توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

هاشم زرین کیا هستم علاقه زیادی به یاد گرفتن و یاد دادن و ارزش ایجاد کردن دارم.
این یادگیری میتونه مطالعه کاغذی باشه میتونه تو کار باشه یا حتی تو سفر یا شاید هم همنشینی با انسان ها و البته متمم خوانی یا در راه متمم خوانی باشه.
تا الان یه کارایی کردم الان یه کارایی میکنم و یه کارایی هم در آینده قراره بکنم.
این وبلاگ بیشتر جایی است که من توش تمرین نوشتن میکنم و البته سعی میکنم دیدگاهم رو نسبت به چیز ها مطرح کنم پس انتطار ساختار های علمی و اکادمیک نباشید.
نوع نوشتار این وبلاگ هم بیشتر شبیه گفتار روزمره من است تا نگارشی از جنس بسیار رسمی کتابی

ضمنا با عرض پوزش بابت این که فونت کلمات پست ها خیلی کوچکن دلیل این که فونت این وبلاگ به این شکل است دو تا چیزه:

1 - اونی که قصد خواندن داره دنبال خواند سرسری نباشه
2- بیشتر با متن کلنجار بره

  • ۰
  • ۰

یکی از چیز هایی که واقعا لذت بخشه برام انجام دادن کار های عجیب غریبه که به معنی واقعی کلمه جریان در من ایجاد میکنه

کار هایی از جنس ایده های عالی کار هایی که هیچ کسی انجامش نداده دلیل انجام دادنش هم  به این دلیل بوده که یا از توانش خارج بود یا به نظرش خیلی عجیب غریب و ناممکن بوده است.

اصولا وقتی وارد کار هایی میشم که خیلی عجیب غریب هستن و تهش هم معلوم نیست (البته معمولا اصلا سرش هم معلوم نیست) و فقط یه دید کلی و چشم انداز به قضیه دارم اون وقته که خون در رگ هام جاری میشه

یه چلنج باید این خاصیت ها رو داشته باشه:

ریسک - نیاز به ایده های خاص - تکنولوژی هایی که یا وجود نداره یا خیلی عجیب غریبه وقتی یه چلنج این خاصیت ها رو داشته باشه اون وقته که من خوش حال میشم لبخند میزنم و شاد میشم و حس زندگی و زندگی کردن در من فوران پیدا میکنه.

به گمونم از کودکی این در من ریشه داره وقتی سوال های سخت توسط معلم مطرح میشد با کلی درگیری و... حلش میکردم

ولی اگر سوالی ساده بود حوصله انجام دادنش رو نداشتم .

البته این رو بگم که همیشه وقتی میدیدم چیزی به درد نمیخوره یا نتیجه ای که میخوام رو نداره با یه خداحافظی قضیه رو تموم میکردم.


نمیدونم شاید اون قسمت از سریال شرلوک هلمز رو یادتون باشه که داشت با تفنگ به در و دیوار  شلیک میکرد و دلیل این شلیک کردن هم سر رفتن حوصله شرلوک بود.

وقتی خونه B221  منفجر شد شرلوک خوش حال بود که چون یه معما جدید شروع شد

این برانگیختگی شبیه حس منه وقتی یه چیز عجیب غریب رو بهم میدون تا انجامش بدم



احتمالا یادتونه که چند وقت قبل در مورد این که خودت انجامش بده گفتم



الان سعی دارم که این کار رو راه بندازم و یه جایی رو ایجاد کنم که بشه به یه همچین کاری کمک بده به گمونم یه اتفاق خیلی خیلی خوبه اگر این کار رخ بده

این که یه جنبش راه بندازیم جنبش خلاقانه به گمونم این کار کاری است فوق العاده 

برای رسیدن به این کار فقط یه چیز میخوایم و اون هم چیزی نیست جز آدم ها آدم هایی قوی که خودشون رو دست کم نمیگیرن عملگرا هستن حرف نمیزنن

کار ها رو یا انجام میدن یا انجام میدن کاری ممکن نیست جلو رویشان باهش و انجامش ندن





به جمع دیوانگان خوش آمدید




راستی این دیوانه هایی که گفتم ارزش ریالی قضیه خیلی براشون مهم نیست به غذا و خواب و مسافت طولانی یا گرمای هوا و سرمای هوا اصلا اهمیت نمیدن به کار های عجیب غریب و خیلی بزرگ که انجام دادن اصلا و ابدا اهمیت نمیدن و کلا ادم هایی نیستن شبیه به بقیه

(البته یه چیز بگم من میترسم این ها عوض شن از اون روزی که زیر افتاب مرداد 25 کیلومتر راه رفتن و بعد بیهوش شدن به این تبدیل شن که بگم راه دوره ماشین ندارم(البته این رو هم بگم شاید دلیلش این بود که همراه نداشتن)؟!؟!




  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

مهرداد سعادتی(ملقب به سعید سعادتی) یکی از دوستان عزیزی بوده و هست که همیشه زمان گذاشتن باهاش برام لذت بخش بوده (مهرداد جز چند تا دوستیم هست که وقتی با هم صحبت میکنیم از بیزینس و مارکتینگ و .... نمیگیم بیشتر اوقات از دیانت و فلسفه اسلامی و غربی و سیاست حرف میزدیم) یادم نمیاد روز هایی که ساعات ها همراه با جناب فلاح زاده ی عزیز در مورد دین تفکر دینی و معارف صحبت میکردیم(روز های به یاد ماندنی بود) شروع دوستی من و مهرداد سعادتی بر میگرده به 13 یا 14 سالگی که در حقیقت ما هم مسجدی بودیم.

