توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

هاشم زرین کیا هستم علاقه زیادی به یاد گرفتن و یاد دادن و ارزش ایجاد کردن دارم.
این یادگیری میتونه مطالعه کاغذی باشه میتونه تو کار باشه یا حتی تو سفر یا شاید هم همنشینی با انسان ها و البته متمم خوانی یا در راه متمم خوانی باشه.
تا الان یه کارایی کردم الان یه کارایی میکنم و یه کارایی هم در آینده قراره بکنم.
این وبلاگ بیشتر جایی است که من توش تمرین نوشتن میکنم و البته سعی میکنم دیدگاهم رو نسبت به چیز ها مطرح کنم پس انتطار ساختار های علمی و اکادمیک نباشید.
نوع نوشتار این وبلاگ هم بیشتر شبیه گفتار روزمره من است تا نگارشی از جنس بسیار رسمی کتابی

ضمنا با عرض پوزش بابت این که فونت کلمات پست ها خیلی کوچکن دلیل این که فونت این وبلاگ به این شکل است دو تا چیزه:

1 - اونی که قصد خواندن داره دنبال خواند سرسری نباشه
2- بیشتر با متن کلنجار بره

  • ۰
  • ۰

داشتم بین فایل های قدیمی و عکس های قدیمی هارد دسکتاپ قدیمیم میگشتم که به فایل پروژه اسانسور پیچشی برخوردم مفهومی که قریب نوجونیم درگیر اون بود
از اواسط 15 سالگیم تا نزدیک به 18 سالگیم تقریبا همه ی وقتم رو صرف این پروژه میکردم(تقریبا مدرسه نمیرفتم و کلا درگیر رفت و آمد ها و... این پروژه بودم )

اسانسور پیچشی چی بود!؟

به گمونم اردیبهشت سال 1388 بود که خانواده ما تازه به منزل جدید نقل مکان کرده بود و من سال دوم ریاضی دبیرستان سمپاد آمل بودم یه روز من و بابام داشتیم صحبت میکردیم در مورد این که چه جوری سه طبقه خونمون رو که طبقه اول اتاق کار بابا - طبقه دوم اتاق مهمان - طبقه سوم اتاق خواب پدر بود را با یه بالابری به هم وصل کنیم همین جوری داشتیم ایده میدادیم که به یه نتایجی رسیدیم و یه ایده ی جالب و به نظرمون فوق العاده به ذهنمون رسید.
اون شب من تا نزدیک سه صبح داشتم نقاشی میکردم طرحی رو که تو ذهنم بود بعد یه مقدار در اینترنت در این موارد سرچ کردم و به دوست و برادرم ابولحسن یوسف پور عزیز در مورد این طرح گفتم و ابولحسن یوسف پور هم بعد از اون شوخی های معمول دوستانه گفت بعد استخر میریم دربارش تحقیق میکنیم این تحقیق کردن همانا و شروع کردن پروژه هم همانا از رفتن پیش اسانسور ساز های مختلف فنی کار ها تراشکار ها قطعه ساز ها کارگاه های ساخت کامپیوتر های فرمان و دانشگاه ها مرکز ثبت اختراعات استفاده از نرم افزار های سه بعدی پیچیده ویدیو درست کردن ها و شرکت در انواع همایش ها نمایشگاه ها برخورد با ادم های با ترجبه و بسیار فنی شرکت در جلسات بسیار جدی سازمان استاندار و.... ثبت اختراع تجلیل در این همه همایشات و نمایشگاه و وزیر استاندار و...


الان که نزدیک به ده سال از اون قضیه میگذره و یه نگاهی به گذشته میفتم فکر میکنم من چه چیز هایی از اون سال ها تجربه کردم.

نمایی از رندر های گرافیکی این پروژه



نقشه ماکت این پروژه



1- افراد جلوی تغییر ایستاده اند و مقاومت میکنند.

2- یه پشتکار مثال زدنی در من ایجاد کرد. انقدر نه شنیدیم انقدر نشد اون چیزی که میخواستیم بشه انقدر خراب شد انقدر مسخرمون کردن انقدر بد باهامون صحبت کردنند(البته یه جوری باهاشون رفتار میکردیم که در نهایت بهت زده میشدند)

3- افراد اون کاری که تو مد نظرت هس ترو هیچ گاهع انجام نمیدهند بلکه کاری که دوست دارند رو انجام میدهند.

4- به جای درگیر شدن در بازی مسخره کنکور و کنکور دادن و دانشگاه قبول شدن و... کار های واقعی انجام دادیم تجربه های فوق العاده ای کسب کردیم دیدگاه واقعا خوبی به قطعات مکانیکی پیدا کردیم

5- رفتار با انسان ها و محیط کار و رفتار انسان ها با پول و قدرت و.... رو درک کردیم

6- افراد شکست خورده ی زیادی دیدیم افراد مدعی زیادی اون هایی که فکر میکنن مغز کل هستند و در صورتی که هیچی نیستند افرادی که خودشون رو خیلی جدی میگیرند و فکر میکنن حقشون در این اجتماع خورده شده و باید بیل گیتس میبودند

7- فساد اداری و این که نباید کلا از دولت و شبه دولت انتظار هیچ کاری رو داشت(البته بعدا فهمیدم اینا با ما کار دارند)


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

سلام وقت بخیر
اگر از دنبال کننده های این جا باشید احتمالا شاهد این هستید که اپدیت نداشتیم تو این بیست روز اخیر حال از درگیری های زیاد شخصی و کاری که بگذریم واقعیت امر اینه که 7 تا پست رو دارم هم زمان برای این جا آماده میکنم.




پینوشت: البته تو این مدت خیلی هم بی کار نبودم چند تا از پست های قبلی رو ادیت کردم


امیدوارم از روز های اخر بهار حداکثر لذت رو ببرید.

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰
یکی از چیز هایی که برای من بسیار بسیار جذابه دنیای کلمات هستند دنیای کلمات دنیایی است بسیار بزرگ عمیق و قاعدتا جذاب برای من
همان طور که میدانید هیچ دو کلمه ای هم معنایی وجود خارجی ندارد(چون در صورتی که همچین چیزی وجود داشت دو کلمه نداشتیم و همون یک کلمه در زبان وجود داشت و کلمه ی دوم را  نمیساختند.
یکی از چیز هایی که احتمالا باهاش بسیار برخوردید استفاده از لفظ مغازه - کمپانی - دکان - فروشگاه - دفتر - شرکت - اداره برای محل های کار است حال هر کدوم به چه معنی و مفهوم است و در کجا استفاده میگردد؟


مغازه

لغت اوستایی-سنسکریت مغازه (مها=بزرگ + غاسه=قاصد-جارزدن) که امروزه در معنای بازار به کار می رود. در زبان سنسکریت به شکل महाघोष mahAghoSa=market ثبت شده و نشان میدهد که مغازه در اصل به معنای مکانی است که فروشندگان با دادوهوار کالای خود را به خریداران میشناسانند. بدینسان روشن میشود که لغت مغازه ربطی ندارد به لغت فرانسوی magasin به معنای مارکت که زبانشناسان آنرا ریشه لغت مغازه میدانند.


دکان

جایی سرپوشیده در کنار بازار یا خیابان یا کوچه که کالاهایی در آنجا برای فروش آماده سازند.



حجره

حجره . [ ح ُ رَ ] (ع اِ) پاره ای زمین دیوار در کشیده ٔ مسقف . پاره ای از زمین . (دهار). ج ، حُجَر، حُجرات ، حُجَرات و حُجُرات . || در تداول فارسی زبانان ، اطاق طلبه در مدرسه . || دکان تاجر. || هریک از خلوتهای حمام : حمامی دارای ده حجره . || خانه ٔ خرد . (منتهی الارب ). خانه . اتاق . غرفه :
که در این مکان به معنی چهار دیواری است که در اون کسب و کار وجود دارد.


فروشگاه

فروشگاه . [ ف ُ ] (اِ مرکب ) جای فروش . جای فروختن متاع و کالا. دکان . (یادداشت بخط مؤلف ). در تداول مردم ، بیشتر به دکانهای بزرگ که متاع متنوع دارند اطلاق شود.


دفتر
جایی که در آن کارهای اداری یا بازرگانی انجام گیرد.


شرکت

(اسم)نهادی قانونی با فعالیت‌های مخصوص بازرگانی.
⟨ شرکت با مسئولیت محدود: (اقتصاد) شرکتی بین دو یا چند تن که هرکدام به ‌میزان سرمایۀ خود مسئول هستند.
⟨ شرکت تضامنی: (اقتصاد) شرکتی که هریک از شرکا ضامن معاملات شرکت باشد.
⟨ شرکت تعاونی: (اقتصاد) شرکتی که سرمایه‌اش از فروش سهام تشکیل می‌شود. بر چهار نوع است: ۱) شرکت تعاونی مصرف که اجناس مورد نیاز کارگران و کارمندان را تهیه می‌کند و به قیمت ارزان به فروش می‌رساند. ۲) شرکت تعاونی اعتبار که به کارگران و کارمندان وام می‌دهد. ۳) شرکت تعاونی مسکن که برای کارگران و کارمندان خانه تهیه می‌کند. ۴) شرکت تعاونی تولید که محصولات خود را یکجا و روی هم می‌کند و به فروش می‌رساند.
⟨ شرکت سهامی: (اقتصاد) شرکتی که سرمایۀ آن از فروش اوراق بهادار فراهم می‌شود و هر شریک دارای یک یا چند سهم است و منافع آن به نسبت سهام تقسیم می‌شود.
⟨ شرکت نسبی: (اقتصاد، حقوق) شرکتی که از دو یا چند تن تشکیل می‌شود و هریک از شرکا به نسبت سرمایه‌ای که در شرکت دارد مسئول امور آن می‌باشد.
⟨ شرکت واحد: (اقتصاد) شرکتی کهیک امر مخصوص و منحصر را عهده‌دار باشد: شرکت واحد اتوبوس‌رانی.


