توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

هاشم زرین کیا هستم علاقه زیادی به یاد گرفتن و یاد دادن و ارزش ایجاد کردن دارم.
این یادگیری میتونه مطالعه کاغذی باشه میتونه تو کار باشه یا حتی تو سفر یا شاید هم همنشینی با انسان ها و البته متمم خوانی یا در راه متمم خوانی باشه.
تا الان یه کارایی کردم الان یه کارایی میکنم و یه کارایی هم در آینده قراره بکنم.
این وبلاگ بیشتر جایی است که من توش تمرین نوشتن میکنم و البته سعی میکنم دیدگاهم رو نسبت به چیز ها مطرح کنم پس انتطار ساختار های علمی و اکادمیک نباشید.
نوع نوشتار این وبلاگ هم بیشتر شبیه گفتار روزمره من است تا نگارشی از جنس بسیار رسمی کتابی

ضمنا با عرض پوزش بابت این که فونت کلمات پست ها خیلی کوچکن دلیل این که فونت این وبلاگ به این شکل است دو تا چیزه:

1 - اونی که قصد خواندن داره دنبال خواند سرسری نباشه
2- بیشتر با متن کلنجار بره

۱۹ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

یه راز

خب خیلی از کسایی که من رو میشناسن و از علایق احوال ایده ها و مراجع من اشنا هستن ( خواستم بگم هیرو ولی به گمونم کلمه خوبی رو انتخاب کردم (مراجع:)

این رو میدونند که من خیلی تحت تاثیر و یا این جوری بگم تحت شعاع و البته مدینه فاضله (البته این یک فرده یه نفر که به نظرم کارش درسته) که خب الان یه جورایی شده سلبریتی اما برای من فاندر بودن خطر پذیری نوع نگاهش به دنیا و زندگی واقعا جذابه و یه جورایی دوست دارم در راه او قدم بزارم (راه توسعه - توسعه جهان در همه زمینه ها ) کسی که تا الان صنایع فضایی- صنایع خوردو سازی -نقل و انتقالات بانکی را متحول کرده و قصد دراد صنایع حمل و نقل - انرژی - کره سازی( یاده حرف  محمد رضا شعبانعلی افتادم که میگفت اقای مهندس واثقی شهرک ساز نیست دیگه شهر سازه من هم میتونم بگم این هیرو بنده شهرک ساز و شهر ساز و یا حتی کشور ساز و یا قاره ساز (مثل جناب اقای کریستُف کُلُمب) نیست بلکه کره سازه کسی که میگه اگه کمکم کردن که کردن نکردن هم مهم نیست تا 2025 ما شهرک نشینی رو ایجاد میکنیم)

خب معرفی میکنم(البته اگه تا الان نفهدید کیه یا کلا نفهم تشریف دارید یا ایلان ماسک رو نمیشناسید)



ایلان ماسک


خصوصیت های اصلی که ایشون رو به نظرم شاخص میکنه شامل :

1-دقت بسیار زیاد بر روی مفاهمی

2-ریسک پذیری بسیار بالا

3- قدرت مدیریت بسیار بالا( که خب این در لایه های مختلف قابل مشاهده است)

4- نترس بود

5- مهم نبودن شکست برای او

6- اینده بینی

7- نیاز سنجی درست

8- دنبال چیزایی میره که بقیه نمیرن و خب شبیه شکسته

9- هر چی که ببینه بده بد عمل میکنه درست عمل نمیکنه خوب نیست عالی نیست رو میگه ا اینجوریه اشکال نداره یکی میسازم بهتر از این:))

برای نکته هشت یه مثالی دارم و اون اینه که فکر کنید روز اول تمرین بوکستون هست و هیچی از بوکس نمیدونید ولی همون روز اول میای میگی من الان مایک تایسون رو به مبارزه میطلبم

طبق قوانین اماتوری و خیلی داستان ها احتمال این که مایک تایسون اوت شه توسط تو هست اگه اوت شدی که خب مهم نیست مایک تایسون بود معلوم بود اوت میشی ولی اگر مایک رو زمین بزنی اون وقته که دنیا تکون میخوره(زدن به زمین مایک تایسون با تحلیل دقیق او ممکنه)


حالا خب همه اینا رو گفتم نه به خاطر این که یک شخص جدید رو بشناسید و ( یا اگه این شخص رو میشناسید و زیاد اسمش رو میشنوید بگید باز این ما رو زخمی کرد نابود کرد ول نمینه و...)

خواستم یه کاری که این اقا کرده رو تکرار کنم.

ایشون چند سال پیش تو وبلاگش نوشته بود که اره اول میرم یه ماشین سوپر اسپورت میسازم بعد میرم یه سدان لوکس میسازم بعد یه اس یو وی و بعد هم یه ماشینی که همه بتونن بخرن

حالا من هم میخوام یه رازی رو بهتون بگم


میخوام دو یا چند کسب و کار خیلی قوی و اثر گذار داشته باشم که صنعت های وابسته به خودشون رو تکون بدن یه نهاد یا یه ساختاری اموزشی یا چیزی شبیه این هم درش شرکت کنم و تاثیر گذار باشم برای از بین بردن فقر جهانی و گسترش رفاه و..... و از اون ور هم مدینه ی فاضله ای که تو ذهنم هست رو بسازم همین بود رازم رو به کسی نگیدا پیش خودمون بمونه

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

کیبورد درمانی

شاید تیتری که برای این پست گذاشتم یکم عجیب باشه
کیبورد درمانی؟؟!!!
قاعدتا کیبورد یه قرص نیست یا یه میوه افریقایی یا در جنگل های امازون نیست
بلکه همین کیبوردی که جلو روی شماست همون کیبورد رو میگم
ایزاک اسیموف رو به یاد میارم (احتمالا یکی از بیشترین نویسنده های دنیا بود با اون حجم از نوشته ) بهش گفتن اگه بگن یه ساعت دیگه میمیری چی میکنی؟؟؟ گفت تند تر تایپ میکنم
 یه حس فوق العاده ای در انسان ایجاد میشه وقتی تمام چیزی که تو ذهنشه رو منتقل میکنه به کیبرود از ایده هاش دغدغه هاش و خیلی چیز های دیگه میگه از این میگه که چه جوری میشه دنیا بهتر شه از ارزو هاش میگه از زیبایی های دنیا میگه همین ها هستن که دنیا رو میسازن.
و این بهش ارامش میده ارامشی که بسیار بسیار لذت بخشه و برای او تسکین قلبی هست.


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

دوست داشتن

دوست دارم؟؟!!!

عاشقشممم!!!؟؟؟

عشق چیه؟؟

وابستم!!

عادت کردم!!

اعتیاد چیه؟؟

دوست دارم عشقم میکشه!!!

حال میکنم همین!؟؟!!

خوشم میاد


این ها کلماتی است که در روزمره بسیار میشنویم از  مکالمات بین افراد در زندگی شخصی کاری اجتماعی گرفته تا ویدیو ها و پیام های ارسالی در همه جا میبینیم. حالا سواله من اینه ایا ما این رو خو میشناسیم؟؟ این مسئله خیلی پیچیدست از کجا نشات میگیره چه جوریه انسان از یه چیز خوشش میاد؟!!

جملهٔ «عشق چیست؟» به زبان انگلیسی، "?What is love"، در سال ۲۰۱۲ میلادی، پرتکرارترین عبارت جستجو شده به این زبان در جستجوگر گوگل بوده‌است

عشق لذّتی مثبت است که موضوع آن زیبایی است،[۱] همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد اما محدودیت در فکر و عملکرد دارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیرقابل تصور ظهور کند

عشق از عشقه گرفته شده و آن گیاهی است به نام لبلاب، چون بر درختی پیچد آن را بخشکاند. عشق صوری درخت جسم صاحبش را، خُشک و زردرو می‌کند، اما عشق معنوی بیخ درخت هستی اعتباری عاشق را خشک سازد و او را از خود بمیراند. عشق در لغت افراط در دوست داشتن و محبت تام معنی کرده‌اند.

هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن

کلام مولانا اساساً چیزی بجز عشق نیست، عشق مانند سایر اجزاء جهان حقیقتی است سیال و مواج و توقف و درنگ ناپذیر، و در حقیقت عنایت و هدایتی است الهی و تفسیر آن در دفتر و کتاب نگنجد.

عشق جز دولت وعنایت نیست
جز گشاد دل وهدایت نیست
عشق را بوحنیفه درس نگفت
شافعی را در او روایت نیست

در اغلب لغت نامه‌ها «عشق» به عنوان علاقه شدید یا انس قلبی تعریف می‌شود.[۳۳]

  1. به طور کلی «علاقه» یک حالت ذهنی یا احساسی است که در طی آن فرد برای کسی یا چیزی نگران و دلواپس است. همچنین توجه و علاقه به کسی همواره با عدم قطعیت مسئولیت پذیری و درک مخاطب همراه است و عامل ایجاد اضطراب است. مراقبت از اشیاء مانند یک خانه معمولاً به صورت نگهداری و محافظت از آنها یا پذیرش مسئولیت در قبال آنها همراه است.
  2. «دوستی» - رابطه یا همکاری مناسب بین دو فرد.
  3. «وصال» - ذوب شدن عاشق در معشوق؛ حالت نهایی عشق راستین.
  4. «خانواده» - افرادی که از طریق اصل و نسب با یکدیگر ارتباط دارند.
  5. «پیوند روحی» - رابطه بین فرد و فردی که جزئی از وجود وی است.

حالا نمیخوام باز هم از دوست داشتن یا عشق بگم از دیدگاه های تاریخی و کلاسیک و بین اقوام و جنس ها و نژاد های مختلف بگم

میخواستم فقط یک چیز را به زبون بیارم و آن این است که وقتی کسی را دوست داشتید فرا تر از نژاد جنس و قومیت ها دوست داشتن بی پیرایه ادمی بسیرا مقدس است(یاد نامه باراک اوباما افتادم : بین مبارزه با جهان و مبارزه با خودم فرقی نمی‌بینم) شاید مهم ترین اتفاق در این قسمت ثابت قدم بودن.

اغتنام فرصت است.

شاید اون روزی که دوست شصت و اندی ساله ی مجردم میگفت عشقی اتش افراز پنجاه ساله تمامه ذهنم رو درگیر کرده از 17 سالگی وقتی باز با هر کسی دیگری بود باز هم او در چشمانم ظاهر میشد نگاه او به من چشمک میزد و .... واقعی باشه

حال ای کسانی که این متن را میخوانید بدانید و اگاه باشید که این حرفی که میزنم حرف یا سخن نیست دستوره نسخه است لازم الاجرا است از حکم حکومتی و حکم خداوندی مهم تر است.

وقتی عاشق چیزی شدید بپرید توش مهم نیست نهایتش چی میشه مهم نیست شکست میخورید پیروز میشوی بی معنی میشه یا هر چیز دیگه مهم اینه که دیگه خودت رو ملامت نمیکنی دیگه هیچ وقت در عمرت حسرت نمیخوری

همین

انسان نیاز داره که یه نفر رو دوست داشته باشه موقع سختی ها به یاد یکی بیفته و چهره اش رو محسم کنه و ناخوداگاه لبخند بزنه

انسان دوست داره هر شب اگه خیلی خستست اخرین حرفی که بزنه شب بخیر عزیزم یا دوست دارم زندگیم باشه

انسان نیاز به این داره که صبح که بیدار میشه به یاد یکی بیفته و این یاد رو بیان کنه حتی اگر در ذهنش

همه اینا هستن که موجب میشه انسان دوست داشتن را نیاز داشته باشه دوست داشتنی به اندازه ی تمام قلبش به اندازه ی بی نهایت


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

مشکل در حق انتخاب موضوعی است که امروز میخواستم در موردش روشن گری کنم:)))‌ (روح منی خمینی بت شکنی خمینی)

احتمالا تصمیم ها و انتخاب های ما مهم ترین رویداد های زندگی ما رو میسازند (البته روند زندگی و خیلی چیزا بر روی ساختار تصمیم گیری و تصمیم سازی افراد و سازمان ها تاثیر میگذارند و البته که  نمیخوام در مورد این چیزا بگم)

با زیاد شدن تعداد حق انتخاب ها در برابر انسان مدرن یک اتفاق بزرگ افتاده  آن را تردید در انتخاب گفتند که موجب نارضایتی در انتخاب نهایی و خیلی چیز های دیگه میشوند.

مثالش رو اینجوری بیان کنم که مثلا در یک رستوران سلف سرویس افراد در ابتدا مشکل در انتخاب غذا ها دارند در حقیقت نمیدونند چه چیز رو تست کنن و بخوردند بعد از اتمام غذا و خارج شدن از مکان هم باز این تردید را دارند.

صمد (صمد فیلم های زمان ستم شاهی:) یا دختر همسایه رو به همسری میگرفت و خوشبخت میشد یا به  همسری نمیگرفت و بدبخت میشد ولی الان یه قضیه ای پیش اومده و اگه مهتاب نبود میترا هست میترا نبود افتاب هست افتاب نبود مهتاب هست و.... مشکل قضیه وقتی رخ میدهد که یکی را انتخاب کرده ولی باز میگه ااااا اگر اون یکی رو انتخاب کرده بودم خیلی بهتر بوده اون رو انتخاب میکنه دوباره میگه اااا اگه یکی دیگه بیاد و انتخابش کنم چقدر خوب میشد و این داستان ادامه دارد:))

حالا این رو میزاریم کنار یک قضیه دیگه که برای خودم پیش اومده :)

و اون اینه که من یه ایده ای داشتم برای هزینه کردن (خب بودجه محدوده و نمیشه همه رو انتخاب کرد و لطفا از مصرف زدگی جامعه و جوان ها و ... خرده نگیرید چرا که این داستان ها نیست)در حد پنج میلیون برای خرید یک تجربه یا یک کالا و حالا میگم از گزینه ها که عبارتند از:

۱ـ کواد کوپتره فانتوم چهار خب اگه ایده ای ندارید در مورد حجم با حال بودن خوف و خفن بودن گجت های پرنده و عکس ها و ویدیو هایی که میشه تو سفر و این ور اون با اون ها گرفت شما رو به خوندن پاراگراف بعدی سوق میدهم ولی اگر نه برای شما خیلی جالب بود و هست معرفی کنم این رباط فوق العاده هوشمند هوایی رو :) که احتمالا معرف حضور شما هست


۲ـ اسمارت فون گلکسی اس ۸ لبش خمه:)۲۵۶ که احتمالا معرف حضور شما هست و پرچمدار سامسونگه :)


  


۳- سفر به هند و تجربه فوق العاده دیدن مردمان هزار ملت و البته زیبایی های آن (شاید بگید اقا با پنج تومن میخوای بری هند؟؟‌خدا تومنه این سفر ولی خب میرم خوبش میرم :)))


۴- خرید شمشیر ایس  واقعیتش اینه این شمشیر خیلی خیلی خیلی خیلی من رو قلقک داد که یکی اش رو بخواهم و فقط نگاهش کنم نگاه و بس و این که واقعا تحریک شدم به داشتن این :) این رو عرض کنم که تیغه این شمشیر از سوپر الیاژ تیتانیوم ساخته شده گاردش از الومینیوم یه تکه سی ان سی شده است غلاف و اجزای چوبی آن از جنس چوب رز وود افریقایی هست به معنی واقعی کلمه احساس میکنم این شمشیر جاش بین بقیه شمشیر هام کمه :((