بعد از کنکور(سال 89) مهرداد ساکن تهران شد(البته هر وقت میومد آمل هم رو میدیدیم و وقت میزاشتیم برای هم) یه چیزی که برام در مورد مهرداد سعادتی جالب بود این بود که خیلی از مرحله های زندگیش رو لمس کردم(دانشگاه رفتنش - سربازی ( چه کار هایی که برای کسری گرفتن مهرداد که نکردیم) - امتحان وکالت خوندنش - سفر رفتن مکررش - کارهای مستند سازیش - تغییرات معرفتی و مذهبیش(در بین خیلی از افرادی که میبینم معرفت شناخت عرفان و... اصلا دغدغه اشون نیست ولی مهرداد سعادتی نازنین فردی دغدغه مند در این موارد است) اما خب میخوام در این متن به ازدواج کردن مهرداد سعادتی یه گریزی بزنم( به هر صورت همین دیروز جشن ازدواجش بود و بحث ازدواجش داغه)


به گمونم سال سوم یا چهارم دوره کارشناسی مهرداد بود که هی میدیدم سرش تو گوشیه ( از اون جا که میدونید PERSONAL DEVICE IS PERSONAL LIFE فلذا بنده هم فهمیدم که با فردی آشنا میشه ) وای وقتی واکنش های حاج اکبر سعادتی(بابای مهرداد سعادتی) رو به یاد میارم ناخوداگاه خندم میگیره ولی با هر گیر و گرفتاری که بود این عزیزان تایید دو طرفه رو گرفتن و به سمت عقد و ازدواج رفتن (تصمیم شده بود که بعد از سربازی مهرداد سعادتی عقد کنه ) متاسفانه به علت درگیری های شدید کاری که داشتم نتونستم برم.

مشاهده ی این فرایند از اول تا به ازدواج و داستان هاش برام جالب بود.(اولین بار بود که این جوری با این قضیه برخورد داشتم)


با همه این اوصاف مهرداد سعادتی عزیز و خانواده ی سعادتی جوان امیدوارم بهترین تجربه ها را در کنار هم داشته باشید و خوش و خرم تا ظهور اقا امام زمان ( برای هر کسی باید ارزو هایی مطابق با همون فرد رو بکنی دیگه ) کنار هم باشید و همه ی آرزو های خوب خوب خوب رو براتون دارم.





  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

احتمالا میدونید فعالیت من در سیستم های حفاظتی و نظارتی است اما به غیر از مشکلاتی که مشتریان و مراجعه کنندگانمون دارند دیروز چند بار با نبود حس امنیت فیزیکی در اطرافیانم مواجه شدم

1- وقتی یکی از عزیزان فرزند دلبندش رو میخواست ببره به یه مکان تفریحی و تاکید به این داشت که مادر و یا مادر بزرگ و عمه کودک همراش باشه وقتی در این باره صحبت شد که خب اون مکان کلی آدم وجود داره که مراقب کودک هستند گفت: همون ادم ها خطرناکن مگه این جا سوییس هست؟


2- مراسم جشن ازدواج یکی از دوستان نزدیکه و بنابر رسومات و هنجار حال حاضر جامعه مراسم عکاسی و فیلم برداری و این داستان ها بود و من هم همراهی میکردمشون وقتی حاشیه یه سد و جنگل رفته بودیم یه جایی رسیدیم که جنگلی بود و این افرادی که تیم عکاسی بودند ترسیدن وقتی دلیل ترسشون رو سوال کردم گفتن اگه از تو جنگل کسی بیاد چی؟!


3- یکی از دوستان ازم سوال کرد که کسی رو میشناسم که وسیله حفاظتی مثل اسبری فلفل و یا شوکر بفروشه برای حفاظت از خودم؟


4- یکی از دوستان که دیروز با هم بودیم کنار صندلی ماشینش دسته چوب داشت


 

در این مطلب از سایت میخوام این قضیه رو بررسی کنم که این حس ناامنی از کجا شکل میگیره و چقدر جدیه

چند تا نکته رو بگم:

الف) ما خودمون یکی از مروجان این قضیه هستیم که باید سیستم حفاظتی و نظارتی در همه جا باشد که مشکلی اتفاق نیفته
ب) طبق تحقیقات و مطالعاتی که شده هزینه ی استفاده از دوربین مداربسته و دزدگیر در اماکن کم تر از هزینه ی احتمالی است که نداشتن این سیستم ها بر ما ایجاد خواهند کرد.

و در کل همیشه ما در مورد حفاظت و نظارت از اماکن صحبت میکنیم

ولی در حال حاضر من دارم میبینم که ظاهرا یه خطری دیگه ای هست که خیلی افراد رو تهدید میکنه و اون خطر برای اشخاص هست.

خفت گیری - تعرض - زورگیری - دعوا و.... چیز هایی هستن که افراد را تهدید میکنند.

البته ریشه ی بسیاری از این بزه ها فقر و اعتیاد است که همان طور که میدونید در مملکتمون به وفور شاهد آن هستیم.

اما خب همینه دیگه چه میشه کرد!؟!؟

 مملکت ما کلی زاویه های و مثبت داره حالا یکم منفی هم داره(البته در کشور های دیگه هم همه چی گل و بلبل نیست به فرض مثال کشته شدن یه نفر در اثر تیراندازی در امریکا یک رویداد طبیعی هست و به وفور اتفاق میفته در خیلی از محله های شهر های امریکا از نیویورک گرفته تا شهر های کوچک کشته شدن در اثر تیراندازی یک رویداد کاملا طبیعی هست یه امار جالب در مورد خودرو های ضد گلوله(مقاوم در برابر گلوله) در مکزیک خوندم به نظرم جالب بود) این اتفاق در کشور های شرق دور هم طبیعی هست البته بگذریم از همسایه های عزیزمون عراق و افغانستان که سردمدار خشونت هستند)


در کل نظرم اینه که سعی کنید ملاحظات امنیتی رو رعایت کنید.