کمپانی

(کُ) [ فر. ] (اِ.) 1 - شرکتی که برای تجارت یا صنعت تشکیل شود. 2 - اشخاصی که با وجود شراکت در سرمایه نام آنان در عنوان بنگاه درج نمی شود. (فره ).


اداره

اداره . [ اِ رَ / رِ ] (از ع ، اِ) قسمتی از وزارتخانه . هر وزارتخانه به چند اداره و هر اداره به چند دائره منشعب شود. ج ، اِدارات


مطب

مطب . [ م َ طَ ] (ع اِ) جائی که طبیب در آن نشیند و معالجه ٔ مریضان نماید.


--------------------------------------------------------------------------------------------------------

در کل اگر بخوام یه توضیح اجمالی بدم:

اداره مکانی است که از زیر مجموعه های حکومت .

کمپانی مکانی است که تجارتی بزرگ در آن در جریان است و معمولا به شرکت های چند ملیتی گفته میشه ( البته استارتاپ ها بعد از این که اندازشون بزرگ تر میشه تبدیلی به کمپاتی میشند)

شرکت از شریک میاد که در حقیقت اگر افرادی یک کسب و کار را شروع کنند و وجه حقوقی پیدا کنند آن را شرکت مینامیم ولی اصولا در ایران شرکت به معنی داشتن وجه نام حقوقی در بیزینس های شراکتی است (البته گاها یک شرکت یک مالک دارد اما بالاجبار باید درصدی از شرکت را یک صدم درصد را با افراد دیگر شریک کند و مالکیت مشترک ایجاد کند.

دفتر جایی است که در ان کار های تجاری و بازرگانی انجام میشه

فروشگاه جای فروختن متاع و کالا. دکان در تداول مردم ، بیشتر به دکانهای بزرگ که متاع متنوع دارند اطلاق شود.

مغازه در اصل به معنای مکانی است که فروشندگان با دادوهوار کالای خود را به خریداران میشناسانند ولی در حال حاضر بیشتر به معنی مارکت یا جای تجاری معنی میده.

جایی سرپوشیده در کنار بازار یا خیابان یا کوچه که کالاهایی در آنجا برای فروش آماده سازند.

مطب هم همون دکان اطبا هست


در کل به نظر من جای همه ی این ها میتوانیم از لفظ محل کار استفاده کنیم و خیال خودمون رو راحت کنیم و السلام
  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

مهم ترین دلیل زندگی یک انسان چیست؟

این که انسانی کار هایی رو که دوست داره رو انجام بده کافیه؟

ایا موحبتی بزرگ تر از این در تمام زندگی در دنیا وجود داره که وقتی بقیه انسان های جامعه اسم اون فرد را میشنوند و ازش یاد میکنند لبخندی بر لبشان می نشیند و اون انسان رو تقدیس میکنند وجود دارد.


میخوام یه داستانی تعریف کنم از جنس خاطره از جنس آدم هایی که همیشه در قلبم خواهند موند.
 اگر یادتون باشه در سفرنامه ی به سوی جنوب شرقی به این تاکید داشتم که سفر به سیستان و بلوچستان یکی از پر لذت ترین زمان هایی بود که در زندگیم تجربه کردم. بگذریم از اون لذتی که از طبیعت زیبای اون جا بردم که واقعا طبیعت فوق العاده ای بود.

ولی جذاب ترین چیزی که من رو جذب کرد آدم هاش بود. آدم هایی فوق العاده دوست داشتنی نمیدونم از کدوم یکی هاشون بگم؟ از اون خانمی که تو موزه جنوب شرق کار میکرد و وقت زیادی رو برای راهنمایی ما گذاشت یا مسئول پژوهشکده دانشجویی که انقدر رو گشاده بود؟ یا سترام عزیز که موزه ی شخصی اش رو ایجاد کرده بود و به دنبال باز افرینی کلپورگان بود یا از اقا فرشته مصطفی و  علی محبی عزیز و یا اون دوستان چابهاری که روز عید رو برای ما گذاشتن و سنگ تمام گذاشتن(انقدر خوب مهربون و انسان بودن که از این خاصیت های انسانی شون متعجب میشدم شاید باروتون نشه آژانس میگرفتم و وقتی میخواستم حساب کنم نمیزاشتن این اتفاق بیفته دعوت میکردن بدون هیچ چشم داشتی محبت میکردن فقط به خاطر این که ذاتشون مهربون و خوب بود و از کوزه همان تراود که در اوست )

اما شاید بتونم بگم نقطه عطف این سفر بلاشک قله تفتان بود. قله ای با اتش فشانی نیمه فعال که بسیار زیابست و خاطرات فراموش نشدنی رو برای من و مهرداد کشاورزی عزیز رقم زد و نقطه ی اوج این سفر فرشته های تفتان ( مصطفی عزیز ) و علی محبی نازنین بودند.

بعضی صحنه ها هیچ وقت از ذهن من خارج نمیشه یکیش بلاشک لحظه ی اشنا شدن با علی مجبی نازنین بود.

اخرین روز سال نود و پنج بود که همزمان شده بود با روز مادر(من از فاصله 2350 کیلومتری از خونه هماهنگ کردم که دوست عزیزم علی حسن زاده کادو رو برسونه به مادر دلبندم) ساعت  چهار و نیم صبح از پناهگاه اول تفتان حرکت کردیم به سوی پناهگاه دوم کوه تفتان نزدیکای ساعت ده و نیم بود که از دور ساختمان پناهگاه به چشمون اومد(پناهگاه دوم تفتان در ارتفاع 3250 متری از سطح دریا است)

هیچ وقت این صحنه رو فراموش نمیکنم وقتی نزدیک ساختمون شدم یه پسر خوشتیپ رو دیدم که با عینک کوهستان که ست کوهنوردی خیلی خوش رنگی هم پوشیده بود روی یک صندلی بادی نشسته و گوشی موبایل کترپیلار اش رو سمت راستش گذاشته و با یه آرامش درونی که واقعا حسادت بر انگیز بود داشت چای میخورد

کنارش نشستیم و شروع به گپ زدن کردیم علی محبی نازنین امدادگر و کوهنورد بود و حین صحبت هامون کلی راهنمایی مون کرد(از این که وقتی رفتید چابهار کجا برید و چه کنید و... تا موضوعات دیگر که واقعا گپ زدن باهاش لذت بخش بود) بعد از صحبت با علی نازنین وصرف چای و صبحانه به سمت بالای کوه حرکت کردیم بعد از چند ساعت بالا رفتن و با گرفتاری پیمودن یخ و برف و سنگریزه به یه جایی رسیدیم که استراحت کنیم که از دور دیدیم یه نفر سوت و داد میزنه که بیاین به سمت من این فرد کسی به جز علی محبی نازنین و مصطفی دوست داشتنی نبود. در حقیقت من و دوستان همنوردم مسیر رو گم کرده بودیم و علی محبی و مصطفی وقتی فهمیدن که ما مسیر رو گم کردیم به سمت ما حرکت کردند(وقتی ما داشتیم از پناهگاه دو به قله صعود میکردیم یک گروه دیگه ای داشتن از قله بر میگشتن به سمت پناهگاه دو علی محبی وقتی این گروه رو دید از ما خبر گرفت وقتی فهمید که اون گروه ما رو ندیده متوجه شد که ما گم شدیم و شروع به جست و جوی ما کرد.

