توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

هاشم زرین کیا هستم علاقه زیادی به یاد گرفتن و یاد دادن و ارزش ایجاد کردن دارم.
این یادگیری میتونه مطالعه کاغذی باشه میتونه تو کار باشه یا حتی تو سفر یا شاید هم همنشینی با انسان ها و البته متمم خوانی یا در راه متمم خوانی باشه.
تا الان یه کارایی کردم الان یه کارایی میکنم و یه کارایی هم در آینده قراره بکنم.
این وبلاگ بیشتر جایی است که من توش تمرین نوشتن میکنم و البته سعی میکنم دیدگاهم رو نسبت به چیز ها مطرح کنم پس انتطار ساختار های علمی و اکادمیک نباشید.
نوع نوشتار این وبلاگ هم بیشتر شبیه گفتار روزمره من است تا نگارشی از جنس بسیار رسمی کتابی

ضمنا با عرض پوزش بابت این که فونت کلمات پست ها خیلی کوچکن دلیل این که فونت این وبلاگ به این شکل است دو تا چیزه:

1 - اونی که قصد خواندن داره دنبال خواند سرسری نباشه
2- بیشتر با متن کلنجار بره

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

معمولا وقتی انسان ها به اخر یه راهی میرسند ای کاش ها رو بررسی میکنن به گمونم اخرین راه زندگی انسان همانا یک دوست خوب هست.

حالا یه بررسی ساده میکنم اخرین حسرت های انسان ها رو:


۱.‌ ای کاش خودم را با دیگران مقایسه نکرده بودم.

همه با این مشکل دست و پنجه نرم می‌کنند، اما تقریبا چیزی وجود ندارد که برای موفقیت به این اندازه مضر باشد. به جای مقایسه‌ی خودتان با دوستان، خانواده، یا الگوهای زندگی‌تان، به این فکر کنید که نسبت به انسانی که تا دیروز بوده‌اید چقدر پیشرفت کرده‌اید و چه دستاوردی داشته‌اید.


۲.‌ ای کاش اقدام می‌کردم و آرزوهایم را عملی می‌کردم.

برای‌تان راز کوچکی را فاش خواهم کرد: هیچ “بلافاصله‌ای” وجود ندارد. بسیاری از آدم‌ها را این فکر که چه کسی می‌خواهند باشند ناتوان و زمینگیر کرده است چون آنها نگران هستند به آن سرعتی که می‌خواهند این اتفاق رخ ندهد. خب، رخ هم نخواهد داد. اما چه چیزی از زمان گذاشتن روی رویای‌تان و هر روز شاهد یک پیشرفت حلزونی بودن بدتر است؟ هدر دادن زندگی برای انجام کارهایی که نمی‌خواهید انجام دهید.

۳.‌ ای کاش بیشتر بیخیال جهان اطراف‌ام شده بودم.

همه‌ی اطرافیان شما سعی می‌کنند آنچه هستید یا آنکه باید باشید را به شما دیکته کنند، و البته شما هم به آنها اجازه می‌دهید. به غیر از خودتان لازم نیست که هیچ کس ارزش شما را تایید کند، و اگر زندگی‌تان را صرف خوشحال کردن آدم‌های دنیای اطراف‌تان کرده باشید، روزی عمیقا از این کار حسرت خواهید خورد. نگران خوشحال کردن والدین، دوستان، یا رییس‌های‌تان نباشید. شما باید در درجه‌ی اول و بیشتر از همه نگران خودتان باشید. همیشه.

۴.‌ ای کاش منتظر نمی‌ماندم که “از فردا شروع کنم.”

بهانه‌ها فراوان‌اند چون جور کردن آنها بسیار راحت است. شما همیشه برای توجیه تنبلی‌تان دلایلی پیدا خواهید کرد، و این یکی از علت‌های شایع حسرت‌های دم مرگ است. چیزهایی که می‌خواهید فردا انجام دهید، بدون تلاش کردن، می‌توانند به چیزهایی تبدیل شوند که آرزو دارید‌ای کاش ۵۰ سال پیش انجام می‌دادید. این حسرت را به دل خودتان نگذارید.

۵.‌ ای کاش بیشتر ریسک کرده بودم.