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

چمران

دکتر مصطفی چمران

به گمونم کم تر کسی در داخل ایران باشه که اسم شهید دکتر مصطفی چمران رو نشنیده باشه
گمون نکنم پسر مذهبی درس خونی دیده باشید و الگوش مصطفی چمران نباشه
بعید میدونم که کسی در ایران باشه و ندونه که مصطفی چمران امریکا بوده و دانشمند و...

باید اعتراف کنم یکی از شخصیت های معاصری که برام همیشه جالب بود مصطفی چمران بود.


نه این که شهید شد
نه این که دانشمند بود
نه این که وزیر بود
نه این که از پایه گذاران جنبش امل بود

دلیلش ساده بود اون هم ازاد و رها بودن این فرد است این که محقق باشی در بزرگترین مرکز علمی جهان(جایی که هدف همه ی دانشجویان دانشکده های فنی است) زن و بچه داشته باشی و دوستشون داشته باشی ولی یه دفعه همه چیز رو رها کنی و بری لبنان اونم تو سنه سی و خرده ای سالگی در اوج فعالیت هات و... چهل سالگی تازه بری لبنان و یه جنبشی رو راه بندازی نزدیک به پنجاه سالت بشه برگردی کشورت و کمک کنی به رشدش و تو این گیر و دار بفهمی جنگ هست و باید بجنگی و بری جنگ این خصلت ها یک روحیه ازادگی خاصی میخواد.
روحیه ی مبارزه کردن روحیه در چهارچوب نبودن.روحیه برای لحظه جنگیدن و نترس بودن
روحیه ای که من همیشه عاشقش بودم و هستم.



البته به احتمال زیاد اگه مصطفی چمران شهید نمیشد اینده اش شبیه به همفکرانش مثل عزت الله سحابی یا همرزمش در مصر ابراهیم یزدی یا شبیه به استادش دکتر مهدی بازرگان


مصطفی چمران شهادتت مبارک (31 خرداد 1360 شهادت مصطفی چمران)

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

ما ادم های ساده

اره اقا(منظور جنسیت نیست)ما آدم های ساده ای هستیم مردم گرگ شدند.
اره اقا کاسبی نمیشه کرد مردم همه دزد شدند.
اره اقا این مملکت مملکت نمیشه حکومت ما همه دزدن.
اقا نمیشه که ازدواج کرد همه خراب شدند(چه پسر چه دختر )
و....



این ها دیالوگ هایی هستند که بلاشک هر روز باهاش مواجه شده و میشید.

همیشه هم برام سوال بود همه طرف شکست خورده - کلاه گذاشته شده و مستضعف قضیه بودن و در این سال ها من با هیچ کسی مواجه نشدم که طرف شیطانیه قضیه باشند همه فرشته بودند و رو به رویی شیطان ماجرا بودند(همه ی افرادی که باهاشون مواجه میشیم پینوکیو بودند و روباه مکار سرشون کلاه گذاشته و ازشون سوء استفاده کرده)


حالا خب مشکل چیه این وسط؟؟

شاید یه بار بگیم کج فهمیه افراد و خطای شناختیه اینه که همه کار های من درسته و همه ی کار های دیگران غلط یا این که واقعا همینه همه مردم همین شدند.
نمیدونم ولی یه چیز رو مطمئن هستم و اون اینه که:


اگر کسی تونست سره من کلاه بزاره دمش گرم چون تقصیر من بوده که گذاشتم این اتفاق بیفته و البته من دست و پاچلفتی هستم که این اتفاق افتاده



یه مثالی هست امریکایی ها میگند: خریدار آگاه باش

مراد از خریدار در این جا خریدار کالا و خدمات خریدار محبت و رابطه ی دوستی هم میتونه باشه

و نکته ی دیگه ای هم که هست اینه که فرد اگر در یه رابطه شکستی خورد (از هر جنسی) باید قبول کند که اشتباه کرده است.

یه چیز دیگه این هست که افرادی که تجربه ی بالایی دارند تصمیم های معمولا منطقی تری میگیرند (با درصد ریسک پایین و البته سود پایین تر) اما جوان ها تصمیماتی با رشادت بالا میگیرند(با درصد ریسک بالا ولی گاها سوی بسیار بالا) در صنعت هواپیمایی یه مثالی هست که خیلی مرسومه که میگه: خلبان شجاع داریم خلبان با تجربه هم داریم ولی خلبان شجاع با تجربه وجود ندارد
به گمونم همین دلیل است که باید همیشه توازنی بین تجربه رشادت باشه و جوان ها از پیران مشورت بگیرند و پیران به جوانان مشورت بدهند.
البته یه نکته رو هم فراموش نکنیم در حال حاضر که سرعت رشد تکنولوژی رشد روابط انسانی و همه و همه به صورت بسیار عجیب غریبی زیاد هست پس نمیشه خیلی به تجربه پیران تکیه کرد چون the time they are a changes و این چیزیه که در تاریخ خیلی باهاش مواجه نشده بودیم و اولین بار است که انقدر تغییرات شگرفی در جهان اون هم با این سرعت داره رخ میده.