راه برگشتن بسیار وحشتناکی رو طی کردیم(تقریبا مطمئن هستم که اگه کلنگ مصطفی و حمایت روحی روانی و فیزیکی مصطفی و علی محبی عزیز نبود من نمیتونستم این مسیر رو سالم برگردم مصطفی و علی محبی به معنی واقعی کلمه فرشتگان نجات ما بودند)

بعد از رسیدن به پناهگاه اول سوار ماشین علی محبی شدیم و علی محبی و مصطفی  ما را تا 70 کیلومتر اون ور تر بردند و کلی کمکون کرد که بتونیم اتوبوس پیدا کنیم تا بتونیم سمت چابهار بریم(محبتی که واقعا هیچ وقت نمیتونم فراموش کنم ) کل زمانی که من علی محبی و مصطفی عزیز با هم گذراندیم شاید به 10 ساعت نرسه ولی ساعاتی بود فراموش نشدنی ساعاتی بسیار فوق العاده که واقعا نمیدونم چه جوری تعریف کنم تنها چیزی که میتونم بگم اشنا شدن با فردی بود که واقعا انسانی شریف و دلسوز و فوق العاده بود همین)

از اون روز دقیقا 14 ماه میگذره میتونم بگم شاید بیش از صد بار این داستان رو برای افراد مختلف تعریف کردم و هر وقت یادی از اون روز میکنم لبخندی میزنم و خاطره ی تجربه ی خوبی در ذهنم میگذره رو مرور میکنم و فرشتگان تفتان رو تقدیس میکنم




پینوشت یک : خبر خیلی ساده ای بود چند هفته ی پیش در یک صبح روز بهاری بود ساعت هفت و نیم صبح بیدار شدم و اولین کاری کردم چک کردن گوشیم برای الارم صبحم بود که دیدم اینستاگرام بازه و عکسی رو دیدم که خبری میداد خبری ناراحت کننده و غم انگیز و البته شوک اور حالش رو از مصطفی عزیز پرسیدم گفت تو کما هست منتظریم به هوش بیاد و من هم شک نداشتم که به هوش میاد مگه علی محبی چیزیش ممکنه بشه؟؟


پینوشت دو: نمیدونم چی بگم ولی علی چند روز پیش درگذشت و دیگه به صورت فیزیکی در بین ما نیست دیگه نمیتونه مردم رو از خطر نجات بده نمیتونه بین ما باشه و باهاش گپ بزنیم و از تجربه های فوق العاده ای که داشت بگه ولی به گمونم همین کافیه که از کار هایی که میکرد لذت میبرد(من در مورد زندگی شخصی اش نمیدونم ولی اون ارامشی که من از چشاش و رفتارش ب خاطر میارم یه موحبت بزرگی بود که واقعا مثال زدنی و البته خاطره و نام نیک علی محبی عزیز نام و خاطره ای که مطمئن هستم هیچ وقت از ذهنم خارج نمیشه) این که نامی نیک و خاطرات فوق العاده ای رو در حین زندگی کوتاهش رقم زد.



طلب شادی و مغفرت میکنم برای روح بلند علی محبی عزیز و امیدوارم خانواده محترمش صبر بالایی داشته باشند


پینوشت سوم من خیلی اهل ثواب و اجر الهی و این جور چیزا نیستم برای درگذشتگان اما همه ی ثواب اخروی که از فعالیت برای برنامه ی کوچه گردان عاشق در ماه رمضان امسال که میبرم رو تقدیم میکنم به روح علی محبی عزیز


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

کرمان کهنوج قلعه گنج چاه رضا چاه دادخدا مکانی است که حداقل در شش ماه گذشته زیاد ازش یاد میکنم و خبر میگیرم و در جریان اتفاقاتش هستم دلیلش هم ساده است و بر میگرده به روزی که با دوست عزیزم مهرداد کشاورزی تماس داشتم و گفت:

قصد اجاره ی یک زمین 100 هکتاری در جنوب دارم و وقتی از مشخصات زمین پرسیدم گفت :دو حلقه چاه عمیق با آبدهی فوق العاده داره به علاوه ی این که خاکش عالیه و اجاره ی این زمین در سال کم تر از بیست میلیون تومان هزینه داره و قراره که این هفته برم برای دیدن زمین به کهنوج و نظر من رو پرس و جو کرد.

در ابتدا از اون جایی که میدونستم مهرداد عزیز با این که فامیلیش کشاورزی هست ولی هیچ چیزی از کشاورزی نمیدونه(مهرداد دانشجوی کارشناسی ارشد رشته ی معماری معماری هست و یکی از با استعداد ترین معمار های دنیاست که میدونه خرندی چیه ) ازشدر مورد پیشینه و تجربه کشاورزی نداشتنش جویا شدم و راه حل رو پرسیدم و گفتم با این معضل چه میکنی گفت : شریکم سال هاست کشاورزه و تخصص و تجربه ی کشاورزی داره و نگرانی بابت تجربه و فن کشاورزی ندارم

روز بعد مهرداد عکس زمینی مورد نظر را در قلعه گنج چاه دادخدا رو برایم ارسال کرد.

زمین کشاورزی بسیار بزرگ که نگرانی بابت آب نیز زمین مورد نظر را تهدید نمیکرد(همان طور که میدونید نبود آب در ایران و پایین آمدن آب ذخیره ی کشاورزی امری است بسیار نگران کننده در ایران که به غیر از تهدید نبود آب کشاورزی زندگانی مردم اون مناطق از ایران را نیز تهدید میکنه)


همان طور که میدانید یکی از بزرگ ترین نگرانی های من مشکل آب و تغییرات اکوسیستم هست به طوری که اطمینان دارم بزرگ ترین تهدید ملی ما نه امریکا است نه اسراییل نه سعودی ها و ... بلکه بلاشک مشکل زیست محیطی بزرگ ترین تهدید امنیت ملی ماست.


با همه ی این اوصاف مهرداد داستان ما زمین را اجاره کرد و شروع به کندن زمین و آماده سازی زمین مربوطه برای کشت محصول کرد.

تصمیم بعدی که باید میگرفت این بود که چه محصول زراعی را باید بکارد.
از جو و گندم و یونجه و سبزی کاری گرفته تا هندوانه و شمام و.. سیر بود.

پیشنهاد اولیه من به مهرداد سیر بود (دلایلش هم به نظرم منطقی بود سیر را به راحتی میشه انبار کرد محصولی گران قیمت است میشه تبدیلش کرد :سیر ترشی - سیر خشک - پودر سیر و....) اما تنها مشکلش این بود که کاشتن سیر هزینه ی زیادی داره و سرمایه ی اولیه ی زیادی رو میطلبه.

مهرداد و شریکش به این نتیجه رسیدندند که از آن جا که در منطقه ی قلعه گنج چاه دادخدا بیشتر کشاورزان به کشت هندوانه میپردازند اون ها هم هندوانه بکارند.

اوایل به سبزی کاری پرداختند پس از کاشت و برداشت سبزی ها که اولین محصول کشاورزی زمینشان بود حال کم کم شروع به اماده سازی هندوانه پرداختند.

خریدن و کارگذاشتن سیستم قطره ای - خرید بذر مرغوب - خرید نایلون پلاستیکی برای پوشش جوانه ها و.... وقتی من با نگرانی در مورد کشت و فروش هندوانه میپرسیدم مهرداد میگفت که هاشم از اون جا که محصولات ما در اردیبهشت ماه به بار مینشیند با قیمتی خوبی در حدود هر کیلو گرم هزار تومن خواهند خرید.

چند روز بعد (در اوایل بهمن ماه) مهرداد با من در مورد بازار خیلی خوبه هندوانه در کشور های حاشیه خلیج فارس و دریای عمان گفت فروش هندوانه به عمان برای من جذابیت زیادی پیدا کرد و به پرس و جو و کسب اطلاعات در این باره پرداختم و با افراد اهل فن این کار صحبت کردم(واقعیت را باید این جا بگم و اون اینه که از اون جا که فهمیدم این کار نیاز به سرمایه ی زیادی داره و از طرفی دیگه نیاز به گذاشتن وقت و البته ریسک بالایی داره پشتکار زیادی در این مسیر نداشتم)

روز ها پشت هم میگذشتن و من و مهرداد برنامه ریزی برای خرج سود حاصل از  350 تن هندوانه ای که بار خواهد داد را میکردیم البته نگرانی هایی مانند آمدن طوفان و از بین رفتن محصول نیز در ما وجود داشت.


هر روز هندوانه ها بزرگ و بزرگ تر میشد.



اما زمانی که هندوانه های شیرین خوشگل قرمز رنگ در اومدن و کم کم اماده ارائه به بازار میشدند یه خبر بد شنیدم خبر خیلی ساده بود:


این روزها بدلیل ازدیاد تولید، عدم فروش، نبود صرفه اقتصادی و نبود خریدار خارجی هندوانه ها در زمین های کشاورزی میپوسند.



پس در نتیجه:


بازاری برای فروش وجود نداره و تمام 350 تن هندوانه از بین خواهند رفت.


وقتی از مهرداد در مورد این اتفاق پرسیدم گفت: تمام هندوانه ی منطقه ی قلعه گنچ چاه داد خدا به این آینده ی شوم محکوم هستند بیش از 250 هزار تن هندوانه در زمین های کشاورزی ما از بین خواهند رفت و کشاورز ها باید خراب شدن محصولاتی که حاصل یک سال زحمتشون بود رو نگاه کنند و  باید نگران بازپرداخت قرض هایی که برای کشت زمین گرفته بودند باشند.



پینوشت:

برای تولید هر کیلوگرم هندوانه باید 286 لیتر آب مصرف کرد به عباتی دیگر برای 250 هزار تن هندوانه ای که از بین رفت بیش از 71500000000 لیتر آب مصرف شده بود.



پینوشت 2 :

بخشی از ناراحتی من هم از اون جایی سرچشمه میگیره که حداکثر تلاشم رو برای صادرات هندوانه به عمان خرج نکردم و در این زمینه کاهلی زیادی کردم و بلاشک میتونستم یه کارایی کنم ولی انجامش ندادم.