۵ ـ خرید سورفیس مایکروسافت اونایی که میشناسنش میدونن عجت تبلت و لپ تاپ فوق العاده ای هست و دومی نداره


۶ـ همش رو بدم به جمعیت امام علی برای کمک به ریشه کن کردن تبعیض محرومیت و جدایی از جامعه و هدیه کردن لبخند به لب کودکانی که کودکی نمیکنند:(


                              


پ ن : خب حله چال این پنج میلیون رو کندم فقط میمونه این که یه جوری این پول رو به دست بیارم :)))‌چون فعلا که هیچ پولی ندارم:)))



  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

لذت غذا خوردن

دو دیدگاه قالب رو در مورد اطعمه و اشربه ( البته اگر خوراک و اشامیدنی هم بگیم بد نیست و خب من عرب پرست نیستم ولی اطعمه و اشربه تلفظ های جالبی دارند همین) رو من میشناسم.

۱- خوارکی ها بزرگ ترین لذت دنیا هستن وقتی از چیزی که از دهان میره داخل صحبت میکنند جوری با لذت و ولع سخن میگویند که گویی در حال توصیف زیبا ترین زیبایی دنیا هستند این افراد معمولا آدم هایی هستند که بسیار به غذا اهمیت میدند این که تهیه غذای میزبان انقدر خوبه یا حاتمی یا فلانی گوشتش تازه نیست وصال برنجش ری نداره هندیه و .... روزانه وقت زیادی در مورد صحبت در مورد غذا میکنن معمولا هم از هیچ غذایی راضی نیستند:)))‌کیلومتر ها و ساعت ها پیمایش میکنند که اون جایی که غذای خوبی رو سرو میکنه رو تست کنن یا دوباره آن را بخورند برای آن ها اون دور همی غذا خوردنه مهم نیست بلکه فقط غذا مهمه در عروسی ها عذا ها و.... در مورد چیزی که صحبت میکنند اول غذاست دوم غذاست و سوم هم غذاست(البته در مورد نوشابه هم صحبت میکنند گاها ) اگه میخوان احترام و محبت خودشون رو به کسی بیان کنند غذای عالی در نظر میگیرند اگر میخواهند فرزندان خودشون رو تنبیه کنن تنبیه غذایی میکنند.

البته یه نکته ی دیگه ای هم هست اینه که در بین این ها حجم غذا خیلی مهمه خیلی خیلی مهمه مهم تر از نوع غذا و مزه غذا و خب گوشتی جات هم که دیگه براشون تعیین کننده است :)

یکی از دلمشغولی های مهم روزشون خوراکی ها هستند.چه دوستی هایی از آن ها که سره غذا به هم نخورده چه دعوا ها دلگیری هایی که سره غذا اتفاق نیفتاده و....

البته چه ابراز عشق هایی بوده که به وسیله ی غذا منتقل شده از مادری که شیرینی های خوشگل مشکل درست میکنه که کوچولوش که غذا نمیخوره با دیدن طرح باب اسفنجی روی نون پنیرش اون رو میل کنه 

چه شله زرد و آش های نذری  که شدن منتقل کننده عشق و احساسات(البته این داستانا برای دهه چهل بود و چادر های گل گلی همسایه )

چه پذیرایی که شده شروع رابطه و مهمانی ها 

چه غذا درست کردن هایی که موجب ابراز عشقه از غذا درست کردن مرد برای زن یا زن برای مرد (یاد شهید چمران افتادم که هر صبح صبحانه همسرش را اماده میکرد قهوه درست میکرد و... و باسینی به اتاق زنش میبرد و یا همسری که همسرش مشکل داشت و با قاشق به دهانش میریخت و البته نمونه های دیگه که غذای مورد علاقه ی رو به روییش رو درست میکرد و..... 


این که غذا و خوراکی ها بشن منبع ابزار محبت خیلی خیلی موافقم ( داستان انبه مقدسی که سفیر پاکستان به ماءو داده بود رو احتمالا شنیده اید ) یا بشه ابراز دوست داشتن ولی این که غذا بهونه ی با هم بودن باشه و به علت غذا کدورت پیش بیاد یا به علت غذا رابطه ایجاد شه واقعا وحشتناکه درسته غذا میتونه یه استارت خوب برای شروع صحبت کردن باشه ولی این که تمام وجوه زندگی توی این مقوله باشه یکم عجیبه برام (البته این نفی کننده این نیست که من غذا دوست ندارم)

یه دسته دیگه هم از افراد هستند که نظرشون در مورد غذا اینه که فقط و فقط وقت تلف کردنه و واقعا دچار مشکلات رسیدن مواد غذایی به بدنشون هستن و مشکلات سلامتی برای آن ها ایجاد میشود (البته دسته اول هم مشکلات سلامتی دارند البته برعکس زیادی مواد غذایی :) و این ایده را دارند که غذا خوردن مثل دستشویی رفتن فقط اجباریه و خب یه چیزیه که باید تنهایی انجام داد و البته دربارش هم صحبت نکرد.


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

حافظ حافظه ی تاریخی ماست

همیشه در هر سال ما خب یه بهوه ای میگیریم یک روز مشخص را که یا بزرگداشت است یا تولد یا فوت و شهادت و... هست رو جشنی بگیریم عذاداری حالا خب قشنگ میشه بفهمیم یه نفر رو برای چیش میخوایم ظاهرا امامان رو برای شهادتشون (کم تر امامی جشن داره و ....) میومنه یه امام زمان که خب تولدش رو در نیمه شعبان جنش میگیریم و ایشالله ظهورش رو هم بگیریم.

به هر صورت امروز روز بزرگداشت حافظ است.


در این کوچه رندان ، که میان مسجد و میخانه راهی است – که می تواند این حافظ شهر را باز شناسد ؟ که می تواند از کوچه بسلامت بگذرد و بی ملامت ؟ از این کوچه مرموز که همه چیز آن با آنچه نزد آدم های عادی هست تفاوت دارد.

یه قسمتی از کتاب از کوچه رندان عبدالحسین زرین‌کوب رو یاد میکنم :)



 آدمهای آن نه به دنیا سر فرود می آورند نه به آخرت. نه مال و جاه می جویند نه کام و آسایش. نه تسلیم ننگ و نام می شوند نه پایبند دین و دانش. اما راستی این حرفها چیست ؟ 


کدام دوستدار حافظ هست که او را چنین بی پرده وصف کند ، دور از عنوان هایی که پندار ساده دلان به او می بندند ؟ بسیارند کسانی که حافظ برای آنها لسان الغیب است و شاعر آسمانی . اما یک رند هم می تواند همه اینها باشد و گه گاه چیزی بالاتر .


 رند کیست ؟ آنکه به هیچ چیز سر فرود نمی آورد ، از هیچ چیز نمی ترسد و زیر این چرخ کبود ، ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است . نه خود را می بیند و نه به رد و قبول غیر نظر دارد. اندر دو جهان کرا بود زهرة این ؟ در دنیایی که همه چیز به میزان پول سنجیده می شود ، در دنیایی که نام آوران عصر برای صید زر و سیم نه پروای نام دارند نه اندیشه جان ، فراغتی و کتابی و گوشة چمنی ، برای که کفایت می کند ؟


 برای یک رند. برای یک آزاد اندیش بیخیال که این همه غوغای خود پرستی که در جهان هست برای وی جز یک فریاد پوچ نیست.