  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

داشتم بین فایل های قدیمی و عکس های قدیمی هارد دسکتاپ قدیمیم میگشتم که به فایل پروژه اسانسور پیچشی برخوردم مفهومی که قریب نوجونیم درگیر اون بود
از اواسط 15 سالگیم تا نزدیک به 18 سالگیم تقریبا همه ی وقتم رو صرف این پروژه میکردم(تقریبا مدرسه نمیرفتم و کلا درگیر رفت و آمد ها و... این پروژه بودم )

اسانسور پیچشی چی بود!؟

به گمونم اردیبهشت سال 1388 بود که خانواده ما تازه به منزل جدید نقل مکان کرده بود و من سال دوم ریاضی دبیرستان سمپاد آمل بودم یه روز من و بابام داشتیم صحبت میکردیم در مورد این که چه جوری سه طبقه خونمون رو که طبقه اول اتاق کار بابا - طبقه دوم اتاق مهمان - طبقه سوم اتاق خواب پدر بود را با یه بالابری به هم وصل کنیم همین جوری داشتیم ایده میدادیم که به یه نتایجی رسیدیم و یه ایده ی جالب و به نظرمون فوق العاده به ذهنمون رسید.
اون شب من تا نزدیک سه صبح داشتم نقاشی میکردم طرحی رو که تو ذهنم بود بعد یه مقدار در اینترنت در این موارد سرچ کردم و به دوست و برادرم ابولحسن یوسف پور عزیز در مورد این طرح گفتم و ابولحسن یوسف پور هم بعد از اون شوخی های معمول دوستانه گفت بعد استخر میریم دربارش تحقیق میکنیم این تحقیق کردن همانا و شروع کردن پروژه هم همانا از رفتن پیش اسانسور ساز های مختلف فنی کار ها تراشکار ها قطعه ساز ها کارگاه های ساخت کامپیوتر های فرمان و دانشگاه ها مرکز ثبت اختراعات استفاده از نرم افزار های سه بعدی پیچیده ویدیو درست کردن ها و شرکت در انواع همایش ها نمایشگاه ها برخورد با ادم های با ترجبه و بسیار فنی شرکت در جلسات بسیار جدی سازمان استاندار و.... ثبت اختراع تجلیل در این همه همایشات و نمایشگاه و وزیر استاندار و...


الان که نزدیک به ده سال از اون قضیه میگذره و یه نگاهی به گذشته میفتم فکر میکنم من چه چیز هایی از اون سال ها تجربه کردم.

نمایی از رندر های گرافیکی این پروژه



نقشه ماکت این پروژه



1- افراد جلوی تغییر ایستاده اند و مقاومت میکنند.

2- یه پشتکار مثال زدنی در من ایجاد کرد. انقدر نه شنیدیم انقدر نشد اون چیزی که میخواستیم بشه انقدر خراب شد انقدر مسخرمون کردن انقدر بد باهامون صحبت کردنند که تجربه خوبی بود برام (البته در نهایت یه جوری باهاشون رفتار میکردیم و نتیجه میگرفتیم که بهت زده میشدند)

3- افراد اون کاری که تو مد نظرت هست رو هیچ گاه انجام نمیدهند بلکه کاری که دوست دارند رو انجام میدهند.

4- به جای درگیر شدن در بازی مسخره کنکور و کنکور دادن و دانشگاه قبول شدن و... کار های واقعی انجام دادیم تجربه های فوق العاده ای کسب کردیم دیدگاه واقعا خوبی به قطعات مکانیکی پیدا کردیم

5- رفتار با انسان ها و محیط کار و رفتار انسان ها با پول و قدرت و.... رو درک کردیم

6- افراد شکست خورده ی زیادی دیدیم افراد مدعی زیادی اون هایی که فکر میکنن مغز کل هستند و در صورتی که هیچی نیستند افرادی که خودشون رو خیلی جدی میگیرند و فکر میکنن حقشون در این اجتماع خورده شده و باید بیل گیتس میبودند

7- فساد اداری و این که نباید کلا از دولت و شبه دولت انتظار هیچ کاری رو داشت(البته بعدا فهمیدم اینا با ما کار دارند)


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

سلام وقت بخیر
اگر از دنبال کننده های این جا باشید احتمالا شاهد این هستید که اپدیت نداشتیم تو این بیست روز اخیر حال از درگیری های زیاد شخصی و کاری که بگذریم واقعیت امر اینه که 7 تا پست رو دارم هم زمان برای این جا آماده میکنم.




پینوشت: البته تو این مدت خیلی هم بی کار نبودم چند تا از پست های قبلی رو ادیت کردم


امیدوارم از روز های اخر بهار حداکثر لذت رو ببرید.

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰
یکی از چیز هایی که برای من بسیار بسیار جذابه دنیای کلمات هستند دنیای کلمات دنیایی است بسیار بزرگ عمیق و قاعدتا جذاب برای من
همان طور که میدانید هیچ دو کلمه ای هم معنایی وجود خارجی ندارد(چون در صورتی که همچین چیزی وجود داشت دو کلمه نداشتیم و همون یک کلمه در زبان وجود داشت و کلمه ی دوم را  نمیساختند.
یکی از چیز هایی که احتمالا باهاش بسیار برخوردید استفاده از لفظ مغازه - کمپانی - دکان - فروشگاه - دفتر - شرکت - اداره برای محل های کار است حال هر کدوم به چه معنی و مفهوم است و در کجا استفاده میگردد؟


مغازه

لغت اوستایی-سنسکریت مغازه (مها=بزرگ + غاسه=قاصد-جارزدن) که امروزه در معنای بازار به کار می رود. در زبان سنسکریت به شکل महाघोष mahAghoSa=market ثبت شده و نشان میدهد که مغازه در اصل به معنای مکانی است که فروشندگان با دادوهوار کالای خود را به خریداران میشناسانند. بدینسان روشن میشود که لغت مغازه ربطی ندارد به لغت فرانسوی magasin به معنای مارکت که زبانشناسان آنرا ریشه لغت مغازه میدانند.


دکان

جایی سرپوشیده در کنار بازار یا خیابان یا کوچه که کالاهایی در آنجا برای فروش آماده سازند.