پینوشت 3 :

مهم ترین و جدی ترین نقد من به قضیه ی هندوانه قلعه گنچ چاه داد خدا اینه که دولت ما جهاد کشاورزی ما و... هیچ برنامه ای برای طراحی فروش و ساختار فروش و یا صادرات و یا حتی نگهداری این محصول نداشتند حتی تخمینی در میزان مورد نیاز تولید کشور نداشتند.



پینوشت 4 :

این کامنت رو مهرداد کشاورزی عزیز همون کسی که نمونه ی مورد بحث من بود در زیر این پست نوشت و از اون جایی که به نظرم این کامنت از بدنه ی اصلی پست مهم تر بود تصمیم گرفتم به پینوشت پست اضافه اش کنم


سلام به دوست عزیزم هاشم و همچنین به تمام خواننده ها و دنبال کننده های وبلاگ خوبش . دلیلی که منو وامیداره کامنت بذارم ؛ نه از روی احساسات است(به دلیل اینکه در همین لحظه که دارم مینویسم در جریان تک تک تمام اتفاقاتی هستم که در همین مقاله بالا خواندید ) و نه اینکه بخوام انتقادی کنم. بلکه به این دلیل ؛ که خواننده و نویسنده که شاید به دور از جریان این اتفاقات و رویدادها باشن بتوانند بهتر و راحتر عمق فاجعه رو درک کنن. این پست تقریبا داستان منو تو این مدت و بخشی از اتفاقات مهم و تصمیم های اصلی در این بازه زمانی (اذر 96 تا اردیبهشت 97 ) رو به خوبی پوشش میده و حتی میتونه مقدمه ای برای اون چیزی که من در اینده دوس دارم بخشی از نوشته هام و زندگیمو تشکیل بده (mission & vision) مأموریت و چشم انداز زندگی ام باشه . بیشتر از این مقدمه چینی نمیکنم و میرم سراغ اون موضوعات که دوست دارم بازم در موردشون بنویسم و بخونم و دوست داشتم در این مطلب بالا نیز بگنجد و یه جورایی تکمیل کننده این مقاله بشه ( البته با اجازه نویسنده ). از کارگران افغانی که  برا کار پیش ما اومدن که تاریخ ورودشون به  ایران کمتر از دو ماه نیم پیش است که دلار تقریبا سه هزار هشتصد تومن بود ( دقیقشو یادم نمیاد . میتونید برید تو گوگل ببینید ؛ چون سرورای گوگل برا نگهداریه این اطلاعات از مغز من بهتر عمل میکنن و در ضمن خطاهای شناختی هم نداره ) و الان که میخوان دستمزدشونو بگیرن و برن ؛ دلار از شش هزار دویست تومن هم فراتر رفته . تا تجاوز و تخریب اکوسیستم منطقه و تمام موجودات زنده اش اعم از گیاه حیوانات و رودخانه های فصلی که شامل درختچه ها ؛ بوته ؛ خارپشت ؛ خرگوش ؛ مار و انواع مارمولک و حشرات که با شخم زدن بیش از بیست هکتار زمین بکر از بین رفتن ( عکس و مدارک موجود است و یکی از خارپشت ها رو من خودم اوردم و دارم ازش نگهداری میکنم به این دلیل که بچه داشت و یکی از پاهاش هم مصدوم شده بود. ) از پهن کردن لوله ؛ نوار و نایلون به وزن بیش از یک تن سیصد کیلوگرم از جنس پلاستیک در زمینی به وسعت دوازده هکتار. تا کاشته شدن حداقل صدهزار عدد بذر هندوانه و شمام توسط کارگران زن در این زمین تا ابدهی با دبی هر ثانیه بیست لیتر به مدت سه ماه. رشد دادن  و پرورش سیصد پنجاه تن هندوانه و دویست تن شمام. نبود سیستم حمل نقل مناسب کمبود و ضعف موتورهای محرک این سیستم در انتقال این محصولات و حتی نبود زیر ساخت های جاده ای؛ ریلی و هوایی . اسراف کردن گناه داره و ما نزدیک به پانصد تن میوه که حاوی قند و انواع ویتامین های مفید برای بدن است ؛ که انسان های زیادی نیازمند انها هستند ؛ را نیز اسراف کردیم. و با تمام این تفاسیر من فکر میکنم تقصیر من و تمام کسانی هست که نسبت به این موضوعات اگاه هستند و کاری نمیکنند ( خواننده ای که اینو خوندی و هنوز معتقدی هیچ نقشی در به هدر رفتن این منابع  نداری ؛ به خرد و دانش ؛ علم و اگاهی ای که طی این مدت زندگی ات کسب کردی شک کن )
پ ن 1 : بیشتر از این ریز نمیشم روی مسائل چون هم علم و تخصصشو ندارم و هم اینجا جاش نیست و در حد کامنت اکتفا میکنم 
پ ن 2 :تغییر ؛ بهبود ؛ رشد و توسعه خودم و این سیستم رو وظیفه خودم میدونم حتی در حد رشد فردی و نه بیشتر
پ ن 3 : دنیا بدست ان دسته از کسانی که اعمال خرابکارانه انجام میدهند نابود نمیشود ؛ دنیا بدست ان دسته از انسان ها  نابود میشود که دسته ی اول را تماشا میکنند و کاری نمیکنند . انیشتین




  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰
مدت هاست که خیلی دوست داشتم در مورد شبکه های اجتماعی مطلبی بنویسم.

البته فقط یک بار در این وبلاگ به صورت جزیی در پست شش دلیل استفاده وبلاگ در این باره نوشتم
واقعیت امر اینه که کلید استارت این که این پست رو بنویسم یک پیامک دعوت ساده بود.

(بسمه تعالی)
جلسه حلقه شجرة طیبه صالحین پایگاه مقاومت بسیج امام رضا(ع)آمل
امشب27/01/97راُس ساعت 20:20 مسجد امام رضا(ع)شهرستان آمل|موضوع:فضای مجازی{فرصت هاوتهدیدها}



 
احساس خطر نسبت به فضای مجازی در طبقه های مختلف فکری سنی روحی و اقتصادی اجتماعی بسیار متفاوت است و لایه های مختلفی رو داره.
از سیاسیون مذهبی در لایه های بالایی حاکم بر جامعه که به غیر از این که بلد نیستن از به قول خودشون فضای مجازی (دنیای انلاین ) استفاده بکنند هیچ دیدی هم نسبت به آینده ی این دنیا و متاسفانه حال دنیای انلاین ندارند و فقط تنها چیزی که اول تو ذهنشون میرسه همانا فیلتر کردن و ملی کردن و ایجاد اینترانت است (حتی اگر اینتنرت ملی بشه باز هم ما مشکلات بسیار بسیار بزرگی خواهیم داشت مشکلات رفتاری که در ادامه مطلب به آن مسئله خواهم پرداخت)
در وحله اول به طور کل از دیدگاه من چیزی به نام جنگ نرم وجود نداره جنگ نرم همانا ایجاد حق انتخاب برای انسان هاست فرد هر گزینه ای رو که دوست داره را میتونه انتخاب کنه
ولی مشکل وقتی شروع میشه که ایجاد علاقه و البته ایجاد ساختار ذهنی و... یک فرد به وسیله ی شبکه های اجتماعی شروع میشود.
تجربه ی شخصی خودم رو نسبت به شبکه ی اجتماعی اینستاگرام و چرخ زدن های بی جهت و بی معنا و بگم.


بالفرض مثال میخواستم یه ویدیو و یا عکسی رو در اینستاگرام چک کنم در مورد یک موضوع خاص بعد از نیم ساعت یا یک ساعت انقدر پیشنهاد های خوبی اینستاگرام به من میداد که ساعت ها درگیر اون میشدم و به این ترتیب زمانم رو از بین میبرد.
البته کاملا طبیعی هست که این اتفاق میفتاد چون اینستاگرام به پردازش سلیقه سنجی و ایجاد کنندگی سلیقه ی بسیار هوشمندی مجهز است که قابلیت این را داره که تمام علایق فرد رو برای فرد پیشنهاد کنه و از روی علاقه فرد مورد نظر علایق جدیدی رو ایجاد میکنه این جوری میشه که هنجار ها در اینستاگرام ایجاد میشه شایعات ایجاد میشه موج های اجتماعی ایجاد میشه و خب فیسبوک هم رییس جمهور امریکا رو انتخاب میکنه(البته رییس جمهور ایران هم توسط تلگرام و اینستاگرام انتخاب شد و البته نمایندگان مجلس نیز همین طور نه به وسیله ی تبلیغ مستقیم بلکه بر مبنای ایجاد زمینه ی ذهنی در افراد اون جامعه)
احتمالا اطلاع از این قضیه دارید که وقتی شما در یک شبکه ی اجتماعی فعالیت دارید اون شبکه ی اجتماعی شما رو از همسرتان یا حتی از خودتان بیشتر میشناسه و این گونه خوراک دهی فکر به شما میکند(یه نکته که احتمالا باید برای شما هم مثل من جالب باشه شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام چرا چندین میلیارد دلار ارزشه با این که ورود و عضویت در این شبکه اجتماعی رایگان است؟ این ارزش از کجا نشات میگیره؟ دلیلش سادست هر کاربر یعنی پول:)





این متن رو امیر تقوی عزیز در مورد گوشی های موبایل نوشته بود که در این جا با شما به اشتراک میزارمش

هیچکس تنها نیست، اما به چه قیمتی ؟

چند تا آمار ساده!