ترس از طرد شدن یا شکست، هنگام مواجه با مرگ از بین می‌رود. دختر زیبایی که به شام دعوتش نکردید، شغلی که به خاطر احساس نالایق بودن برای آن درخواست ندادید، یا کسب و کاری که به آن اعتقاد داشتید اما هرگز آن را راه‌اندازی نکردید بار سنگین‌تری بر دوش‌تان خواهند بود تا شکست خوردن مفتضحانه و درس گرفتن از آن.

۶.‌ ای کاش ادامه داده بودم.

حتی اگر آنقدر شجاع باشید که ریسک بکنید، باز هم شکست رخ خواهد داد. اما، جایی که این شکست می‌تواند به حسرت بزرگی تبدیل شود، هنگام تصمیم به تسلیم شدن است. وقتی که اجازه می‌دهید فشار کم آوردن در زندگی بر عشق شما نسبت به کار و کوششی که انجام می‌دهید غلبه کند، می‌بازید. پس ادامه بدهید.

۷.‌ ای کاش به بقیه گفته بودم چقدر دوست‌شان دارم.

همه می‌خواهند احساس کنند که دوست داشته می‌شوند، اما تعداد کمی هستند که مایلند به دیگران بگویند چقدر آنها را دوست دارند. بنابراین اغلب در گیر و دار به‌دست آوردن عشق هستیم اما در بخشیدن آن به کسانی که برای‌مان مهم هستند کوتاهی می‌کنیم. پیش از آن که خیلی دیر شود، “دوستت دارم” را به آنها زیاد بگویید.

۸.‌ ای کاش به آنچه داشتم قانع بودم.

چه پول بیشتر باشد، چه شناخت بیشتر، یا امکانات بیشتر، ما همیشه از هر چیزی بیشترش را می‌خواهیم. تعداد بسیار کمی قادرند صادقانه قدمی به عقب بردارند و درک کنند آنچه دارند بیش از حد کفایت است. این که از زندگی بیشتر بخواهید همیشه خوب است، اما ضروری است که واقعا قدردان چیزهایی باشید که دارید.

۹.‌ ای کاش از بدنم بهتر مراقبت می‌کردم.

جامعه‌ی امروز به ما می‌گوید که “مراقبت از خود” یعنی داشتن یک شکم خوش تراش شش تیکه. این به هیچ وجه درست نیست. انتخاب‌های سالم و مناسب در همه‌ی جنبه‌های زندگی مهم است، نه فقط در زمینه‌ی ورزش‌های جسمی. نخوردن هله هوله، نکشیدن یک پاکت سیگار در روز، و هر آخر هفته الکل ننوشیدن ۳ راه بسیار راحت برای شروع هستند.


10- ای کاش انقدر حرف های دیگران رو گوش نمیکردم

همه فکر می‌کنند همیشه حق با آنها است و همه عقایدی دارند که گاهی آنها را به دیگران تحمیل می‌کنند. داشتن عقاید و باورها مشکلی ندارد، اما از آن مهمتر این است که توانایی گوش دادن داشته باشید. حتی اگر با نقطه نظری موافق نیستید، خودتان را به چالش بکشید تا بدون قضاوت کردن به حرف دیگران گوش بدهید.


۱۱.‌ ای کاش آن قدر کینه نمی‌ورزیدم.

وقتی کسی به شما آسیب می‌زند موجب دلسردی می‌شود، بخصوص اگر آن شخص خیلی برای‌تان مهم باشد. اما اصرار ورزیدن به کینه توزی در دراز مدت بیشتر از احساسی که آن اوایل دارید به شما آسیب خواهد زد.


۱۲.‌ ای کاش بیشتر مسافرت رفته بودم.

آدم‌ها اغلب دچار این اشتباه می‌شوند که “مسافرت” باید حتما به یک کشور خارجی باشد و یکی دو هزار دلار پول خرج کرد. چرند است. بپرید توی خودرو، یک ساعت تا یک شهر نزدیک رانندگی کنید، و چیزی را کشف کنید که قبلا نکرده بودید. به خاطر این مفاهیم اشتباه درمورد مسافرت خودتان را در خانه‌ حبس نکنید.


۱۳.‌ ای کاش به همه چیز خندیده بودم.