حجره

حجره . [ ح ُ رَ ] (ع اِ) پاره ای زمین دیوار در کشیده ٔ مسقف . پاره ای از زمین . (دهار). ج ، حُجَر، حُجرات ، حُجَرات و حُجُرات . || در تداول فارسی زبانان ، اطاق طلبه در مدرسه . || دکان تاجر. || هریک از خلوتهای حمام : حمامی دارای ده حجره . || خانه ٔ خرد . (منتهی الارب ). خانه . اتاق . غرفه :
که در این مکان به معنی چهار دیواری است که در اون کسب و کار وجود دارد.


فروشگاه

فروشگاه . [ ف ُ ] (اِ مرکب ) جای فروش . جای فروختن متاع و کالا. دکان . (یادداشت بخط مؤلف ). در تداول مردم ، بیشتر به دکانهای بزرگ که متاع متنوع دارند اطلاق شود.


دفتر
جایی که در آن کارهای اداری یا بازرگانی انجام گیرد.


شرکت

(اسم)نهادی قانونی با فعالیت‌های مخصوص بازرگانی.
⟨ شرکت با مسئولیت محدود: (اقتصاد) شرکتی بین دو یا چند تن که هرکدام به ‌میزان سرمایۀ خود مسئول هستند.
⟨ شرکت تضامنی: (اقتصاد) شرکتی که هریک از شرکا ضامن معاملات شرکت باشد.
⟨ شرکت تعاونی: (اقتصاد) شرکتی که سرمایه‌اش از فروش سهام تشکیل می‌شود. بر چهار نوع است: ۱) شرکت تعاونی مصرف که اجناس مورد نیاز کارگران و کارمندان را تهیه می‌کند و به قیمت ارزان به فروش می‌رساند. ۲) شرکت تعاونی اعتبار که به کارگران و کارمندان وام می‌دهد. ۳) شرکت تعاونی مسکن که برای کارگران و کارمندان خانه تهیه می‌کند. ۴) شرکت تعاونی تولید که محصولات خود را یکجا و روی هم می‌کند و به فروش می‌رساند.
⟨ شرکت سهامی: (اقتصاد) شرکتی که سرمایۀ آن از فروش اوراق بهادار فراهم می‌شود و هر شریک دارای یک یا چند سهم است و منافع آن به نسبت سهام تقسیم می‌شود.
⟨ شرکت نسبی: (اقتصاد، حقوق) شرکتی که از دو یا چند تن تشکیل می‌شود و هریک از شرکا به نسبت سرمایه‌ای که در شرکت دارد مسئول امور آن می‌باشد.
⟨ شرکت واحد: (اقتصاد) شرکتی کهیک امر مخصوص و منحصر را عهده‌دار باشد: شرکت واحد اتوبوس‌رانی.


کمپانی

(کُ) [ فر. ] (اِ.) 1 - شرکتی که برای تجارت یا صنعت تشکیل شود. 2 - اشخاصی که با وجود شراکت در سرمایه نام آنان در عنوان بنگاه درج نمی شود. (فره ).


اداره

اداره . [ اِ رَ / رِ ] (از ع ، اِ) قسمتی از وزارتخانه . هر وزارتخانه به چند اداره و هر اداره به چند دائره منشعب شود. ج ، اِدارات


مطب

مطب . [ م َ طَ ] (ع اِ) جائی که طبیب در آن نشیند و معالجه ٔ مریضان نماید.


--------------------------------------------------------------------------------------------------------

در کل اگر بخوام یه توضیح اجمالی بدم:

اداره مکانی است که از زیر مجموعه های حکومت .

کمپانی مکانی است که تجارتی بزرگ در آن در جریان است و معمولا به شرکت های چند ملیتی گفته میشه ( البته استارتاپ ها بعد از این که اندازشون بزرگ تر میشه تبدیلی به کمپاتی میشند)

شرکت از شریک میاد که در حقیقت اگر افرادی یک کسب و کار را شروع کنند و وجه حقوقی پیدا کنند آن را شرکت مینامیم ولی اصولا در ایران شرکت به معنی داشتن وجه نام حقوقی در بیزینس های شراکتی است (البته گاها یک شرکت یک مالک دارد اما بالاجبار باید درصدی از شرکت را یک صدم درصد را با افراد دیگر شریک کند و مالکیت مشترک ایجاد کند.

دفتر جایی است که در ان کار های تجاری و بازرگانی انجام میشه

فروشگاه جای فروختن متاع و کالا. دکان در تداول مردم ، بیشتر به دکانهای بزرگ که متاع متنوع دارند اطلاق شود.

مغازه در اصل به معنای مکانی است که فروشندگان با دادوهوار کالای خود را به خریداران میشناسانند ولی در حال حاضر بیشتر به معنی مارکت یا جای تجاری معنی میده.

جایی سرپوشیده در کنار بازار یا خیابان یا کوچه که کالاهایی در آنجا برای فروش آماده سازند.

مطب هم همون دکان اطبا هست


در کل به نظر من جای همه ی این ها میتوانیم از لفظ محل کار استفاده کنیم و خیال خودمون رو راحت کنیم و السلام
  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

مهم ترین دلیل زندگی یک انسان چیست؟

این که انسانی کار هایی رو که دوست داره رو انجام بده کافیه؟

آیا موحبتی بزرگ تر از این در تمام زندگی در دنیا وجود داره که وقتی بقیه انسان های جامعه اسم  فرد را میشنوند و ازش یاد میکنند لبخندی بر لبشان می نشیند و اون انسان رو تقدیس میکنند .