 در دنیایی که زاهد و واعظ شحنه شناس می خواهند حق را به سجودی و نبی را به درودی فریب دهند که می تواند مسجد و صومعه را خراب کند ، خلق را و قضاوتشان را نادیده گیرد ، در کار خدا و خلق از چون و چرا دم زند ، بجز یک رند ؟ درست است که حافظ هنوز این بیرنگی رندانه را همه جا ندارد ، درست است که او نیز گه گاه یک آدم عادی است ، از دیگران تقاضا دارد و ملاحظه ، آنچه دگران می پسندند می پسندد و آنچه دیگران رد می کنند رد می کند ، اما آخر که می تواند دایم در این کوچه رندان بنیشیند و هرگز با دیگران برخورد نکند ؟


 هرچه هست حافظ نیز از وحشت و تنهایی این کوچه دلش می گیرد و بیرون می آید به دنیای عادی ، دنیای شیخ ابواسحاق ها و حاجی قوام ها . » 


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

من سعی میکنم سفر هایی که میرم سفرنامه بنویسم این کار هزاران ساله رایجه البته سعی میکنم این سفر نامه به خود سفر اسیب نرسونه (یادی میکنم از اون عزیزانی که در کل سفر در حال سفر نامه گرفتن و عکس کذاشتن در اینستاگرام و یا عکس گرفتن هایی هستن عکس هایی که هیچ وقت دو باره دیده نخواهند شد من به شخصه سعی میکنم هیچ گاه سفر نامه را در حین سفر ننویسم در اتوبوس در هواپیما در جاده و یا وقت های مرده این سفر نامه سفر نامه عید سال ۱۳۹۶ است سفری به یاد ماندنی که اگر بخواهم سفری در این حد داشته باشم یا بیشتر از این سفری که اینچنین لذت بخش و ماجراجویانه باشه بلاشک باید به هند سفر کنیم (البته این یه جورایی کنایه داشت اونی که باید بدونه میدونه و وسایلش رو داره از همین الان جمع میکنه و خودش رو آماده تر میکنه برای این سفر )


به سوی جنوب (ببخشید به سوی جنوب شرقی)


هیچ وقت یادم نمیره از زمانی که بچه بودم همیشه یه علاقه خاصی به خلیج گواتر و اون ور مرز بازرگان داشتم


شمال غربی ترین و جنوب شرقی ترین جا های ایران


دوست داشتن سیستان بلوچستان به گمانم از سفر قبلی من. و مهرداد به بندر عباس شکل گرفت


از زمانی که یه همسفر بلوچ داشتیم از جهرم به بندر عباس و برگشت اون راننده ای که در بلوچستان بود و...


مدت ها بود که این سفر تو ذهنم شکل گرفته بود.


و کم کم رنگ بهتری میگرفت


خوندن چند تا سفر نامه. دیدن متن های زیاد و خیلی چیز های دیگه من رو به سمت سفر به بلوچستان سوق داد.(البته حاج پرویز شه بخش و عکس های فوق العاده اش )


از وقتی هم که یه گروه تلگرامی در مورد سفر بلوچستان عضو شدم که هیجی بد تر شد😊


سرزمینی تاریخی مردمی جالب خام حاصل خیز گرم و البته قاچاق و جرم و ....


 با یار همیشه همراه برنامه ریختیم پایه ترین انسان دنیا مهرداد کشاورزی عزیز که بریم پسر

زمان سنجی شد و رفتن به سفر های دیگه منتفی و از اخرای بهمن تصمیم بلوچستان در بیست و هفتم اسفند و تمام.


و خب هم رو کجا ببینیم??(مهرداد ساکن شیراز (پایتخت فرهنگ ایران) و بنده ساکن آمل ( من نمیگماا این عزیزان گزارشگر کشتی میگن سرزمین پلنگ خیز :))))


شهر زیبای کرمان

گام های اصلی شروع این سفر به قرار زیر بود.

۱- خرید پاور بانک ۲۰ هزار میلی آمپر(مهم ترین قسمت سفره چی فکر کردیم:)

۲- خودم رو بیمه حوادث کردم:))  (راستیتش یه جورایی ترسیده بودم یه چیم بشه)

۳ـ قرض گرفتن کیف ضد گلوله امیر مهدی(  یه کیف ضد گلوله بود که از الیاف خاصی ساخته شده بود البته در انتهای سفر و حین صحبت با یک کارشناس این قضایا در قطار یزد تهران(یه شرکت امنیتی داشت در امریکا) فرمودند این هیچ کمکی بهت نمیکنه ؟؟!!! برای کالیبر های خیلی کوچکه )

۴- جمع کردن کوله

از اون روز های شلوغ کاری که بگذریم و یا مسمومیت شدید من و مادر گرامی و حالت تهوع شکم درد و سرگیجه و ....


ولی جلوی من گزینه ای به نام بیخیال شدن وجود ندارد .


زنگی زدم و فهمیدم ساعت پنج و نیم حرکت اتوبوس کرمان از آمل هست😊


و  زنگ زدم گفتم رزرو که گفتن نداریم و پول بدین با استرس بسیار این رو هم ردیف کردم


وقتی رسیدم خونه دیدم حال مادر بسیار بده


خودم هم نابود


رفتم حموم و تهوع شدید و......


و  وسایل رو جمع کردم و زنگ زدم به علی حسن زاده عزیز دوست داشتنی که کلید رفع مشکلات ما بوده😂😂(دقیقا حاج علی گل نقش رمز بازی جی تی ای داشت برای ما تو این مسیر)


علی عزیز اومد خونه و خداحافظی کردیم و... و من رو برد تا مغازه و دفترچه بیمه مدارک و وسایل داخل مغازه و ... رو گرفتم.


اومدم به سمت خونه و لباس مرتب و دو تا موز و الهی به امید تو


یک ساعت معطلی در تعاونی امل برای رسیدن اتوبوس نوید خیلی خوبی برای سفر بنده نبود


مشکل در پیدا کردن صندلی اتوبوس و .... البته من مشکلی نداشتم یک خانمی مشکل داشت ولی از اون جایی که لیدی از فرست من صندلیم رو دادم بهشون و به فنا رفتم😂😂😂 ( البته خانم خانم میانسالی بود و جای مادر بزرگ بنده بودن )


رفتم ته اتوبوس نشستم که کناری سربازی قمی که در پادگان ولیک خدمت میکرد.


یه ور دیگه یه پسره کاسب بود که گاها گرس میکشید و بچه ازاد شهر که برنج میبرد شهر بابک و اون ور تر یه چابک سوار ترکمن که خب اون هم اهل مواد بود.


جلو هم که یک جوون با لباس بلوچی


همه این ها تقریبا همسن بودن و همه همسن بودیم


با اون پسری که شهر بابک میرفت خیلی صحبت کردم خیلی خیلی زیاد و خب خوش حالم که تونستم پشیمونش کنم که اون گراسی که اون سوار کار عزیز بار زده بود رو نکشه


و نکشید و هشت ماه بود که نکشیده😊


 مسیر طولانی با هم بودیم و شب شد


از تهران تا نزدیک یزد هم که با اون دوست عزیز بلوچ که قبلا تو کار قاچاق سوخت بود و گاها ساقی گری صحبت کردیم و حدودا مدل ذهنی قالب بلوج سنتی دستم اومد.


1- تحصیلات حرف مفت(البته ما بلوچ هایی با تحصیلات علمی و دینی بسیار بالا هم داریم)

2-غیرت مسخره به قوم و منطقه خودشان (تقریبا هر بلوچی که دیدیم این خاصیت را داشت  البته تعداد محدودی که ما دیدیم نمیتونه یه نسخه کامل باشه )

3- خارج دونستن زن ها از انسان بودن(از ازدواج های اجباری زیر ده سال تا چند همسری و بازیچه بودن آن ها و نگذاشتن به تحصیل و حتی نداشتن حرمت مادر بودن و.....)