شما خودتان را بیش از حد جدی می‌گیرید. عجب، ما همه این کار را می‌کنیم. یکی از حسرت های اصلی که آدم‌ها در زندگی دارند همین زندگی را بیش از حد جدی گرفتن است. البته، رخداد حوادث بد حتمی است. اما آنها همیشه به آن بدی که ما در ذهن‌مان تصور می‌کنیم نیستند. و اگر زندگی را با خنده سر کنیم، آیا خیلی جالب‌تر نخواهد بود؟


۱۴.‌ ای کاش مسائل مربوط به کار را همان جا سر کار رها می‌کردم (فقط ۴۰ ساعت کار در هفته)

آدم‌ها ذاتا اهل کار کردن و پول درآوردن برای کسانی هستند که دوست‌شان دارند. اما، این اغلب به قیمت غفلت از عزیزان‌مان تمام می‌شود چون ما زمان نفرت آور زیادی را صرف رتق و فتق امور در اداره یا صرف فرستادن ایمیل در آخر هفته‌ها می‌کنیم. خبر این است: شغل شما همچنان سر جایش خواهد بود و حتی پس از مرگ شما هم وجود خواهد داشت، اما ممکن است در عوض پشت آن میزها بنشینید و افراد خانواده‌تان را از یاد ببرید. نگذارید این اتفاق بیفتد.


۱۵.‌ ای کاش با دوستانم رابطه ام را حفظ می‌کردم.

برای آدم‌ها قطع رابطه طبیعی است، اما اغلب این امر زائیده‌ی چنین ذهنیتی است که”آن‌ها با من تماس نگرفتند پس دل‌شان برای من تنگ نشده است.” اگر واقعا دل‌تان برای کسی تنگ بشود و دوست داشته باشید از حال او مطلع شوید، احتمال دارد که آن طرف هم همان احساس را داشته باشد. سعی کنید شما نفر اولی باشید که به دیگری زنگ می‌زند، نامه می‌نویسد، یا سر می‌زند. از انجام این کار خوشحال خواهید شد.


۱۶.‌ ای کاش بیشتر در مورد جهان واقعی اطرافم آگاهی داشتم.

من اعتقاد ندارم که این موضوع مسئله‌ی چندان بزرگی برای کسانی باشد که در بستر مرگ هستند، اما برای نسل هزاره این موضوع حسرت بزرگی خواهد بود. ما همیشه هر جا که می‌رویم در دام گرفتاری‌ها گیر می‌افتیم. این ما را تشویق می‌کند که ناخودآگاه زیبایی را که هر روز احاطه‌مان می‌کند نادیده بگیریم.


۱۷.‌ ای کاش اعتماد به نفس بیشتری داشتم.

همه‌ی آدم‌ها خودآگاه هستند، به خصوص کسانی که به نظر می‌رسد از خودشان بسیار راضی و مطمئن هستند. یک اشتباه بزرگ که آدم‌ها در زندگی مرتکب می‌شوند این است که حقیقتا به توانایی خودشان باور ندارند. این خیلی خجالت آور است چون کار بسیار راحتی است. فقط کافی است که ارزش خودتان را باور و تایید کنید و ایبن حسرت را بر دل خودتان نگذارید.


۱۸.‌ ای کاش به درک و بینش خودم اعتماد می‌کردم.

دلیلی وجود دارد که احساس می‌کنید آن صدای ضعیف را می‌شنوید. متاسفانه، برای بسیاری از ما در زندگی آن صدا می‌تواند کاملا خشن و درهم شکننده باشد. اما، مواقع بسیار دیگری وجود دارد که آن صدا بلندگوی قلب است، به شما می‌گوید که واقعا آرزوی چه چیزی را دارید و از ته دل چه چیزی را می‌خواهید. پس به آن گوش بدهید.



۱۹.‌ ای کاش با جماعت بهتری حشر و نشر می‌کردم.

چه بخواهید باور کنید چه نه، اما شما محصول مستقیم افرادی هستید که اطراف خودتان را با آنها پر کرده‌اید. اگر با احمق‌ها معاشرت کنید، احتمال آن بسیار زیاد است که به یکی از آنها تبدیل بشوید. زیبایی زندگی آن است که ما درمورد کسانی که می‌خواهیم وقت‌مان را با آنها بگذرانیم و نحوه‌ی صرف آن قدرت انتخاب آگاهانه‌ داریم. من نمی‌توانم خیلی این موضوع را برای شما تشریح کنم، اما در زندگی به دنبال افرادی هستم که همیشه من را به چالش می‌کشند، تشویق می‌کنند، و به رشد و پیشرفت وا می‌دارند.