✔️متوسط زمان صرف شده برای کار با اسمارت فونها در شبانه روز ۱۹۴ دقیقه!
✔️متوسط تعداد دفعات لمس گوشی در روز ۱۵۰ بار
✔️ متوسط تعداد اپلیکیشن روی هر اسمارت فون۴۱
✔️حداکثر فاصله ۹۰% آدمها در طول روز از گوشی ۱ متر و نیم

✍️بلاشک گوشی موبایل آدمها این روزها تقریبا مهمترین وسیله زندگی آنهاست و به نظر میرسد که ثقل زندگی ما در روابط انسانی از گویش و نوشتار و لمس و تحرک به نمایشگرهای چند اینچی لمسی منتقل شده! کافی است در مهمانی و تاکسی و پرواز و گرمابه و گلستان نگاهی نه چندان دقیق به اطراف بیاندازیم تا ابعاد مساله روشن شود! واکنش آدمها به آلارمهای گوشی چیزی در حد شرطی شدن و بلکه هم بیشتر است! در یک کلام گوشیهای ما تبدیل به امتداد بیرونی و بخشی از بدن شده اند که تاثیرات عمیقی بر خود اصلی ما دارند!

✔️بعد از حدود ۹ سال صرف کردن شبانه روز زندگی در بیزنس موبایل کم کم دارم درک میکنم که شعارهایی که غولهای مخابراتی میدادند بدون اینکه آب از آب تکان بخورد چه بلای به سر زندگی ما آورده و ما بیخبرانیم!

✔️“زندگی دیجیتال” چیزی از روح زندگی واقعی باقی نگذاشته است! روزگاری برای اینکه به دلدار برسانیم که فلانی دوستت دارم باید مرارتها میکشیدیم و در خیلی از مواقع هم شرم حضور و یا ترس آبروریزی و … باعث چه داستانها که نمیشد! آن روزها دوستت دارم حرمت داشت! امروز به لطف آیکونها در کسری از ثانیه آی لاو یو با یک بوس اضافه برای کسی که یک روز هم از اشناییمان نمیگذرد  ارسال میکنیم و من هرگز از دریافت پیام آی لاو یو باس روی وایبرم از همکاری که با مرخصیش موافقت کردم تعجب نمیکنم! آن روزها پیام رسانهای رایگان نبودند تا با تابلوی “فقط با جنبه ها وارد شوند” مرد و زن مردم ما را در گروههای بی شمار به چالش بی شرمی و دست انداختن همه ارزشها و مفاهیم بکشند! امروز ما جنبه داریم اما دیگر حیا نداریم! به همین سادگی!

✔️غول سوئدی مخابرات میگفت “ما شما را بهم وصل میکنیم!” اما نگفت که هزینه این اتصال تنها قبض موبایل ما نخواهد بود! هزینه این اتصال همه آن لحظات زیبایی است که از دریچه چشم خود نمیبینیم تا با دوربین اسمارت فون خود، برای اینستاگرام و فیسبوک عکس بگیریم و آپلود کنیم تا استراتژی تولید محتوی و داده فروشی روز به روز فربه تر شود! دریغ از همه خلوتهایی که زائل شد و همه تنهاییهایی که میتوانست سرچشمه خلق تازه ها شود.

✔️آری ! هیچکس تنها نیست، همه به هم وصلند و مشغول کشتن روح زندگی و لحظات هستند! ۹۳ میلیون نفری که روزانه حدود ۱ میلیون دلار فقط روی اپلیکیشن candy crush خرج میکنند تنها نیستند چون روزانه معادل ۱۷۶۰ سال وقت برای ست کردن دانه های رنگی آتش میزنند!

✔️این آش اینقدر شور شده که بالاترین حد ابراز علاقه به کسی این است که بگوییم حتی از موبایلم هم بیشتر دوستت دارم! اگر روزی on-line بودن  هدیه بود، امروز در دنیایی که تعداد گوشیهای زیر هر سقف از تعداد آدمها بیشتر است بالاترین حد احترام و علاقه وقتی با کسی هستیم شاید این است که دیسکانکت باشیم و فقط برای او! اگر چه امروز گریزی از اینهمه اتصال و ارتباط نیست اما باور کنیم شاید روزی ۱ ساعت دیسکانکت حال همه ما را بهتر خواهد کرد.



  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

ایده ی نوشتن این پست شاید به چند ماه قبل برگرده ولی درگیری ذهنیم نسبت به قانون اعدام و قصاص و مجازات به سال ها پیش بر میگرده.

قضیه خیلی ساده است.اعدام و قصاص در قانون کشور ایران وجود داره


متاسفانه وقتی از نه به اعدام حرف میزنی یه سری متعصبین به سمتت حجوم میاورند و معمولا هم میفرمایند: پس اگه فردی یک نفر از اعضای خانوادت رو کشت تعرض کرد و یا گروگان گرفت رو باید بریم بوسش کنیم و بهش جایزه بدیم.

یا اعدام قاتل اتنا و متجاوزان یا حتی ریگی و ... رو مثال میزنند.

در ابتدا باید عرض کنم که اعدام کردن ساده ترین راه حل است و متاسفانه همیشه تاریخ ساده ترین راه حل اولین راه حل بوده است.


دلایل فرهنگی ایجاد بزه در جامعه


مهم ترین نکته ای که وجود داره اینه که در ابتدا باید جلوی  اقدام به بزه را گرفت.

وجود فقر در جامعه و از طرف دیگر شئن بودن ارتکاب جرایم خشن در آن جامعه یکی از مهم ترین دلایل وقوع جرم است.


در جامعه ای که راهی برای امرار معاش نیست راهی برای از منجلاب فقر بیرون رفتن وجود نداره طبیعیه که اعتیاد هم میشه بخشی از اون جامعه روسپی گری در اون جامعه امری است طبیعی و قاعدتا بزه های سخت مثل دزدی قتل زورگیری و... نیز در آن جامعه اتفاق میفته (مهم ترین توجیه افرادی که اعدام را توصیه میکنند بحث ایجاد ترس و ارعاب کردن در بین افراد دیگر است که بدانند در صورت وقوع جرم  میکشیمت پس حساب کار دستت بیاد ولی مورد اینه که قانون گذار مسئله رو از زاویه ی درستی نمیبیند و اون زاویه اینه که اون فردی که این جرایم را مرتکب میشه اصلا امیدی به زندگی نداره زندگی براش با ارزش نیست مردن اون رو نمیترسونه حتی اگر اون جرایم رو هم مرتکب نشه باز هم این مرگ نیست که اون رو میترسونه بلکه ابرو است ) مشکل کار همینه حکام جامعه و از اون مهم تر مردم جامعه باید به سمت ایجاد انگیزه کردن در بین همه مردم و از طرف دیگه فرهنگسازی کار های مثبت قدم بردارند و البته ایجاد قنائت طبع در مردم و از همه مهم تر به سوی ایجاد معاش حداقلی جامعه حرکت کنند.

وقتی در جامعه ای کودک هفت هشت ساله کارد سلاخی تو جیبش داره و یا به علت این که به دوست دختر - همسر و یا خواهرشون (ناموس) حرفی زدن نگاهی کردن میکشتش و یا مجروحش میکنه(اگر هم این کار رو نکنه بی غیرته) یا سره یه بوق زدن ساده درگیری پیش میاد یا برای به اصطلاح رو کم کردن درگیری پیش میاد (مهم ترین کار و اولین کاری که باید کرد اینه که افراد جامعه در وحله اول آموزش مناسبی رو ببیند و در فرهنگ غنی رشد بیابند که احتمال وقوع همچین اتفاقاتی بسیار کمه در قسمت دوم مجازات ها و تنبیهات رو از بعد احساسی خارج کنند و آموزش و متنبه کردن آدم ها رو جایگزین برخورد خشن بکنند)


جایگزین راه های قصاص و مجازات

اگه به خاطر داشته باشید چند سال پیش یک فرد ملی گرا در یکی از کشور های اسکاندیناوی (نروِژ) وارد یک جشن در جزیره ی یوتویا شد که در این جشن یک کلوپ نوجوان ها و جوانان در اون شرکت کرده بودند شد و شروع به ایجاد انفجار و تیراندازی مستقیم به افراد حاضر در محل کرد در اون حادثه هفتاد شش نفر کشته شد وقتی فرد خاطی دستگیر شد قاعدتا اگر در یک جامعه ای مثل ایران بود اصلا فرد مورد نظر به دادگاه هم کشیده نمیشد (حتی شک دارم که اصلا دستگیر میشد و همون جا میکشتیمش) ولی حکم صادره زندان بود اون هم زندان کوتاه مدت و به شرط متنبه شدن فرد ضارب آزاد میشد.