۴ـ صداقت و مهمان نوازی آن ها 

۵- بسیار مقید به دین و ایمان و....


صحبت های جالبی کردیم و لذت بردم از هم صحبتیش با این دوست عزیز تا که رسیدیم به یزد


بعد از دوست بلوچ هم که با اون عزیز جیرفتی دوست شده بودیم که پی اچ دی روان شناسی دانشگاه بابلسر میخوند و صحبت های با ایشون بسیار اموزنده تکان دهنده و جالب بود(فکر کنم تنها کسی بود که احتمالا بعد از سفر هم باهاش رابطه ای رو نگه خواهم داشت) البته یه چک آپ کامل روانی هم کرد بنده رو (اصولا باید از ادم ها استفاده کرد من که هر جا میرم دارم سیستم های کامپیوتری ملت رو درست میکنم پزشک ها هر جا میرن بیمار پیدا میشه و باید از روانشناس هم استفاده کرد دیگه نباید کرد؟؟؟) که گفت خوبی چیزیت نیست فقط یه مشکل داری ( از من نخواهید که این مشکلم رو بگم حتی زیر شکنجه هم اعتراف نمیکنمششششششش)


 تا کرمان با ایشون صحبت کردیم و رسیدیم کرمان و انتظار چند ساعته ای او به پایان رسید البته تا اون مسیری که باید میرفتم به دیدن مهرداد منطقه خاجه میدان و حمام و...با یک دانشجوی ارشد شهر سازه قزوین اشنا شدم. ومثل خیلی از کسایی بود که از قبل میشناختمشون

 من و مهرداد هم رو دیدیم😊 یکم تو میدون چرخیدیم و حموم خواجه رو بازدید کردیم و لحظات جالبی رو رقم زدیم (عکس هایی با هیبت افرادی که اون جا میومدن بازاری ها روحانی ها و...)

و نکته ی جالب اون سنگ مرمی بود که به وسیله ی آن ساعت رو میشد تشخیص داد.

حالا بایدبریم بقیه کرمان رو ببینیم

از اون جا خارج شدیم و ادرس دستشویی رو گرفتیم😂😂 رفتیم از کنار پارکی که تعداد ریادی زن کولی فالگیر بود و گفت فالت بگیریم و .... ما هم تا دهانه خرجی برگشت بودیم که به یکی از این ها گفتم بیا (تجربه فال گرفتن نداشتم ) خب

اومد میبینه

یه چیز فلزی دستش بود و اسمم رو پرسید و بعد یه چیزایی گفت و بعد مثلا گذشته من که خنده دار بود😂😂

دو دوست داری یکی قد بلند یکی قد کوتاه اون رو فاصله بگیر ازش😂😂😂

مهدی و سپهر دهنتون رو من رو سحر(عزیزم میدونم غلط املایی داره ) میکنید فلان فلان شده ها😂😂

گفت گفت و گفت و من نفهیمدم و آخر گفت یه زنی تو رو جادو کرده و این گره رو بسته به نخ گره زد😂 و گفت یه پول درشتی بزار رو دستت و فلان کن منم خب هیچ پولی نداشتم و رخصت خواستم که سرکار

خانم فالگیر عزیز کارت اعتباری بگیرم??? و گفت نه پول باشه منم یه سکه پانصدی از جیبم در اوردم 😂😂و  گفت این پوله کمیه بختت نابود میشه 😂😂 و گفت در اخر فلان فلان (این که چی گفت یکم خصوصیه اگر براتون سواله میتونی پیام خصوصی بزارید) و رفتیم😂😂😂

 از اون جا هم گفتیم بریم به سمت جاهای دیگه و از مقر مستقر شده گردشگری پرسیدم و گفتن برین اتشکده و ما هم به سوی اتش کده قدم زنان رفتیم و شهر رو هم دیدیم😊

 برنامه های بعدی رو باید میچیدیم

اول میریم به سمت جنگلی که راننده گفته بود که جای جالبیه و باید رفت و ما میریم

جنگل که چه عرض کنم دو خال درخت و بدون هیچی و کلا یه کافه که خیلی هم داغون بود

و یکم اون ور چرخیدیم و خب جذابیت نداشت همه این ور اون ور داشتن مواد یا قلیون میکشیدن

شاید جذاب ترین قسمتش اون جمع بچه های پیکان سوار کف خواب وبد انواع پیکان هایی که کنار هم گذاشته بودن و... و دوره همیشون بود و جالب ترین شاید پیکان کروک بود.

البته قبل اتشکده رفته بودیم یه رستوران و یه اقامتگاه باحال که البته یه خونه قدیمی بود که تبدیل شده بوود به کافه رستوران و مهمان سرا که البته مکان مناسبی برای بک پکرا بود😉 و البته ما تو تصمیم گیری مونده بودیم و ساعت داشت نزدیکای غروب میشد بعد از رفتن به موزه ی سنگ تصمیم برآن شد تا تاریک نشده بریم ماهان و از سمت ماهان هم بریم زاهدان و با تعاونی یک هم هماهنگ کردیم البته با دفتر شهریشون

از اون جا رفتیم سمت خط ماهان

و قبلش یه دونه از این طالبی باحالا خوردیم :) البته لعنت به همسفر نه خوش خوراک که نزاشت جیگر خام بخریم و دو تایی بخوریم:)

رسیدیم به ماشین ماهان و خب نزدیک شهر شپدیم نزدیکای غروب افتاب بود و گفتیم اول بریم باغ که حیفه تو تاریکی موندن  و گشتن و به راننده گفتیم میخوایم بریم باغ شازده

گفت باید دربست برین و میشه ۸ یا ۱۲؟؟ تومن

و خب منم روشنفکر گفتم چشممممم (به هر صورت خودمون رو رسوندیم )😊

نزدیکای غروب بود که رسیدیم به باغ شازده

فضای فوق العاده ای بود و من رو یاد دینان مینداخت😉 همون جا تصمیم بر این شد که عکس نگیریم و از لحظه استفاده ببریم همه این عکس ها بهترش تو اینترنت هست

و ما هم مردم دوربین به دست رو میدیم و لبخند میزدیم

تا رسیدیم به ساختمون اصلی و تراس چه چیزی بهتر از نشستن  تو تراس و تو اون نور پردازی عالی و دیدن باغ و فواره ها و پخش کردن موسیقی فوق العاده توسط پلیر و لذت بردن از آن😊

برگشتن هم که مثل همیشه پلن باید میزدیم و با جوشکار های باغ شازده ماهان اومدیم و از فولکلور منطقه ماهان حکمت ها شنیدیم😊

البته  یه سر هم زدیم به رستوران پشتی  باغ و یه استراحت کوچکی کردیم(البته چند کیلو پسته هم خریدیدم که همه رو در مسیر به عنوان شادباش عید میدادیم :) بزرگ تر ها پسته کوچک تر ها ابنبات:)

و  رسیدیم شاه نعمت الله

و جالب این بود رساله جدید ایشون دوباره بعد ۵۰ سال تجدید چاپ شد😊ی

و ما هم رفتیم تو صحن و شروع کردیم به پر کردن پریز ها توسط منبع  تغذیه هامون😊

و جالب ارادت ماهانی ها و کرمانی ها به حرم بود که خیلی برای ما دو نفر عجیب بود.