۲۰.‌ ای کاش راه رفتنی را رفته بودم.

آدم‌های بسیار کمی وجود دارند که در سر کردن زندگی آنگونه که می‌خواهند موفق هستند، اما در عملی کردن یک برنامه برای رسیدن به هدف کارشان افتضاح است. فقط با صدای بلند رویاپردازی کردن کافی نیست. شما باید کاملا نیاز داشته باشید به آن موقعیت برسید و در این راه دست به اقدام بزنید.

ما می‌توانیم با تمام کشمکش‌ها و درگیری‌هایی که زندگی به بار می‌آورد روبه‌رو شویم، اما این به آن معنی نیست که مجبور هستیم آنها را با جان و دل قبول کنیم. بله، یقینا این کار دشوار است، اما هر چیز ارزشمندی همین طور است.

زندگی به راستی در یک انتخاب ساده خلاصه می‌شود:

یا همین حالا برای احساس رضایت تلاش کنید یا در آخرین لحظات زنده بودن‌تان آرزو کنید که‌ای کاش این کار را کرده بودید و خب از اون جایی که اخرش نتیجه یکی میشه پس فکر کنم باید کارهایی که باید انجام بدیم رو انجام بدیم(البته این به این معنی نیست که بریم هر حرام و منکر و بی قانونی رو در جهان انجام بدیم و دنیا و خودمون رو پر از تلخی و مشکلات و... بکنیم




چون عمر بسر شد چه بغداد و چه بلخ        پیمانه که پر شود چه شیرین و چه تلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی         از سلخ به غره آید از غره به سلخ



  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰


مدت هاست که پست جدیدی رو این جا منتشر نکردم به بهونه ی سفر اخیر یه ثبت تجربه ای میکنم و البته در گذشته در مورد سبک سفر کردنم نوشته بودم السلام



به سوی مأموریت قشم


بعضی وقتا مراد از سفر لذت بردن از جای خاصبه یا خرید چیز های خاص و یا عمومی گاها هم دلیل سفر کردن فریضه است:
حج- کوهنوردی و .... از فریضات است
خب من هم  بنا بر این دلیل گفتم فریضه رو انجام بدم در اول قرار بود در تعطیلات ایام اربعین باشه که خب به تاخیر افتاد و شد برای چهل و هشتم آقا(چهل هشتم آقا به زمان فوت حضرت ختمی مرتبت در گویش مازنی گویند)

برنامه هم ساده بود میرسم قشم دور جزیره رو رکاب می‌زنیم و برمیگیردیم.
همه چیز توجیه بود هدف مشخص ولی ابزار😊
روز سه شنبه تصمیم رو گرفتم که برم و بعد از ظهر حرکت کردم به سمت تهران و جاده هراز برفی رو تجربه کردم  و بعدش هم ایستگاه قطار که خب هیچ قطاری وجود نداشت و بعد به سمت اتوبوس که خب هیچ اتوبوسی هم وجود نداشت و در آخر با هر زوری که بود سوار اتوبوس شدم و فردا ساعت ۱۶ رسیدم بندر عباس تاخیر خوردن سوار شدن در شناور مشکلی بود سنگین تقریبا ساعت۲۰ رسیدیم قشم مستقیم تماس گرفتیم با کسی که باهاش هماهنگ کرده بودیم برای دوچرخه آدم خوبی بود)البته برای رسیدن به ایشون یه مسیر پنج شش کیلومتری رو در هوای فوق العاده گرم قشم قدم زدیم:)