میخوام داستانی تعریف کنم از جنس خاطره از جنس آدم هایی که همیشه در قلبم خواهند موند.
 اگر یادتون باشه در سفرنامه ی به سوی جنوب شرقی به این تاکید داشتم که سفر به سیستان و بلوچستان یکی از پر لذت ترین زمان هایی بود که در زندگیم تجربه کردم. بگذریم از اون لذتی که از طبیعت مسحور کننده اش که واقعا فوق العاده بود.

ولی جذاب ترین چیزی که من رو جذب کرد آدم های آن جا بودند. آدم هایی فوق العاده دوست داشتنی نمیدونم از کدوم یکیشون بگم؟ از اون خانمی که تو موزه جنوب شرق کار میکرد و وقت زیادی رو برای راهنمایی ما گذاشت یا مسئول پژوهشکده دانشجویی که انقدر لطف داشت به ما یا سترام عزیز که موزه ی شخصی اش رو ایجاد کرده بود و به دنبال باز افرینی کلپورگان بود یا از اقا فرشته مصطفی و علی محبی عزیز و یا اون دوستان چابهاری که روز عید و سال تحویر رو برای ما اختصاص دادند و سنگ تمام گذاشتن(انقدر خوب مهربون و انسان بودن که از این خاصیت های انسانی شون متعجب میشدم شاید باورتون نشه آژانس میگرفتم و وقتی میخواستم حساب کنم نمیزاشتن این اتفاق بیفته دعوت میکردن بدون هیچ چشم داشتی محبت میکردن فقط به خاطر این که ذاتشون مهربون و خوب بود و دیدگاه فوق العاده ای به زندگانی داشتند خب از کوزه همان تراود که در اوست )

اما شاید بتونم بگم نقطه عطف این سفر بلاشک قله تفتان بود. قله ای با اتش فشانی نیمه فعال که بسیار زیاست که تونست خاطرات فراموش نشدنی رو برای من و مهرداد کشاورزی عزیز رقم بزنه بلاشک نقطه ی اوج این سفر فرشته های تفتان ( مصطفی عزیز ) و علی محبی نازنین بودند.

بعضی صحنه ها هیچ وقت از ذهن انسان خارج نمیشه یکیش برای من بلاشک لحظه ی اشنا شدن با علی مجبی نازنین بود.

اخرین روز سال نود و پنج بود که همزمان شده بود با روز مادر(من از فاصله 2350 کیلومتری از خونه هماهنگ کردم که دوست عزیزم علی حسن زاده کادو رو برسونه به مادر دلبندم) ساعت  چهار و نیم صبح از پناهگاه اول تفتان حرکت کردیم به سوی پناهگاه دوم کوه تفتان نزدیکای ساعت ده و نیم بود که از دور ساختمان پناهگاه رسیدیم(پناهگاه دوم تفتان در ارتفاع 3250 متری از سطح دریا است)

هیچ وقت این صحنه رو فراموش نمیکنم وقتی نزدیک ساختمون شدم یه پسر خوشتیپ رو دیدم که با عینک کوهستان که ست کوهنوردی خیلی خوش رنگی هم پوشیده بود روی یک صندلی بادی نشسته و گوشی موبایل کترپیلار اش رو سمت راستش گذاشته و با یه آرامش درونی که واقعا حسادت بر انگیز بود داشت چای میخورد.

کنارش نشستیم و شروع به گپ زدن کردیم علی محبی نازنین امدادگر و کوهنورد بود و حین صحبت هامون کلی راهنمایی مون کرد(از این که وقتی رفتید چابهار کجا برید و چه کنید و... تا موضوعات دیگر واقعا گپ زدن باهاش لذت بخش بود) بعد از صحبت با علی محبی نازنین و صرف چای و صبحانه به سمت بالای کوه حرکت کردیم بعد از چند ساعت بالا رفتن و با گرفتاری پیمودن یخ و برف و سنگریزه به یه جایی رسیدیم که استراحت کنیم که از دور دیدیم یه نفر سوت و داد میزنه که بیاین به سمت من این فرد کسی به جز علی محبی نازنین و مصطفی دوست داشتنی نبود. در حقیقت من و دوستان همنوردم مسیر رو گم کرده بودیم و علی محبی و مصطفی وقتی فهمیدن که ما مسیر رو گم کردیم به سمت ما حرکت کردند(وقتی ما داشتیم از پناهگاه دو به قله صعود میکردیم یک گروه دیگه ای داشتن از قله بر میگشتن به سمت پناهگاه دو علی محبی وقتی این گروه رو دید درباره ما ازشون پرسید وقتی فهمید که اون گروه ما رو ندیده متوجه شد که ما گم شدیم و شروع به جست و جوی کردن ما کرد.

راه برگشتن بسیار وحشتناکی رو طی کردیم(تقریبا مطمئن هستم که اگه کلنگ مصطفی و حمایت روحی روانی و فیزیکی مصطفی و علی محبی عزیز نبود من نمیتونستم این مسیر رو سالم برگردم مصطفی و علی محبی به معنی واقعی کلمه فرشتگان نجات ما بودند)

بعد از رسیدن به پناهگاه اول سوار ماشین علی محبی شدیم و علی محبی و مصطفی  ما را تا 70 کیلومتر اون ور تر بردند و کلی کمکون کرد که بتونیم اتوبوس پیدا کنیم تا به سمت چابهار بریم(محبتی که واقعا هیچ وقت نمیتونم فراموش کنم ) کل زمانی که من و علی محبی و مصطفی عزیز با هم گذراندیم شاید به 10 ساعت نرسه ولی ساعاتی بود فراموش نشدنی ساعاتی بسیار فوق العاده که واقعا نمیدونم چه جوری تعریف کنم تنها چیزی که میتونم بگم اشنا شدن با افرادی بود که واقعا انسان شریف و دلسوز و فوق العاده بودند همین)

