افسرده بشید دو قطبی باشید پارنویا داشته باشید و ... و خب باید به صورت مشاوره و یا دارودرمانی خودتون رو معالجه کنید ) اگر از لحاظ هزینه ای بررسی کنید(شامل زمان که باید اختصاص بدید هزینه های مالی و ... ) این که هر چقدر دیر تر برید هزینه ی بیشتری رو باید بپردازید.

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

روز مهندس مبارک

هدف من از وبلاگ نویسی به هیچ عنوان رویداد نویسی نیست.
اما به بهانه ی پنجم اسفند روز مهندس قصد دارم یه چیزایی رو بررسی کنم.

1- مهندس کیست؟ مهندسی کردن به چه معناست؟
2- دلیل نیاز جامعه به مهندس؟
3- در چه جامعه ای به مهندسین ارج مینهند؟


در ابتدا باید بگم که کسی که رفته دبیرستان را تمام کرده و به واسطه ی کنکور و یا سهمیه یا پول وارد دانشگاه شده و در دوران چهار ساله(دم شما گرم هفت ترمه تموم کردی) پنج ساله شش ساله هفت ساله و یا هشت ساله ی دانشجویی که هشت صبح رفتید کلاس دروس عمومی اختصاصی نیمه اختصاصی و پایه رو پاس کردید پروژه و پایان نامه و کاروزی و شرکت در انجمن علمی و.... داشتید و در اخر از این کلاه منگوله دار ها گذاشتید و اخر پرتش کردید هوا و یه کاغذ هم بعد از شش ماه گرفتید.
اول از همه به شما تبریک میگم اما باید یه واقعیت رو بگم خدمتت عزیزم شما مهندس نیستی یا به عبارتی دیگه شما هنوز مهندس نشدی
مهندسی کردن به عمل هست به رفتار به کردار به نتیجه به دید فرد به یک فرایند رویداد

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

تیتر این پست رو از نیل ارمسترانگ اولین فردی که قدم بر روی ماه گذاشت الهام گرفتم وقتی نیل ارمسترانگ از شاهین پیاده شد و اولین قدمی که زد گفت:


این گامی کوچکی است برای یک انسان ولی گامی بزرگ برای بشریت هست.

اگه خواننده این وبلاگ باشید یا من رو در دنیای غیر انلاین بشناسید قطعا در جریان ارادت بنده به ایلان ماسک هستید .
تقریبا شک  ندارم که در مورد فالکون هوی اسپیس اکس چیزی نشنیده باشید

ایلان ماسک در حساب شخصی تویترش تویت کرد: موشک فالکون هوی در حالی نخستین پرتابش را پشت سر می گذارد که اتومبیل رودسترش در آن جای خواهد گرفت و موسیقی «Space Oddity» دیوید بویی را پخش می کند.


این که فالکون هوی خوب کار میکنه و گام بلندی است برای کمک کردن به پروژه ی عظیم مریخ و قدمی بزرگی است در کار های فنی فضایی البته نشان دهنده ی این است که وقتی هکر ها بیان رو کار همه چیز بهتر سریع تر دقیق تر و ارزان تر و البته با استاندراد های بالاتری اتفاق میفته چیزی که برای من خیلی تاثیر گذار بود و بسیار بسیار جالب این ایده تبلیغاتی فوق العاده برای تسلا و البته برای پروژه ی فالکون هوی بوده این که محصولاتت رو این جوری تبلیغ کنی واقعا محشره (نکته ی مهم اینه که معمولا در تست های فضایی از کیسه های شن استفاده میکنند ولی نبوغ موجب شد که همچنین تبلیغ فوق العاده ای برای تسلا و اسپیس اکس ایجاد بشه و کمک کنه که این رویداد بشه خبر اول جهان