دوچرخه رو تحویل گرفته و قشم گردی آغاز شد پیش به سوی غذای دریایی:)
اولین مقصد رستوران سیران
که غذا های دریایی میداد و شیک هم بود گفتیم خب وقت که داریم بریم پیش خاله!؟!( خاله اسم یه رستوران دریایی سنتی هست در قشم خیلی شلوغ بود و تقریبا منو اش یک غذا مونده بود) پس گفتیم بریم پیش دایی(دایی رو دیگه از خودم در آوردم دایی همون رستوران دریایی هست که زمستون سال ۹۳ با دوستان صدیق جناب آقای معین جعفری و جمعی دیگر از عزیزان رفته بودیم و کوسه ای مبسوط به بدن زدیم) متاسفانه اون جا هم که ساعت ها بود که همه غذا هاش تموم شده بود.
پس باز هم به سمت رستوران سیران



رستوران و ساندویجی مرتب و منظمی بود منو کاملی داشت از کباب و ساندویج های معمول و انواع غذای دریایی ولی خب آدم میره به جزیره که ماهی بخوره!؟! آیا غیر اینه!؟!


مثل همیشه اطلاعات غذا ها رو گرفتیم و یه نگاهی کردیم یه چیزی تو منوش ما رو جلب کرد سینی غذای دریایی گفتیم چیه گفت همه غذا های دریایی حجم خیلی زیادی داره و تنوع بالایی گفتم(از اون جایی که با تجربم در این امر گفتم عکسش!؟! گفت تو اینستاگراممون هست سریعا رفتم چک کردم یا تمامی پیامبران چی میبینم خودت جنسه انگار سینی چیدن برای امپراطور دریا ها پس موردی ندارد صد تومن چیزی نیست که حله یه سینی بدید در حین فرآیند آماده شدن غذامون انواع غذا های مشتریان رو می‌دیم به به چه فیش اند چیپس هوایی چه میگو ها شاه میگو ها خرچنگ ها و کباب هوایی احسنتت دیگه این داره چه می‌کنه!؟!؟ اونم در این ۳۸ دقیقه انتظار ما نمی‌دونم خیلی اتفاقی چشمم به یه میز اون ور تر افتاد دو تا کبوتر عاشق که داشتن از تو یه سینی بهم آب و دون میدم(حالا این جا استعاره داشت به غذا های دریایی) یه لحظه گفتم مهرداد!؟! غلط نکنم اینا هم میز دریایی سفارش دادن هی استرس بیشتر و بیشتر میشد چون واقعیتش اون میز دریایی که ما شاهدش بودیم می‌تونست ته ته ته ته ته اش یه بچه دو ساله رو سیر کنه!؟؟
به هر صورت غذا اومد و در عرض کم تر از دو دقیقه چیری وجود خارجی نداشت.
 و بلند شدیم و تشکر مدیر مجموعه از ما نظر پرسید غذا چه طور بود خب خوشمزه بود!؟!(البته آنقدر کم بود که مزه ای احساس نشدظ) ولی اعتراض کردیم که خیلی سبک بود سیر که هیچی ته ته ته ته دلمون رو هم نگرفت

فرمودند:عجیبه این غذا ما خیلی سنگینه و چند نفر رو منفجر می‌کنه

گفتیم ما که گشنمونه؟؟

گفت:خب چیز دیگه میتونیم بهتون بدیم و... که گفتیم مرسی


یاده کباب بز افتادیم که قبلاً شنیده بودیم و همسایه بقل اون جا هم خب کباب می‌دادن و شفارش دادیم به صرف کباب بز


ولی خب باز هم چی بگم والله


از اون طرف سوار دوچرخه شدی  رفتیم سمت ساحل زیتون و دراز کشیدیم و روی شن های ساحل طلایی قشم رو به دریا با سقف پر از آسمان پر ستاره خوابیدیم و با طلوع آفتاب بیدار شدیم و شروع کردیم به رکاب زدن به سمت جزیره هنگام


هوای بسیار گرم+ آفتاب مستقیم+فشار از سمت خستگی دوچرخه سواری+مشکلات دو چرخه


همه اینا موجب شد که فشار سنگینی بیاد بهم و احساسی فراتر از خستگی البته هر دو ساعت یه جا توقف کرده و شروع به شنا کردن میکردیم که به جای خستگی در کردن یه جورایی اضافه میکرد خستگی رو بهم