از اون روز دقیقا 14 ماه میگذره میتونم بگم شاید بیش از صد بار این داستان رو برای افراد مختلف تعریف کردم و هر وقت یادی از اون روز میکنم لبخندی میزنم و خاطره ی تجربه ی خوبی در ذهنم میگذره رو مرور میکنم و فرشتگان تفتان رو تقدیس میکنم




پینوشت یک : خبر خیلی ساده ای بود چند هفته ی پیش در یک صبح روز بهاری بود ساعت هفت و نیم صبح بیدار شدم و اولین کاری کردم چک کردن گوشیم برای الارم صبحم بود که دیدم اینستاگرام بازه و عکسی خبری بود خبری میداد خبری ناراحت کننده و غم انگیز و البته شوک اور حالش رو از مصطفی عزیز پرسیدم گفت تو کما هست منتظریم به هوش بیاد و من هم شک نداشتم که به هوش میاد مگه علی محبی ممکنه چیزیش بشه؟؟


پینوشت دو: نمیدونم چی بگم ولی علی چند روز پیش درگذشت و دیگه به صورت فیزیکی در بین ما نیست دیگه نمیتونه مردم رو از خطر نجات بده نمیتونه بین ما باشه و باهاش گپ بزنیم و از تجربه های فوق العاده ای که داشت بگه ولی به گمونم همین کافیه که از کار هایی که میکرد لذت میبرد(من در مورد زندگی شخصی اش نمیدونم ولی اون ارامشی که من از چشاش و رفتارش به خاطر میارم یه موحبت بزرگی بود که واقعا مثال زدنی و البته خاطره و نام نیک علی محبی عزیز نام و خاطره ای که مطمئن هستم هیچ وقت از ذهنم خارج نمیشه) این که نامی نیک و خاطرات فوق العاده ای رو در حین زندگی کوتاهش رقم زد.



طلب شادی و مغفرت میکنم برای روح بلند علی محبی عزیز و امیدوارم خانواده محترمش صبر بالایی داشته باشند


پینوشت سوم من خیلی اهل ثواب و اجر الهی و این جور چیزا نیستم برای درگذشتگان اما همه ی ثواب اخروی که از فعالیت برای برنامه ی کوچه گردان عاشق در ماه رمضان امسال که میبرم رو تقدیم میکنم به روح علی محبی عزیز


  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

کرمان کهنوج قلعه گنج چاه رضا چاه دادخدا مکانی است که حداقل در شش ماه گذشته زیاد ازش یاد میکنم و خبر میگیرم و در جریان اتفاقاتش هستم دلیلش هم ساده است و بر میگرده به روزی که با دوست عزیزم مهرداد کشاورزی تماس داشتم و گفت:

قصد اجاره ی یک زمین 100 هکتاری در جنوب دارم و وقتی از مشخصات زمین پرسیدم گفت :دو حلقه چاه عمیق با آبدهی فوق العاده داره به علاوه ی این که خاکش عالیه و اجاره ی این زمین در سال کم تر از بیست میلیون تومان هزینه داره و قراره که این هفته برم برای دیدن زمین به کهنوج و نظر من رو پرس و جو کرد.

در ابتدا از اون جایی که میدونستم مهرداد عزیز با این که فامیلیش کشاورزی هست ولی هیچ چیزی از کشاورزی نمیدونه(مهرداد دانشجوی کارشناسی ارشد رشته ی معماری معماری هست و یکی از با استعداد ترین معمار های دنیاست که میدونه خرندی چیه ) ازشدر مورد پیشینه و تجربه کشاورزی نداشتنش جویا شدم و راه حل رو پرسیدم و گفتم با این معضل چه میکنی گفت : شریکم سال هاست کشاورزه و تخصص و تجربه ی کشاورزی داره و نگرانی بابت تجربه و فن کشاورزی ندارم

روز بعد مهرداد عکس زمینی مورد نظر را در قلعه گنج چاه دادخدا رو برایم ارسال کرد.

زمین کشاورزی بسیار بزرگ که نگرانی بابت آب نیز زمین مورد نظر را تهدید نمیکرد(همان طور که میدونید نبود آب در ایران و پایین آمدن آب ذخیره ی کشاورزی امری است بسیار نگران کننده در ایران که به غیر از تهدید نبود آب کشاورزی زندگانی مردم اون مناطق از ایران را نیز تهدید میکنه)


همان طور که میدانید یکی از بزرگ ترین نگرانی های من مشکل آب و تغییرات اکوسیستم هست به طوری که اطمینان دارم بزرگ ترین تهدید ملی ما نه امریکا است نه اسراییل نه سعودی ها و ... بلکه بلاشک مشکل زیست محیطی بزرگ ترین تهدید امنیت ملی ماست.


با همه ی این اوصاف مهرداد داستان ما زمین را اجاره کرد و شروع به کندن زمین و آماده سازی زمین مربوطه برای کشت محصول کرد.

تصمیم بعدی که باید میگرفت این بود که چه محصول زراعی را باید بکارد.
از جو و گندم و یونجه و سبزی کاری گرفته تا هندوانه و شمام و.. سیر بود.

پیشنهاد اولیه من به مهرداد سیر بود (دلایلش هم به نظرم منطقی بود سیر را به راحتی میشه انبار کرد محصولی گران قیمت است میشه تبدیلش کرد :سیر ترشی - سیر خشک - پودر سیر و....) اما تنها مشکلش این بود که کاشتن سیر هزینه ی زیادی داره و سرمایه ی اولیه ی زیادی رو میطلبه.

مهرداد و شریکش به این نتیجه رسیدندند که از آن جا که در منطقه ی قلعه گنج چاه دادخدا بیشتر کشاورزان به کشت هندوانه میپردازند اون ها هم هندوانه بکارند.