بعد دیدن این عکسا و شنیدن این خبر شاید این واکنش راا نشان دهید: در حالی که تاسف میخورید بگید این مملکت چی بود چی شد وای همه ی نوابغ ما رفتن خارج از ایران الان همه ناسا ایرانی هستند خون اریایی دارند و... و بعد  هم به ادامه ی بالا پایین کردن اینستاگرام و چرخ زدن در تلگرام بپردازید (البته بلاشک خواننده این وبلاگ فرهیخته است ) ایا میپندارید کسانی که وبلاگ میخوانند با کسانی که در اینستاگرام و تلگرام میچرخند برابرند!؟!؟(در همین زمان است که نویسنده ی این وبلاگ به اکونت اینستاگرام فاطی جو جو میره و لایک میکنتش و زیرش کامنت میزاره)

شرمنده رای حاشیه های متوالی رفتنم پوزش من را بپذیرید.

من یه دید دیگه ای دارم این که دست ورداریم از این که اره مملکت ما نمیشه مملکت ما نمیتونیم اقایون نمیزارند. بری فلانت میکنن وصالت میکنن همین جمشید اریا بود که ماشین الکتریکی درست کرد بهتر از ایلان ماسک درود بر شرفت ای مرد اریایی(خیلی باحال بود این داستان جمشید اریا اگه نخوندید دربارش بخونید اون وقته که به احتمال زیاد یاده داستان توصیف کربلا از زبان مورخان میفتید(در برهه های تاریخی مختلف ایران شیعه از داستان قتال حسین ابن علی (ع) گفتار های متفاوتی را بیان کرده است از این که در دوران سامانیان که تعداد سپاهیان یزید (لعنت الله) 1000 نفر بود تا دوران مغول ها که تعداد لشکریان یزیدیان صد ها هزار تن براورد میشدند اصولا هر چقدر که اوضاع مردم و اوضاع جامعه خراب تر شه ما ترجیح میدیم که افسانه های بزرگ تری درست کنیم این که جمشید اریا سی برابر ایلان ماسک هست و...)

به نظر من الان فقط فرصت اینه که ساختار سرمایه گذاری اجتماعی مالی و اشتراک دیتا ها رو در نظر بگیریم و استعداد ها به جای این که برن ربات تلگرام درست کنن یا کار های مسخره بکنن برن واقعا دست به کار بشن تا بتونن هایپر لوپ ها ماشین های الکتریکی و ... بسازن فقط چند تا نکته مهم که باید بگم(من رو در حال حاضر در یه ردای نارنجی و در حال مدیتیشن کردن در ارتفاع سه متری از سطح زمین تصور کنید که بر روی کوه های نپال دارم نسخه میدم:)


یک رویا پرداز نباشند(البته میدونی که رویا پرداز بودن مهم ترین واسطه تخیل و خلاقیت هست ولی منظورم رویا پردازی از جنس پسرک رضا رشید پور - دکتر حسابی- جمشید اریا-موتور یا ثارلله و...است)


دو پر مطالعه باشند


سه گیر سه پیچ باشند


چهار چیزی که بهش اطمینان ندارند رو انجام ندهند


پنج کار کنند برای تفریح کردنشون نه چیزی دیگه(میدونم شکم گرسنه اینا رو نمیفهمه زن و بچه خرج داره )


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

هدیه خوب

عضی اوقات افرادی هستند که بسیار ناگهانی حس های خوبی رو در آدم بر می انگیزانند.

یکی از این افراد اقای محمد علی لسانی هستند. ایشان فردی بسیار فرهیخته اهل مطالعه و جست و جو گر هستند که در زمینه ی اموزش کار میکردند(البته وزارت خونه آموزش پرورش و قبل از انقلاب بازنشسته شدند) تفریح ایشان بعد از بازنشستگی ورزش کردن مطالعه و نوشتن هست

هیچ وقت فراموش نمیکنم وقتی در سن هفت یا هشت سالگی علاقه ی من رو به یاد گرفتن را فهمیدند. چند روز بعد از اون دیدم که پستچی مجله نجوم رو دم در خونه ما اورد و به من تحویل داد همراه با یک تقدیم نامه (این حس برای یک کودک هشت ساله بسیار بسیار لذت بخش بود اون سال ها هر اول هفته ی ماه من منتظر اومدن مجله نجوم بودم و بعد از مدرسه اشتیاق این رو داشتم که این مجله ارسال شده یا نه ؟!!؟؟!!؟(