یان ایگلند، از مقامات پیشین وزارت خارجه نروژ و معاون دیده‌بان حقوق بشر معتقد است: "تنها راهی که واقعا می توان با اقدامات تروریستی مقابله کرد این است که به آنها نشان دهیم از آنها بهتر عمل می کنیم."


من اخبار این حادثه ی دردناک رو دنبال میکردم وقتی به مصاحبه یک مادری که دو فرزند دختر و پسره نوجوانش را در این حادثه ی دردناک ماز دست داده بود برخوردم .اقعا متعجب شدم.

وقتی مادر فرزند از دست رفته گفت: اگر ما هم این فرد رو بکشیم مثل اون رفتار کرده ایم و کار وحشتناک رو با کار وحشتناک جواب نمیدهند بلکه اموزش و اصلاح کردن راه درست است و باید فرد رو اصلاح کرده و به جامعه بازگردانیمش !؟؟!


جرایمی که در ایران حکم اعدام دارند:

تا اون جایی که من میدونم اعمالی که در ایران مجازات اعدام دارند عبارت است از:

ارتکاب مکرر دزدی - سرقت مسلحانه(محاربه) - گروگان گیری ( محاربه) - شرب خمر برای سومین بار - قاچاق مواد مخدر - نشر اکاذیب - مخالفت با حکومت ( محاربه ) - قتل - زنا - تجاوز - نفی خدا و پیامبر - تغییر دین - فراخواندن افراد به غیر از مذهب و دوری کردن آن ها از مذهب و تفکر رسمی دولتی - نگرش جدید اوردن و یا در حقیقت فرقه ایجاد کردن دین - اختلاص و به هم زدن نظام مالی - توهین به پیامبران و ائمه - قطاع الطریق -توسل به اسلحه - اتهامات سیاسی - قطاع الطریقی


به غیر از این 21 موردی که قانون حکومت ما اعدام رو در نظر گرفته چیز دیگه ای تو ذهنم نیست.


مورد دیگه ای هم وجود داره برخورد احساسی حکومت و مردم نسبت به قضیه اعدام است وبر فرض مثال:

جوان همدانی که سرقت مسلحانه از طلا فروشی کرده و به اعدام محکوم شده با تحت فشار قرار دادن و بار احساسی ایجاد کردن در جامعهبه واسطه ی فضای مجازی فرد مورد نظر مورد بخشش رهبری قرار گرفته شد و اعدام نشد؟؟

مشکل من اعدام نشدن این فرد نیست ( خدا رو شکر که این فرد کشته نشد) اما بحث سره زمانیه که این فرد احساسی ازاد شد اگر این فرد ازاد شد و اعدام نشد باید اون بدبختی هم که داخل ماشینش مواد بود و نمیدونست و از سره بیچارگی این کار رو کرد هم اعدام نشه - اصلا محارب های دیگه هم اعدام نشه حالا چون این فرد رسانه ای شد کس و کار داشت اعدام نباید بشه؟ و اگر فردی کس و کار داشت اعدام نشه(میشناسم افرادی را که حکمشون باید اعدام اعلام میشد ولی به علت لابی و یا هزینه کرد وکیل و...) اعدام نشدند.

ایا چون این جوان خوشتیپ بود اعدام نشه ؟

اگه پیر و معتاد بود اعدام باید میشد؟

(یاده اون بازداشتی های دی ماه افتادم که در زندان خودکشی شدند)

رفتار های شبیه به اعدام نشدن این جوان و یا اعدام شدن دیگران اصلا عادلانه نیست مثل اون پیرمردی که در انتخابات ریاست جمهوری از روحانی طرفداری کرده بود و بعد ها خودرو بهش دادند یا اون پیرزن شالی کار شمالی که عملش کردند و ویلچر خریدند برای ایشان (این همه پیرزن شالی کار )

ایا پسندیده تر نیست که به جای حمایت از اعدام نکردن اون شخصی که قاچاق مواد میکنه یا به محاربه و یا قتل پرداخته است ا اگر ما سمت این برویم که جامعه جوری ساخته شود که این اتفاقات نیفته بهتر نیست؟

اگر جای این که از مهاجر افغان که ممکنه بر ما خسارت بزنه (و مطمئنا میزنه ) بنترسیم به سمت توانا کردنش بریم بهتر نیست؟ و بهتر نیست که بگذاریم که در این مملکت کار کنه و فرزندانش درس بخونن ؟

اگر به کودکان کار و حاشیه توجه کنیم و از زنجیره ی کودک کار پدر معتاد متجاوز کودک کش -کودک کار بیرون کنیم به غیر از این که حس امنیت رو در جامعه بالا بردیم میتونیم مطمئن باشیم که جامعه ما هم رشد بالایی میکنه.




پینوشت مهم :


امروز چهارشنبه است روز بعد از این که خبر مشمول شدن عفو رهبری در مورد حکم اعدام آن جوان همدانی(سارق مسلح) در شبکه های اجتماعی و خبرگزاری ها منفجر شد.

اما خبر امروز صبح خیلی ساده بود:

جوان همدانی اعدام شد.

اول از همه این رو بگم که بلاشک من خیلی ناراحت شدم از اعدام این جوان همدانی (در کل مرگ و رنج هر انسان و هر موجود زنده ای من رو غمگین میکنه) و از طرف دیگه حتی اگر یک فردی نجات پیدا کنه از اعدام موجب خوش حالی من میشه ولی باید با هم صادق باشیم اگر این بهمن عزیز از حکم اعدام رهایی میافت ایا این ظلم بر اقای چراغی نبود(همدست این جوان همدانی در این سرقت مسلحانه که حکم اعدام ایشان هم صادر شده است) به نظر من اگر بین ادم هایی که جرمی مرتکب میشوند یک سری برابر تر نباشند این خیلی خوبه

البته باز هم میگم که راه مقابله با جرم به هیچ عنوان اعدام نیست


از دستور ویژه تا تماس شخصی


باز هم یک مثال و باز هم یک هجمه ی شبکه های اجتماعی و... پیش آمد ظاهرا هر چند وقت یک بار طبیعی هست که یک شخصی در ایران بولد شود و اخبار به سمتش هدایت بشوند.

این بار قرعه به نام دانشجوی بیکار دکتری افتاد اما این روند تا به کی میخواهد ادامه یابد در ادامه متنی که دکتر فردین علیخواه جامعه شناس در این مورد نوشته اند رو مطالعه بفرمایید


دانشجوی دکترای منابع آب کلیپی از خود در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کند و نشان می‌دهد که به کارِ جارو زدن و نظافت یک سوله بزرگ در شهر اهواز مشغول است. این فیلم در شبکه‌های اجتماعی بازنشر می‌شود.

در سال 96 هم عکس‌هایی درباره برخی از هم‌وطنانمان منتشر شد. البته این‌ها را نه خود آنان؛ بلکه دیگران از آن‌ها تهیه و در شبکه‌های اجتماعی منتشر کردند. برای مثال عکس میرزا آقا؛ دست‌فروش اردبیلی در یک گردهمایی انتخاباتی؛ یا عکس کبرا رحمتی؛ زن سالمند گیلانی که با چهارپایه پلاستیکی به سمت صندوق رأی می‌رفت ازجمله آن‌هاست. مشکلات فردی این افراد با « عنایت و دستور ویژه رئیس‌جمهور» یا وزیر کار و تأمین اجتماعی حل شد. درواقع انتشار عکس در شبکه‌های اجتماعی باعث ابلاغ دستور ویژه برای حل مشکل یک نفر شد. شانسی که ممکن است به‌سختی برای کسی پیش بیاید و واقعاً هم یک شانس است.

به مثال دانشجوی دکترا برگردیم. ایشان در مصاحبه‌ای گفته‌اند که پس از انتشار این کلیپ، آقای جهانگیری شخصاً با ایشان تماس گرفته و در تماسشان گفته‌اند که در طول دوره کاری‌شان؛ او یعنی این دانشجو اولین نفری است که جناب ایشان شخصاً با او تماس گرفته است. یعنی آنکه تاکنون برای کسی این کار را نکرده است.

روشن است که هیچ‌کس به‌اندازه ما معلمان دانشگاه از دیدن این تصویر رنج نمی‌کشیم و هیچ‌کس به‌اندازه ما معلمان دانشگاه از حل این مشکل خوشحال نمی‌شویم. هم‌اکنون مهم‌ترین مسئله ما معلمانی که در مقطع دکترا تدریس می‌کنیم همین است. دانشجویانی داریم که کار می‌کنند و کارشان هیچ ارتباطی با حال و هوای تحقیق، پژوهش و تحلیل ندارد و به کاری مشغول‌اند که صرفاً جهت گذران معیشت انجام می‌شود. گارسونی، نگهبانی ساختمان، کشاورزی و بوتیک‌داری ازجمله آن‌هاست.