حالا اون وسط متاسفانه نتونستیم با اون تعاونی که قرار بود ماهان سوارمون کنه و ببرتمون به زاهدان صحبت کنیم و بعد از چند تماس و  گرفتن شماره دفتر مرکزی فهمیدیم بلیط نداریم و البته اتوبوس ها هم پره و یعنی هیجی باید فردا بعد از ظهر بریم

خب من کخ نمیتونم جواب منفی بشنوم و خب نشندیم و اتوبوس وی ای پی رو ردیف کردم😊

 قرار شد دم پمپ بنزین ماهان سوارمون کنه

تا اون موقع وقت داشتیم شام بخوریم😁

و رفتیم سمت بهترین رستوران ماهان و یه مرغ گریل سفارش دادیم تا دو تایی بخوریم البته مرغ گریل که چه عرض کنم چوب خشک😔

 نتونستیم بخوریم و انداختیم تو نایلون که غذای سگ و گربه های ماهانی رو تامین کنیم

مهمانی از جنس همسایه های کناریمون داشته باشیم😉

و بعد از اون نوبت به رفتن به سمت پمپ بنزین و حاشیه جاده برای سوار شدن میرسه که با یک ساعت تاخیر همراه بود😔

ولی نکته خوبش دوست شدن با اون گربه بامزه و البته ترس وحشتناک از  موتور سواری که صورتش رو پوشیده بود و خب نزیدک بود کوله ها رو ببره

 به زاهدان خوش امدیم:)


صبح زود رسیدیم زاهدان


و مستقیم رفتیم به سمت مسجد و حوزه علمیه مکی (بزرگ ترین حوزه علمیه ی اهل سنت ایران که در زمان فارغ التحصیل طلبه ها در سال نزدیک به ۴۰۰۰۰۰ نفر حضور پیدا میکنند)

قاعدتا دو تا ادم که با کوله پشتی میخوان برن تو رو راه نمیدن😁

ولی با مذاکره و البته استراتژی شکلات حل شد😉

و  رفتیم تو مسجد و شروع به چرخیدن کردیم

و یه چند تا رفیق خوب هم پیدا کردیم

و بعد هم که رفتیم تو حوزه و حجره ها چرخیدن و چند تا نکته برامون جالب بود

یک این که تقریبا از همه جا بودن از بچه ها کرد و ترکمن و تاجیک و بلوچ و همه

دو این که تقریبا همه کسایی که اجازه حضور در حوزه علمیه مکی رو داشتن همشون نخبه های حوزه های خودشون بودن و البته تقریبا همشون حافظ کل قران بودن

سوم این که هیچ کسی اسمارت فون نداشت به جز یه سری خارجی اونم برای تماس اینترنتی با کشورشون(چون به تحصیلشون صدمه میزنه)

 بعد چرخ زدن گفتیم بریم بیرون و چهار راه رسولی معروف 😁

و  نکته جالب این که یه خانواده ی کرمانی دیدیم که اون جا بودن و خب خیلی جالب بود

شروع کردیم به قدم زدن تو زاهدان

محله به محله

نزدیک یک ساعت و نیم قدم زدیم و  رفتیم چهار راه رسولی و هیچ چیزی خاصی نداشت

البته مغازه ها هم خیلی باز نبودن

نکته جالب این بود که ما کلا یک زن هم ندیدیم در خیابان زاهدان ندیدیم و البته ظاهرا اون اندک ادم هایی که دیدیم هم سیستانی بودند

و  از اون جا رفتیم به سمت موزه ی خصوصی جناب اقای سترام

و ب متاسفانه نتونستیم پیداش کنیم و خب رفتیم پژوهش سرا و خیلی جاها بهمون پیشنهاد شد ( و باز هم ما را ترسوندن از سفر به بلوچستان و بلوچ ها)

و از اون جا هم رفتیم سمت موزه جنوب شرق ایران و اول قسمت گردشگری و دیدن لندکروز وانت اون فرانسوی عزیز😂😂😂( این عزیز دل که یک لندکروز کالسکه ای داشت و از سال ۲۰۰۶ داشت همه جهان را میگشت در اطراف زاهدان ظاهرا نصرت اباد صدمه میبینه و بیمارستان بود) از اون جا هم که رفتیم دوست عزیز تهرانیمون رو دیدیم (خالی بند اعظم)😂 و رفتیم بازار سنتی و قدم زدیم تو زاهدان و در اخر رفتیم رستوران هندی و بعد هم که موزه ی خصوصی زیبای اقای سترام از دست ساخته های روستای کلپورگان و بعد هم سمت ماشین های خاش و پیاده شدن در دو راهی تفتان

راستی شاید خنده دار ترین حالت مهرداد در عمرش رو اون جا تجربه کردم به مهرداد گفتم مهرداد گشنه ای?گفت گشنمه تشنمه خستم بدبختم ما این جا چه میکنیم😂

و بعد از اون هم رفتن به سمت ماشین های خاش و یک ساعت معطل شدن برای حرکت ماشین و هماهنگی با هییت کوه خاش و البته بعد از اون هم خب حرکت به سمت خاش و البته مواجه شدن با نماز عصر راننده😔

و  در اخر نزدیکای ساعت ۵ رسیدیم به دو راهی تفتان

 به قول مهرداد عزیز ما دقیقا وسط بیابون ناکجا اباد بودیم

 اقا و خانم ریگی  عزیز ما رو دیدن و سوار کردن  و ما به سمت دو راهی کوه حرکت کردیم و با سرعت بالا به سمت شرق رفتیم این عزیزان مقصدشون تمین بود که به خاطر ما تا تفتان هم اومد😊

و رسیدیم دم پناهگاه یک تفتان و خب اتاق گرفتیم و استراحت و تماس و ....

و ساعت ۵:۴۵ دقیقه تو اون هوای سرد بیدار شدیم

و به سوی قله حرکت کردیم

سه نفر به سوی قله به همراه اهنگ و....

رسیدیم  پناهگاه دو استراحت و چای

و بعد هم سمت بالا و رسیدن به بخ و برف  و گرفتاری های مختص به خودش گیر کردن در یخا و...

در موقع برگشت هم  گم کردن مسیر و از مسیر های عجیب غریب رفتن

و رسیدن به  پناهگاه و ....(بچه های توی خونه هیچ وقت با کفش کتونی و شلوار لی بدون هیچ تجهیزاتی به کوهستان هایی که یخچال طبیعی دارند نرید. حالا اگه رفتید حتما راهنما داشته باشید.حالا اگه راهنما نداشتید بچه پر رو بازی در نیارید.)  خوردن چای رفتن با عزیزان  به سمت دو راهی و  البته درد شدید در قفسه سینه و ....

رسیدن به اسکل اباد و منتظر اتوبوس چابهار بودن و موندن در سیاه چادر شهر نیک شهر و خوردن چای هیزمی و کباب البته با درد شدید فقسه سینه

صبح زود رسیدیم به چابهار(البته این نکته رو فراموش نکنید راننده های این مسیر همشون سرما خوردن:)))) و همشون هم پدرشون پلیس بودن و از خلاف بدشون میاد ) البته خارج چابهار

و سوار شدن مهرداد رو موتور و پیاده روی من با پنج دوست ایرانشهری تا رسیدن به سر چابهار

و رفتن به دریای بزرگ و گشتن اون جا و... اشنا شدن با دوست کرمانی و رفتن به سمت بازار ماهی و رفتن ما هم به سمت ساحل لیپار و دیدن ساحل سنگی و تخته سنگ ها و از اون جا خریدن نوشیدنی  و اب و رفتن به ساحل شیلات و شنا و حمام شن و ...

و گشتن 

و متااسفانه طوفان در دریا موجب شد نتونیم بریم قایق سواری

و بعد اون هم که اقای زهی اومد دنبالمون و رفتیم سمت بریس و.....