خراب شدن دوچرخه ها هم مورد دیگه ای بود از اون جایی که دوچرخه ها نو بودن لذا اچار کشی نشده بون و در مدت کوتاهی هی مشکلی براشون پیش میومد و مجبور بودیم دوچرخه ها رو حمل کنیم تا اولین ابادی که گاها دو کیلومتر فاصله بود در اخر رسیدیم به یه هتلی که اسکله داشت و عزیز شروع به تعمیر و اچار کشی دوچرخه ها کرد و تمام


ادامه دادیم و ادامه دادیم سراشیبی ها سربالیی رو ادامه دادیم به سمت جلو البته دیگه جایی که تقریبا احساس کردم اگه یه مقدار دیگه رکاب بزنم احتمالا بی هوش میشم دوستانی رو دیدیم که داشتن میرفتن سمت هنگام و ما رو هم سوار کردن و سوار بر هایلوکس به سمت اسکله کندلو رفتیم و دوچرخه ها رو سوار قایق کردیم و رفتیم به سمت جزیره


خانه های محلی بودن که سمبوسه های فوق العاده ای درس میکردن سمبوسه ماهی مرکب سمبوسه میگو و سمبوسه ماهی خیلی فوق العاده بود

بعد از اون هم باز سوار بر دوچرخه رکاب زنان حاشیه دور تا دور هنگام رو پیمودیم و در  اخر غروب افتاب رو در غروب خیز ترین جای جزیره دیدیم و به سمت قشم حرکت کردیم.



اتوبوس قشم شیراز رو سوار شدیم ساعت 7 شیراز بودیم به باغ گردی در شیراز گذروندیم و اخر هم آب انار خوری و بادام خوری و در اخر رفتیم سمت فرودگاه اما متاسفانه پروازی وجود نداشت قطار نیز همین طور حتی اتوبوسی برای تهران هم نبود.


همون جا با دوستی آشنا شدم و با ماشین ایشان به تهران رسیدیم و در اخر ساعت شش صبح شنبه به شهر فوق العاده  آمل رسیدیم





نکات جالب این سفر:


ماهی خوردن خیلی لذت بخشه

 

در چلنج قرار دادن خود یکی از چیز هایی است که احساس میکنی که زنده ای

در طبیعت بودن بهترین قسمت زندگیه

دنیا خیلی خیلی کوچکه به صورتی که همون جا اتفاقی با چند نفر که در ارتباط بودیم اشنا در اومدیم!؟!؟

یه سری از ادم ها دنبال سوء استفاده هستن ولی هنوز هم تعداد یاران همدل زیاده و بر میگرده به رفتار انسان ها هر چقدر که از سمت خود آدم حس خوب منتقل بشه قطعا از اون ور هم حس خوب خروجی خواهد شد(نمونه های بارزش اون دو تا دوستی که همکار کرجی بودند و کلی توصیه دوچرخه سواری بهم کردن - اون دوست لر ارتشی-

(البته این رو هم در نظر بگیرید منظورم این نیست که بشید گوسفند بلکه باید بشید سگ گله اون وقت با همه سگ های دیگه دوستید همه ی گوسفند ها هم شما رو دوست دارند گرگ ها هم که دیگه به ارواج جدم نیستی در حدم)

همراه بردن چاقو طبیعت خیلی خوبه میتونه در دشت و کوه خیلی بهت کمک کنه ضمن این که یه جورایی حس امنیت هم بهت میده ولی خب نمیتونی تو هواپیما ببریش و البته قطار و البته ممکنه دستگیر هم بشی و ....

مردم کشورمون برای این که بتونن ازادی هاشون رو تجربه کنن به صورت عجیب غریبی دارن میرن به سمت طبیعت که اون جا راحت باشن کویر دریا جنگل و سواحل (این هم بده هم خوب اگه نتونن خوب با طبیعت اموخت بشن بده ضمن این که ساختار های قانونی در اون مناطق وجود نداره و البته ممکنه صدمه های وحشتناکی به طبیعت بزنن که جبران پذیر نیست

شیراز شهر جالبیه وقتی صبح تصمیم بگیری بری استخر ممکن نیست چون هیچ استخری باز نیست!؟!؟

وقتی میخوای بری پارک ورود مجرد ها ممنوع است( مجبوری بری دست دخترکی رو بگیری ببری:)

تا غذایی رو ندیدی سفارش نده(عکس رو هم خیلی خوب فوتوشاپ میکنن)




 



  • سید هاشم زرین کیا