جناب جهانگیری، ما به شما رأی دادیم تا بساط اقدامات پوپولیستی برچیده شود. لطفاً توزیع فرصت‌ها و شانس‌ها را عادلانه کنید. رویه‌های اختصاصِ فرصت ها به آدم‌ها را نظام مند کنید. چرا سعی می‌کنید مشکلات به شکل شخصی و موردی حل‌وفصل شود؟ اگر در قسمت‌های مختلف کشور ظرفیت‌هایی وجود دارد که فکر می‌کنید چنین دانشجویانی می‌توانند از آن‌ها استفاده کنند به‌جای تماس تلفنی با یک نفر، لطفاً  دستور بدهید که فراخوانی منتشر شود و افرادی که متقاضی آن فرصت شغلی هستند پس از گذراندن سازوکارهای لازم، در صورت داشتن شایستگی‌ها، از آن فرصت برخوردار شوند. من خوشحالم که مشکل این دانشجو قرار است حل شود ولی هم‌اکنون هرکدام از ما معلمانِ دانشگاه چنین دانشجویانی داریم. لطفاً یا دفترتان شماره تلفنی اعلام کند تا ما به دانشجویانمان بگوییم که با شما تماس بگیرند یا آنکه بفرمایید دانشجویان این کلیپ‌ها را در کجا منتشر کنند و مطمئن باشند شما آن را خواهید دید چون ظاهراً از تلگرام خارج شده‌اید.

دانشجویان عزیزم که به خاطر ساعات کاری طاقت‌فرسا؛ یک‌درمیان به کلاس می‌آیید و من هم استاد بداخلاقی هستم و مدام شما را سرزنش می‌کنم. کلیپی از خود منتشر کنید و وضعیتتان را توضیح دهید. خدا را چه دیدی. شاید یکی از مسئولان کشور کلیپ شما را دید و فرصت‌ها به رویتان باز شد. ظاهراً در این کشور برنامه مدونی برای حل مشکلات وجود ندارد و مسائل قرار است با عنایت ملوکانه حل شود.


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

به وقت شام


عکس بالا به احتمال زیاد یکی از پر بازدید کننده ترین عکس نیمه ی اول فروردین بود.

سکانسی از فیلم به وقت شام ساخته ی ابراهیم حاتمی کیا با دیالوگ چه طوری ایرانی با همکاری سازمان اوج در مورد حمایت جمهوری اسلامی ایران از بشار اسد در جنگ داخلی سوریه همه ی بیلبورد های شهر پر از این عکس بود در میان برنامه ی پر مخاطب ترین سریال داخلی چند سال اخیر(پایتخت 5 ) هم به این فیلم و این سکانس پرداختند ( البته در قسمت های آخر آن سریال طنز  که اصولا پیوند داخلی دادند به موضوع این فیلم و البته طبیعی هست که یک حکومت و یا جریان فکری مثل اوج و سپاه پاسداران با هزینه ی ها سنگین همچین فیلم هایی بسازند.

فیلم هایی مثل بادیگارد و قلاده های طلا و اخراجی ها... همان طور که دولت ها و سازمان های مختلف بنا بر سلیقه و مشی فکری شان را تبدیل به فیلم کتاب و... بکنند )

این فیلم رو به دعوت از بچه های هییت جنت الرضا (هییتی که در مسجدی که فعالیت و سابقه و ... داریم ) و البته تماشای دسته جمعی رفتیم این که فیلم به وقت شام و لاتاری فیلم هایی بسیار پر مخاطبند و تماشاگران بسیاری را به سینما اوردند امری است بسیار بسیار پسندیده اصلا هم بحثم اینکه این فیلم چه جور فیلمیه این که این فیلم سینمایی بودجه ی خیلی زیادی داشته به من مربوط نیست یا این که این فیلم فیلمنامه قشنگی نداشته هم اصلا مربوط نیست در مورد این فیلم از لحاظ تماشاچی میتونم بگم که آره فیلم پر خرجی بوده کلی جلوه وِیژه داشته کلی بکش بکش انفجار صحنه های اکشن عالی این که چقدر هم حقیقته و چقدر هم تلاش کرده حمایت از بشار اسد رو هم توجیه کنه اصلا به من ربط نداره فیلم فیلم خوبی بود.

ولی یه چیز خیلی خیلی به من تماشاچی ربط داره و اونم اینه که برای  این فیلم درجه سنی نزاشتن و واقعا لعنت به اون اکرانی که اجزه میده بکودکان این فیلم رو با خانواده تماشا کنند و البته تبلیغاتی که فیلم رو کاملا فیلمی تماشاگر پسند و مناسب همه ی اعضای خانواه نشون داد یه فیلمی شبیه به پایتخت.

فالواقع اگر در این فیلم تکه های م س ت ح ج ن  ج ن س ی قرار میدادند انقدر من رو عصبانی نمیکرد تا این که وقتی میدیدم اون پسر کوچولو ی تپل بامزه ی هفت هشت ساله که همراه با پدر و مادرش اومده سینما و خوراکی میخوره سکانسی چند دقیقه ای نشون میده که چندین انسان را دست و پا بسته همراه با چشم بند به خط میکنند و چندین مامور اعدام به سمت اون ها میروند و شمشیر هایی را به خط به دست میگیرند و به بالای سره افراد دست و پا بسته میروند صحنه صحنه ی سر بریدن است (همون موقع برای من سوال بود که مگه میشه همچین صحنه ای رو نمایش بدهند) همراه با این که این افراد میان و میرن و صحبت میکنند از قبل فردی به ظاهر سبک مغز که رییس برگزار کننده مراسم اعدام هست برای ویدیو گرفتن از مراسم هماهنگی میکنه و تعداد زیادی بلندگو در پشتش هست یه چیز تو مایه های فیلم MAD MAX و در حین مراسم اعدام کوادکوپتر رو بالا و پایین میکنه کات میده پلان بعدی میده شبیه به یه کارگردان فیلمی که حالت روانی خوبی نداره و پشت بلندگو هی کات میده و صحنه های زانو زدن یا نشستن یا خطبه خوندن را تکرار میکنه



اما در آخر در کمال تعجب وقتی تماشاچی داره از حرکات دستور دهنده ی اعدام میخنده ناگهان جدی جدی شروع میکنن به سر بریدن و خون فواره میزنه به صفحه ی سیاه سینما

وقتی لرزیدن از ترس اون کوچولوی بامزه رو دیدم یا دیدم که پدری که کنار ما نشسته جلوی چشم دخترکش رو گرفته یا دو تا کبوتر عاشقی که پشت ما نشسته بودن و جیک جیک میکردند و هم دیگه رو از ترس بقل کرده بودند به غیر این که این نتیجه رو گرفتم که جنگ به هر صورت بده چه حرب باشه چه غزوه باشه چه جهاد و ...

این غیر اخلاقیه که یه همچین صحنه هایی رو به همه ی رنج های سنی جامعه نشان بدهی اون هم جامعه ای که انتظار فیلمی مثل لیلی با من است یا اژانس شیشه ای رو دارند که درسته جنگیه و بد بودن جنگ یا پس از جنگ رو به تصویر میکشه ولی چنین صحنه های خشنی نداره و قاعدتا بیننده هم انتظار دیدن چنین صحنه های خشنی ذر سینما اون هم کنار کودک و یا افراد رقیق القلب ندارد.

اگر بهونه ی این دارید که خب اره حقیقته دیگه باید نشون داد که یه همچین جنایاتی رو داعش رقم زده اگه این جوریه تجاوز هم نشون میدادید به هر صورت داعش تجاوز هم میکرده تجاوز رو نشون بدید نه این که شبیه به تجاوز هایی که فیلم هاتون نشون میده که گریه میکن فقط تجاوز واقعی با ریز صحنه

دیدن فیلم لحظه ی گردن بریدن با استفاده از سرنیزه اونم به صورت کاملا لایو و برخط خیلی فرقی با دیدن فیلم لحظه ی تجاوز گروهی نداره و هر دو تاثیر خیلی وحشتناکی روی مخاطب داره

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

من فردی مدافع حجاب یا مخالف حجاب نیستم!

حتی مخالف و یا موافق حجاب اجباری هم نیستم

قاعدتا از مسیح علی نژاد هم پول نمیگیرم که چهارشنبه های سفید رو تبلیغ کنم

(این خانمی هم که تو عکس هستن کاملا اتفاقی بود که لباسشون سفید بود و این نکته رو هم عرض کنم روزی که این عکس را گرفتم جمعه بود)


به کسی هم مرتبط نیست که من کدوم نوع از این نوع پوشش رو میپسندم

(دلیلش هم ساده است من که لباس هایی از جمله مانتو و چادر و مقنعه یا دامن و ساپورت رو نمیپوشم که تا  بتونم درباره این نوع لباس پوشیدن نظر بدم )


مطلب صور ظاهری که در مورد صورت ظاهری ادمی بود فقط به اقایون میپرداخت و خانم ها رو در نظر نداشت و احتمالا مطلب داف چیست؟؟ دافی کیست؟؟ نزدیک ترین پست این وبسایت نسبت به این پستی است که در حال مطالعه اش هستید (جالب اینه مطلب داف چیست دافی کیست پر بازدید ترین مطلب این سایت تا به الان بوده است)

عذر میخوام که انقدر حاشیه در حاشیه رفتم پرانتز اندر پرانتز این کار از لحاظ نگارش حرفه ای اصلا کار درستی نیست ولی خب اتمسفر این مطالب در این وبسایت دوستانه است و خیلی پر تمتراق بودن رو در مطالب این جا دوست ندارم.