هر وقت این خاطره رو از جناب اقای لسانی به خاطر می اورم حس خیلی خوبی بهم دست میده 


چند روز پیش ایشان با پدر بنده تماس گرفت و گفت که هاشم بیاد پیش من که یه سری نامه رو بهش بدم(یه سری نامه ی اداری بود) من قبل ساعت هشت صبح خدمتشون رسیدم و ایشان یه کتابی هم به من کادو دادند:)

کتاب مورد نظر تاریخ آموزش و پرورش شهرستان آمل بود.




نکته ی جالبی که تو این کتاب وجود داشت این بود که یه قسمتی از کتاب به معرفی مدرسه ی استعداد های درخشان (سمپاد آمل) پرداخته بود.

که به معرفی و سپس افتخار افرینان تاریخ این مدرسه پرداخته بود.


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰
بر خلافم میل باطنی ام که قصد نداشتم در مورد رویداد ها بنویسم و بیشتر هدفم روند هاست(در حقیقت نمیخوام اگه سی سال بعد دست نوشته های این وبلاگ مشاهده شد شبیه دفترچه خاطرات باشه ؟؟!! هدفم اینه که بتونم ترشحات ذهنی ام رو بنویسم.



اما انقدر در ایران عزیز رویداد های تاثیر گذار میفته که واقعا ادم نمیدونه به کدومش ببپردازه
تا همین الان که این پست رو میزارم مردم غرب کشور در استان کرمانشاه در این هوای سرده وحشتناک دارند از سرما و گرسنگی از دست میروند.(بی کاری و مشکلات دیگه هم که مزید علت شده )
وقتی قصد داری از فکر مظلومیت عزیزان زلزله زده بیای بیرونی اسیب های اجتماعی وحشتناک رو میبینی این وسط الودگی هوا و زلزله تهران و بحران بی آبی به کنار مشکلات سیاسی  بین المللی از قبیل تشدید تحریم ها و البته تنش های بین دولت ها و البته خطر سرمایه گذاری داخلی و ... رو هم مزید علت قرار دهید.
این وسط هم که کشتی منفجر میشه و..... (البته حملات تروریستی تهران رو هم یادمون نره )
خیلی هم عالی خیلی هم خوب (اااا آشوب های اخیر کشور رو هم داشتم فراموش میکردم)
همه این ها فکر نکنم خیلی اتفاقی باشه !؟!؟ و بلاشک این اتفاقات در کشوری مثل چک یا مثلا لیتوانی یا هلند یا نیوزیلند یا مثلا بنگلادش و ارژانتین خیلی عجیب غریبه !؟!؟(حالا خودمون رو با افغانستان یا یمن یا عراق و سوریه مقایسه نکنیم اینا خب جنگ زده هستن )

ولی با همه ی این اوصاف چیزی که ما باید برایش اشک بریزیم و نگرانش باشیم نه کشتی نفت کش هست (که خب یه حادثه ای بود که اتفاق افتاد و عزیزان ما از دست رفتن و ضرر غیر قابل جبرانی داشت ) نه حمله تروریستی(که هم میهنان عزیز تفنگ بازی جدی جدی رو خیلی دوست دارن اون عزیزانی که تماشا میکردن گواه این ادعا است ) البته خوبه که یادی کنیم از پلاسکو چند هزار کارگری که بیکار شدن اون همه کاسبی که کل زندگیشون رو از دست دادن(یاده این میفتم که یکی از دوستان تعریف میکرد میگفت یکی از 6 نفر از مردم عادی که کشته شدن از کاسب های ساختمان پلاسکو بود که با این که گفته بودن نرو تو گفاحتمالا بزرگ ترین خطر هایی که ایران رو تهدید میکنه:

1- مسئله کمبود آب (تغییر زیست بوم و..)