البته صخره های بعد دریای بزرگ هم که واقعا زیبا بود میتونم بگم زیبا ترین جایی از دنیا بود که دیدم

صخره هایی به طول بی نهایت و ارتفاع چند ده متری و در پایین آن ساحلی طلایی رنگ و بعد هم اقیانوس و اقیانوس زیبایی بی حد و حصر

بعد از اون هم رفتیم سمت شرق و یک بندرگاه صیادی زیبا

و بعد هم با ماشینی اومدیم سمت لیپار و از وسط آن دو تالاب جالب اب شور و شیرین رد شدیم

رسیدیم به ساحل جالب کویری که سال تحویل رو آن جا گذراندیم

و بعد آن هم  درخت چند هزار ساله انجیر

و سوار موتور شدن و رفتن سمت کوه های مریخی و ریگزار های منتهی به آن

و بعد خوردن و نوشابه و برگشت به سمت چابهار و ر به رستوران تهرانی و خوردن ماهی کباب و سوار اتوبوس کرمان شدن

و آن داستان های عجیب و رفتن به یزد و سوار قطار یزد تهران شدن و شب هنگام رسیدن به آمل با پوستی با ترکیب رنگ سوختگی در اثر یخ - دریا - ساحل - کویر


پ ن : عکس ها در آینده ی نزدیک در وبلاگ اپلود میشود.

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

مقاله ای جالبی به نظرم اومد و گمان کردم اگر با شما دوستان عزیز در میان بزارم برای شما هم جالب باشد.

نگاه این مقاله بیشتر به سوی جامعه ی حال حاضر امریکا و پس از ترامپ است اما خب به نظرم میتونه خیلی جهان شمول باشه و البته نکته ای که هست خیلی از صحبت هایی که نویسنده محترم در مورد حال حاضر میکند به گونه ای خاطره است برای ملت ما

 کالوم مک کان،مجله آمریکا،مهدی جامی


این راز نوشتن است:

از مصایب مایه می‌گیرد و از روزگار مکار

وقتی که دل آدمی را سر می‌گشایی

– اندا اوبراین

Enda O’Brien


نویسنده جوان عزیز،

ما در خطر آن‌ایم که اشتیاق‌مان برای آنچه حرفه ماست از ما ربوده شود. بحران دوران ما این است که در تسلیم دردآلودی زندگی می‌کنیم به هر آنچه که اقتضای زمانه است. من حتی نمی‌خواهم نام او را بیاورم اما بگذار با این واقعیت روبرو شویم که او تنها نیست. ما اجازه داده‌ایم که حاکمیت بوروکرات‌ها و مدیران سرمایه‌گذاری‌های تضیمنی و پرسود و سیاست‌پیشگان و همه آن دیگرانی که پیراهن‌های یقه تنگ می‌پوشند ما را دست بسته و تسلیم بدارند. ما را با مخدر انتخاب روزگارمان خریده‌اند: راحت طلبی. آن هم وقتی که عواطف ناموزون اجتماع خشمگین دارد زیرپای ما دامن می‌گسترد. دانشگاه‌ها به کار سرمایه‌گذاری در سوخت فسیلی می‌پردازند. شرکت‌ها از خود متشکرند در حالی که پنجره‌های کارگاه‌ها در سراسر کشور یک به یک بسته می‌شود. سوپرمارکت‌ها حالا اسلحه هم می‌فروشند. گپ و گفت‌های بی‌معنی می‌شنویم که دیوار باید کشید و مهاجران را پشت دیوار گذاشت. کتاب‌ها دیگر آنقدر جلب نظر نمی‌کنند که حتی ارزش سوزاندن ندارند. مشکل ما با بیشتر واقعیت‌های جاری‌مان آن است که همه از روی سطوح هموار- اسکرین‌ها- عمل می‌کنند و با واقعیت‌های پست و بلند دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم، تماسی ندارند.

پس، نویسنده جوان! از روی مبل راحتی‌ات برخیز. از خانه بیرون بزن. وارد صحنه زندگی شو. همه اینها بی‌معنی است اگر فقط حرف‌های پرشور باشد. کلمات تو ارمغان آرامش بخشی (به مخاطب‌ات) نیست. خشم و هیاهو داشته باش. از تخیل آزادت فارغ از این بندها لذت ببر. این سیل نوشتار در زمانه ما از تقلیل اتوریته اخلاقی در رنج است. نه تنها در ذهن خوانندگان که در ذهن و قطعا در زبان خود نویسندگان. نوشتن دیگر بخشی از ایده ملی ما نیست. ما دیگر با همان چشمی که یک دهه پیش به نویسندگان‌مان داشتیم، به ایشان نمی‌نگریم. هیچ‌کس از آنچه ما بخواهیم بگوییم هراسی ندارد. چرا چنین است؟ زیرا که ما ارزش صدای خود را با امتیاز راحت طلبی تاخت زدیم و از ارج حرف‌مان کاستیم. قطب‌نمای ما جهت خود را گم کرده است. ما تسلیم این گرایش شدیم که خنثی باشیم. در فرهنگی زیست می‌کنیم که همه باید در نقشه‌ای جای بگیریم – ما به جی.پی.اس مسیری هموار و از پیش معلوم تا مرگ دل بسته‌ایم. از یاد برده‌ایم که چطور گم شویم و روی هیچ نقشه‌ای پیدا نباشیم. این زندگی که ما اختیار کرده‌ایم آن «سادگی غایی» نیست و پاسخ تو نیز به پیرامون، از آن سادگی نشانی ندارد. پس راهی نیست مگر اینکه تن به چالش بسپاریم.

به یاد داشته باش که نوشتن آن آزادی است که تو را در برابر قدرت گویا کند. نوشتن درگیری از نوع بی‌خشونت است و نافرمانی مدنی. تو ناچاری بیرون از جامعه و فراسوی اجبارها و تحمیل‌ها و خصومت ورزی‌ها و بی‌رحمی‌ها و تهدیدها بایستی. هر جا که قدرت می‌خواهد تو را بپیراید و ساده کند، پیچیده باش. هر جا که خواست از تو کینه کشی کند پرهیز نکن آماده باش. آن جوهر شگفتِ نوشتنِ صاحب عیار در آن است که نبض زخم‌ها را بسنجد بی‌آنکه آلوده خشونت عملی شود. نوشتن راهی است برای اذعان دردها بی‌آنکه بخواهد درد را بستاید یا آن را تحمل کند. نوشتن به خیال درد راه می‌دهد و هم‌زمان ما را وامی‌دارد تا بالغ شویم و با دیوهای خویشتن روبرو شویم. ما برق رنج را لمس می‌کنیم اما از برق‌گرفتگی آن نهایتا به سلامت می‌رهیم. ما حامل زخم‌هاییم اما آنها همین‌اند: زخم و نه چیزی بیش.

ما باید این نکته را خوب درک کنیم که زبان قدرت است فارغ از اینکه چقدر قدرت تلاش کند ما را بی‌زبان کند. می‌خواهی دشمنان‌ات را بشناسی؟ کتاب‌هایشان را بخوان. نمایش‌هایشان را تماشا کن. شعرشان را بسنج. به قلب دشمن وارد شو. اندوه آنچه می‌دانی بارها بهتر است از نادانستگی. نبض دانستن از روبرو شدن با سایه‌های توبرتو و لایه‌های پیچ در پیچ جهان نیرو می گیرد. بنگر قلم‌ات را به ستیز با که می چرخانی.