وقتی با منظره این تصویر رو به رو شدم (خانمی میانسال با چادر مشکی و خانم جوان تری با کم حجاب ترین حالت غیر سانسوری (چون از این کم حجاب تر در جامعه ما سانسوری میشه )) این عکس رو برداشت کردم به خیلی چیز ها فکر کردم خیلی چیز ها از زوایای مختلف این که فردی که شبیه به این خانم لباس سفید لباس میپوشه ساختار فکری خودش و جامعه ای که توش بوده چی بوده ایا بر مبنای مد و زیبایی این لباس رو انتخاب کرده شاید هم بر مبنای اوانگارد بودهن یا بر سره اجبار و یا اصلا براش مهم نبوده

از اون طرف اون خانمی که چادر مشکی پوشیده چی؟ فشار خانواده بود؟ فشار مذهبی بود؟ انتخاب شخصی بود ؟ برای منفعت بردن بود و ....

اول از همه این رو باید بگم که در مملکت ما پوشش زنان به صورت خیلی خیلی وحشتناکی ملاک خیلی چیز ها قرار داده شده این ملاک از ملاک این که در شغلی استخدام بشه یا نشه شروع میشه حتی در ازدواج کردن و دوست پیدا کردن و... هم ریشه میدوونه به معنی واقعی کلمه نوع پوشیدن لباس یک فرد چه خانم چه آقا انقدر چیز مهمی نیست که مردم و حکومت ما خودش را در این حجم درگیر کرده (برای این که درگیری مردم ما رو بر لباس پوشیدن و اصولا صور ظاهری خانم ها رو لمس کنید مراجعت متعدد خانم ها را به ارایشگاه و خیاطی و بوتیک امثال هم رو رصد بفرمایید) واقعیت امر اینه که نوع لباس پوشیدن یه نفر نباید انقدر مهم باشه که وقت خیلی خیلی زیادی از روزش به علاوه حجم بسیار زیادی از درآمدش(یا درآمد یه نفر دیگه و خرج ایشون) بابت صور ظاهری خرج کنه دنیا جا های بسیار جذابی زیادی داره کتاب های زیادی وجود داره - فیلم های بسیار قشنگی هست موسیقی های فوق العاده ای وجود داره که به معنی واقعی کلمه لذت بردن ازش لذت بیشتری رو به آدم منتقل میکنه تا این که لباس خاص و یا آرایش و رنگ مو مدل موی خاصی داشتن (البته میدونم که مدل مو لباس و تیپ اصولا خیلی تاثیر داره خیلی زیاد و وقتی خودم هم لباس خیلی خوب به همراه مدل موی خوب و مرتب هستم خیلی رضایت بخشه و یا این که وقتی دختری تیپ و لباس و آرایش و مدل موی خوبی داره برام بسیار جذاب و لذت بخشه(البته باید این عزیز ما اون حریم داف نبودن رو قطع نکنه) ولی صور ظاهری انقدر مهم نیست خوش مشرب بودن مهربان بودن خلاق بودن و حس خوبی دادن به افراد خیلی مهم تر و البته جذاب تره برای دیگران


پینوشت: این که افراد برای خوش آمد دیگران و یا گاها کم اوردن جلوی دیگران یا بر مبنای منافع لباس میپوشند و رفتار میکنند خیلی خیلی چیز وحشتناکیه و فرد مورد نظر دچار عقده های درونی سنگینی است چون نمیتونه خودش رو همون طور که دوست داره به اطرافیان اش عرضه کنه و این خلا سنگینی است


پینوشت: من هیچ وقت فکر نمیکردم یک سری از ادم ها از این که ظاهر کسی جوری هست که اینا نمیپسندند اون ها رو مورد قضاوت قرار بدن و تخریبشون کنند این امری است وحشتناک و فوق العاده بد



  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

همان طور که میدونید این که انسان با مصرف چیز هایی خود را از حالت طبیعی خارج کند و به حالت دیگر ببرد از اول تاریخ وجود داشت (البته دیدن فیل های مست و خوردن گیاهان مخدر و یا میوه های تخمیر شده توسط دیگر حیوانات نیز امری است متداول) در حال حاضر به  این که این کار از کجا سرچشمه میگیره و یا چقدر پسندیده است و یا این که چه نوع انواع مخدر هایی داریم و .... نمیپردازم.

دید کلی من نسبت به همه نوع مخدر صنعتی سنتی معمولی نشاط اور خمار کننده مسکن و... یکی است و اون اینه که فردی که توانایی لذت بردن از زندگی به صورت عادی را نداره به این چیز ها چنگ میزنه تا خلا های زندگیش رو پر کنه و این خیلی بده( یکسری هم میگن نه من اوکی هستم و این مثال رو میزنند که: تصور کن در یک مسابقه دو شرکت کردی شما پا برهنه هم میتونی تو این مسابقه باشی و بدوی ولی با استفاده از کفش کتونی ادیداس مناسب خیلی بهتر ظاهر میشی این چیز ها هم همین نقش رو در شادی نشاط ادمی داره)

با همه این اوصاف اصلا در این پست به این چیز ها نمیخواهم بپردازم و بیشتر به تجربه شخصی خودم در این موارد میپردازم

 

 اگر من را ببشناسید احتمالا درجریان هستید که از هر نوع مشروبات الکلی هر نوع مخدر هر نوع سیگار پرهیز میکنم اما میخوام تجربه شخصیم رو از خوردن قهوه رو برایتان بگم.

بنده همانند بیشتر اقایون همسن و سال خودم و در کل بیشتر اواتار اقایون یه جورایی خیلی چیزا رو دست کم میگیرم (یکی از دلایل این که اقایون بیشتر در اثر حوادث و اتفاقات میمیرند از همین سرچشمه میگیره)  این خصوصیت در من هم هست مخصوصا در خوراکی ها که همیشه  افرادی که میگفتن فلان چیز رو بخوریم سردیمون گرمیمون میکنه فلان کار رو کنیم خوابمون میبره فلان چیز رو بخوریم این میشیم اون میشیم با لبخندی بدرقه میکردم و میگفتم شما بچه سوسولی بیش نیستید و مواظب باشید النگو هاتون نشکنه عزیزکانم دلبرکانم

اما با تجربه دیروز با قاطعیت میتونم بگم هیچ وقت این حرف رو نمیزنم.

برای من خیلی پیش میومد که در کافه های مختلف اسپرسو سفارش میدادم و بعد از خوردنش هیچ حس خاصی بهم دست نمیداد و فقط حس مالباختگی و این که یه چیز تلخ خوردم نصیبم میشد (و هر چقدر که دوستان میگفتن انرژی میده و ... من بهشون لبخند میزدم)

تا روز گذشته که وقتی ساعت 18 یک شات قهوه اسپرسو اسپشیال سفارش دادیم و همچون آب معدنی خوردم بدون هیچ حسی نسبت به اوم قهوه

به قهوه چی گفتم اقا این چیه ؟مگه نباید تاثیر داشته باشه! پس چرا نداره شما که میگی این همه قهوه داری و این حالت ها رو داره سنگین ترین قهوه ممکنه رو در سنگین ترین حالت بده
که ایشون فرمودند برو یه بیست دقیقه دیگه بیا بنده هم رفتم و یه بیست دقیقه دیگه اومدم دوستم نیز تعارف به خوردن دوباره قهوه کردم که ایشون جواب منفی داد


بعد از خوردن کم تر از 15 سی سی از اون قهوه و تا الان که 23 ساعت از اون زمان میگذره هنوز حالت طبیعی ندارم ساعت اول که با بالا رفتن سرعت کلمات ادا شده سنگینی در چشم ها تپش قلب درد در قفشه سینه لرزش دست بم شدن همه ی صدا ها مواجه شدم و تا الان نیز درد در قفسه سینه رو تجربه میکنم


و من الله توفیق



پینوشت: دوستان یه پیشنهاد خیلی خیلی مهم دارم بهتون نسبت به همه چیز و اون اینه که نرفتن به بیمارستان و مطب پزشک - نخوردن دارو - دندان پزشکی - ملاقات نکردن با مشاور و یا روانشناس - نرفتن به دندان پزشکی اول از همه به هیچ عنوان افتخار نیست این که دو هفته است سرماخوردید و سرفه سنگین یا سردرد دارید و به پزشک مراجعه نکردید این که مشکل روحی دارید (مشکل روحی دقیقا مثل مشکل بدنی است به جای سخت افزار نرم افزار درگیر هست همان طور که ممکنه تاندون پای شما کش بیاد یا سرمابخورید یا سردرد بگیرید به همون مقدار ممکنه افسرده بشید دو قطبی باشید پارنویا داشته باشید و ... و خب باید به صورت مشاوره و یا دارودرمانی خودتون رو معالجه کنید ) اگر از لحاظ هزینه ای بررسی کنید(شامل زمان که باید اختصاص بدید هزینه های مالی و ... ) این که هر چقدر دیر تر برید هزینه ی بیشتری رو باید بپردازید.

  • سید هاشم زرین کیا