2- زلزله تهران

3- تصادفات رانندگی

4- از همه مهم تر جهل ما مردم ایران است(که موجب شده زیست بوم رو با برداشت های بی رویه و تصمیم های اشتباه نابود کنیم که موجب شده تصادفات رانندگی اتفاق بیفته(جاده غیر استاندراد - خودرو غیر استاندارد - بد بودن فرهنگ رانندگی (البته یکی از این راننده های بی فرهنگ جامعه خودم هستم) زلزله گه دلیلش سازه های غیر استاندارد برنامه ریزی نکردن برای بحران و... است )


ولی با همه ی این اوصاف به قول باب دیلان

The Times They Are A-Changin'

Come gather ’round people

بیایید، جمع شوید مردم
Wherever you roam

از هر کجا که هستید
And admit that the waters
Around you have grown

رودخانه ای که دور شما در حال بالا آمدن است را باور کنید
And accept it that soon
You’ll be drenched to the bone

و باور کنید که به زودی تا مغز استخوانتان خیس خواهد شد
If your time to you is worth savin

اگر وقتتان برایتان با ارزش است
Then you better start swimmin’ or you’ll sink like a stone

بهتر است زودتر شنا کنید و دور شوید
وگرنه مانند یک سنگ در آب فرو خواهید رفت
For the times they are a-changin’
 
چون زمانی همه چیز تغییر میکند

 

Come writers and critics

بیایید، نویسندگان و نقادان
Who prophesize with your pen

ای که با قلم مقدستان مینویسید
And keep your eyes wide

چشمانتان را باز کنید
The chance won’t come again

این فرصت هرگز تکرار نخواهد شد
And don’t speak too soon

هنوز برای حرف زدن خیلی زود است
For the wheel’s still in spin

چون چرخ همچنان در حال چرخیدن است
And there’s no tellin’ who that it’s namin

و نیازی نیست که بگوییم منظورم چیست

For the loser now will be later to win

بازنده امروز، پیروز فردا خواهد بود
For the times they are a-changin’

چون زمانی همه چیز تغییر میکند

 

Come senators, congressmen

بیایید، سناتورها و نمایندگان کنگره
Please heed the call

دعوت مرا بپذیرید
Don’t stand in the doorway

در راهرو نایستید
Don’t block up the hall

و راه را بند نیاورید
For he that gets hurt
Will be he who has stalled

چون آنکه امروز ضعیف است به زودی قوی خواهد شد
There’s a battle outside and it is ragin’
It’ll soon shake your windows and rattle your walls

بیرون از اینجا جنگ در جریان است
این جنگ به زودی خانه شما را ویران میکند
و قصر آملتان را فرو میریزد
For the times they are a-changin’


چون زمانی همه چیز تغییر میکند

 

Come mothers and fathers

بیایید، پدران و مادران
Throughout the land

از سرتاسر این کشور
And don’t criticize
What you can’t understand

از چیزی که نمیفهمید انتقاد نکنید
Your sons and your daughters
Are beyond your command

پسران و دخترانتان دیگر به حرفتان گوش نمیدهند
Your old road is rapidly agin

چون روش زندگی به سرعت قدیمی میشود
Please get out of the new one if you can’t lend your hand

اگر نمیتوانید خود را تطبیق دهید
خواهش میکنیم بر سر راه جوانان نایستید
For the times they are a-changin’


چون زمانی همه چیز تغییر میکند

 

The line it is drawn

مسیر مشخص است
The curse it is cast

و طلسم انداخته شده است
The slow one now
Will later be fast

کند امروز به زودی تند میشود
As the present now
Will later be past

و حال به زودی گذشته میشود
The order is rapidly fadin

و نظم به زودی از بین میرود
And the first one now will later be last

و نفر اول امروز به زودی آخر میشود
For the times they are a-changin’



  • سید هاشم زرین کیا