به پا خیز. روشن بدان که برای اینکه قهرمان نوشتن باشی ممکن است ناگزیر باشی نقش دیوانگان را برعهده بگیری. بیچاره یوریک دلقک (در هملت)، بیچاره فلستَف (در نمایش‌های شکسپیر)، بیچاره شهروند سرشناس. نقش قهرمان غالبا ابلهانه به نظر می‌رسد اما بهترین قهرمانان اراده بر آن دارند که این نقش را هر طور هست بازی کنند. در برابر جنگ. در برابر آز. در برابر دیوارها. در برابر ساده سازی. در برابر ندانم کاری و بی‌مایگی. دیوانه است که باید حقیقت را بازگوید. حتی وقتی که – یا شاید بخصوص وقتی که – گفتن‌اش ناگوار و نامطلوب باشد. هیچ شرمی از گفتن حقیقت به خود راه نده. عقب نشینی نکن. به گاو آرامی که در چمن سکوت می‌چرد تبدیل نشو. بیرون (از قدرت) بایست. خطر کن و خطرناک باش. بگذار مردمان از زبان تو بیمناک باشند. آنچه را که بازار ایشان بی‌ارزش کرده است احیا کن و ارزش بخش. به کسی اجازه نده که شوق قلم-کاری تو را ریشخند کند. صدایت را از طرف آنها که صدایشان گم شده بلندتر کن. نگذار کوته نظران تو را به موجودی بی‌فایده تبدیل کنند. ارج بگزار بدبینان را. آری، حتی ایشان را تحسین کن. چرا که به کار می‌آیند. بدبین تلخ زبان کسی است که هنوز تو می‌توانی او را چیزی بیاموزی. از درگیر شدن عقب نشینی نکن. تو ناگزیری در باره ناگواری‌ها و فقر و بی‌عدالتی و هزار عذاب دیگر روزمره سخن بگویی. تو ناگزیر هستی از زندگی سخن بگویی هر قدر هم تلخ و دردآور باشد. نوشتار ما پرتره‌ای زنده از خود ما ست. جمله خوب توان آن دارد که تکان دهد، اغوا کند و ما را از گیجی و منگی بیرون کشد. الماس باش و سخت. راه خود را بکوب و هموار ساز. آنچه را که همگان دیده اند زیر و رو کن. (دنباله رو نباش و) عظمت تجربه کردن را تصویر کن. با بی‌رحمی‌ها بستیز. سکوت را بشکن. آماده باش که خود را به خطر اندازی. بدرخش. خود را برای طرد شدن آماده کن. دشواری‌ها را به آغوش بکش. سخت کار کن. هیاهوی تو هزینه‌ای دارد. آماده پرداخت آن باش.

بنویس، نویسنده جوان، بنویس! آینده‌ای را که از آن تو ست بخواه. وطنی را که از آن تو ست بخواه. نگذار که آن را از تو بربایند. آن زبان را پیدا کن که شفا بخش آن دردها باشد که می‌دانیم. تنها برای آن لذت ناب بنویس که نوشتن را برای آن برگزیده‌ایم و نیز برای آن دانشی که می‌تواند این جهان زیبا و غریب و خشم آلود ما را تغییر دهد. ادبیات شاهد صادق آن است که همه زندگی پیش از این نوشته و ثبت نشده است. تغییر همیشه ممکن است. و سلسله امرهای ممکن هنوز و همچنان پایان ناپذیر است. رویارویی‌ات با نومیدی را با طرازی زرکش و زیبا همراه ساز. هر قدر که بخواهی بیشتر ببینی، بیشتر خواهی دید. دست آخر، تنها چیزهایی که ارزش کار کردن دارد آن چیزهایی است که ممکن است قلب تو را بشکند. پس قلب‌ات را بشکن نویسنده جوان! به خشم آور. و همیشه به یاد داشته باش که رئیس جمهوری که اینک داری همان کشوری نیست که فردا خواهی داشت – اگر بنویسی.

با کرنش و دوستی.

برگرفته از مجله آمریکا، ۱/ ۱۶ (آوریل ۲۰۱۷)

@sahandiranmehr

متن اصلی:

http://colummccann.com/letters-to-young-writers-homepage/

متن ترجمه شده از سایت قلمرو:

http://ghalamro.net/نامه‌ای-به-نویسنده-جوان/

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

مهتاب

بی تو مهتاب شبی ....

میتراود مهتاب .....

وز دور بوسه به روی مهتاب میزنم ...

مهتاب به نور دامن شب بشکافت  می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت

 


خیلی جالب بود برام امشب مهتاب کامله در حقیقت وسط ماه قمری هستیم و بیشترین اندازه ی ماه مشخصه و نور زیادی به سمت زمین میده در حقیقت قرص کامل ماه را شاهد هستیم.(جالبه قرص کامل ماه نوری به اندازه دو دهم لوکس تابش نور دارد که مقدار بسیار اندکی است)

حال که از زاویه علمی که بگذریم سوالی که پیش میاد اینه که خب چرا انقدر شعرا و ادیبان (نه در ادبیات فارسی بلکه ادبیات غیر فارسی هم این قضیه معمول است ) بسیار از مهتاب و استعاره هاش استفاده میکنند؟؟!! مگر این دو دهم لوکس نور چه چیزی را ایجاد میکند که روی یار و زلف یار و چهره و نگاه و قرص روی او در قرصی ماه نمودار میشود؟؟

این که ماه وقتی کامله خون اشام ها میان بیون گرگ نما ها میان بیرون و خیلی چیزای دیگه ای که تو ادبیات هست؟ماه شبه چهارده با ماه شبه بیست خب چه فرقی داره؟؟‌انقدر نور کمی که ساطع میشه کجای دنیا ور میگیره؟؟ اشعه ماه درمانی برای چی هست؟ از کجا نشات میگیره؟

همه این سوال ها سوالاتی بود که ذهن من رو درگیر کرده بود و بهش فکر میکردم ولی خب یه نکته ای رو نباید فراموش کنیم و اون هم اینه که اصلا مهم نیست بهونه چی هست ؟؟‌مهم اینه که بهونه ای باشه که در آن یار پیدا شود در آن زندگی اسرار ازل باشد در آن عشق به معشوق باشه( منظورم خدا هستااااا برداشت اشتباه نکنید لطفا با تشکر) همین که هر چیزی ماه شبه چهارده باشه ماه شبه پونزده باشه ماه شبه شونزده باشه کافیه زیبایی طبیعت همیشه عالیه(این را قطعا در نظر دارید که طبیعت همیشه ایستا نیست ما طبیعت دینامیک هم داریم :)


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

درسته که وینستون چرچیل گفته سخنان گوهر بار برای بی سواد ها خوبه(منظورش این بود کسی که با یه جمله تغییر کنه و .. قطعا فایده ای نداره)

اما بعضی ها من جمله  من کلکسیون جملات و ابیات را خیلی دوست دارند (یاده دیوارم به خیر که یه دیوار ۴ متر در ۳ متر داشتم تماما از نوشته پر شده بود :)

این پست یه جورایی یاد اور متمم نیز هست در متمم یه پنل اختصاصی برای هر فرد وجود دارد به نام پیام اختصاصی و هر روز اپدیت میشه و به نسبت کارهایی که میکنی در متمم و علایق و ... پیشنهادهایی به شما داده میشه من جمله دیدن یه سری تمرین خاص یا تمرین کردن و یا فعالیت در یه سری درس های خاص 

این عکس را هم که مشاهده میکنید عکس پیام اختصاصی روز متمم است.

خیلی جالبه و حرف پشته این متن هست در واقع همین است با بعضی ها دوست داری ساعت ها روز ها وقت بگذاری و با آن ها گفت و گو داشته باشی و بعد از ترک گفت و گو اصلا به خاطر نداری در مورده چه چیزی گفت و گو کردی این نشونه این است که گفت و گو لذت بخشه و خب اون فرد هم در  ذهن یک فرد ارزشمند است.

  • سید هاشم زرین کیا