اوایل به سبزی کاری پرداختند پس از کاشت و برداشت سبزی ها که اولین محصول کشاورزی زمینشان بود حال کم کم شروع به اماده سازی هندوانه پرداختند.

خریدن و کارگذاشتن سیستم قطره ای - خرید بذر مرغوب - خرید نایلون پلاستیکی برای پوشش جوانه ها و.... وقتی من با نگرانی در مورد کشت و فروش هندوانه میپرسیدم مهرداد میگفت که هاشم از اون جا که محصولات ما در اردیبهشت ماه به بار مینشیند با قیمتی خوبی در حدود هر کیلو گرم هزار تومن خواهند خرید.

چند روز بعد (در اوایل بهمن ماه) مهرداد با من در مورد بازار خیلی خوبه هندوانه در کشور های حاشیه خلیج فارس و دریای عمان گفت فروش هندوانه به عمان برای من جذابیت زیادی پیدا کرد و به پرس و جو و کسب اطلاعات در این باره پرداختم و با افراد اهل فن این کار صحبت کردم(واقعیت را باید این جا بگم و اون اینه که از اون جا که فهمیدم این کار نیاز به سرمایه ی زیادی داره و از طرفی دیگه نیاز به گذاشتن وقت و البته ریسک بالایی داره پشتکار زیادی در این مسیر نداشتم)

روز ها پشت هم میگذشتن و من و مهرداد برنامه ریزی برای خرج سود حاصل از  350 تن هندوانه ای که بار خواهد داد را میکردیم البته نگرانی هایی مانند آمدن طوفان و از بین رفتن محصول نیز در ما وجود داشت.


هر روز هندوانه ها بزرگ و بزرگ تر میشد.



اما زمانی که هندوانه های شیرین خوشگل قرمز رنگ در اومدن و کم کم اماده ارائه به بازار میشدند یه خبر بد شنیدم خبر خیلی ساده بود:


این روزها بدلیل ازدیاد تولید، عدم فروش، نبود صرفه اقتصادی و نبود خریدار خارجی هندوانه ها در زمین های کشاورزی میپوسند.



پس در نتیجه:


بازاری برای فروش وجود نداره و تمام 350 تن هندوانه از بین خواهند رفت.


وقتی از مهرداد در مورد این اتفاق پرسیدم گفت: تمام هندوانه ی منطقه ی قلعه گنچ چاه داد خدا به این آینده ی شوم محکوم هستند بیش از 250 هزار تن هندوانه در زمین های کشاورزی ما از بین خواهند رفت و کشاورز ها باید خراب شدن محصولاتی که حاصل یک سال زحمتشون بود رو نگاه کنند و  باید نگران بازپرداخت قرض هایی که برای کشت زمین گرفته بودند باشند.



پینوشت:

برای تولید هر کیلوگرم هندوانه باید 286 لیتر آب مصرف کرد به عباتی دیگر برای 250 هزار تن هندوانه ای که از بین رفت بیش از 71500000000 لیتر آب مصرف شده بود.



پینوشت 2 :

بخشی از ناراحتی من هم از اون جایی سرچشمه میگیره که حداکثر تلاشم رو برای صادرات هندوانه به عمان خرج نکردم و در این زمینه کاهلی زیادی کردم و بلاشک میتونستم یه کارایی کنم ولی انجامش ندادم.



پینوشت 3 :

مهم ترین و جدی ترین نقد من به قضیه ی هندوانه قلعه گنچ چاه داد خدا اینه که دولت ما جهاد کشاورزی ما و... هیچ برنامه ای برای طراحی فروش و ساختار فروش و یا صادرات و یا حتی نگهداری این محصول نداشتند حتی تخمینی در میزان مورد نیاز تولید کشور نداشتند.



پینوشت 4 :

این کامنت رو مهرداد کشاورزی عزیز همون کسی که نمونه ی مورد بحث من بود در زیر این پست نوشت و از اون جایی که به نظرم این کامنت از بدنه ی اصلی پست مهم تر بود تصمیم گرفتم به پینوشت پست اضافه اش کنم


سلام به دوست عزیزم هاشم و همچنین به تمام خواننده ها و دنبال کننده های وبلاگ خوبش . دلیلی که منو وامیداره کامنت بذارم ؛ نه از روی احساسات است(به دلیل اینکه در همین لحظه که دارم مینویسم در جریان تک تک تمام اتفاقاتی هستم که در همین مقاله بالا خواندید ) و نه اینکه بخوام انتقادی کنم. بلکه به این دلیل ؛ که خواننده و نویسنده که شاید به دور از جریان این اتفاقات و رویدادها باشن بتوانند بهتر و راحتر عمق فاجعه رو درک کنن. این پست تقریبا داستان منو تو این مدت و بخشی از اتفاقات مهم و تصمیم های اصلی در این بازه زمانی (اذر 96 تا اردیبهشت 97 ) رو به خوبی پوشش میده و حتی میتونه مقدمه ای برای اون چیزی که من در اینده دوس دارم بخشی از نوشته هام و زندگیمو تشکیل بده (mission & vision) مأموریت و چشم انداز زندگی ام باشه . بیشتر از این مقدمه چینی نمیکنم و میرم سراغ اون موضوعات که دوست دارم بازم در موردشون بنویسم و بخونم و دوست داشتم در این مطلب بالا نیز بگنجد و یه جورایی تکمیل کننده این مقاله بشه ( البته با اجازه نویسنده ). از کارگران افغانی که  برا کار پیش ما اومدن که تاریخ ورودشون به  ایران کمتر از دو ماه نیم پیش است که دلار تقریبا سه هزار هشتصد تومن بود ( دقیقشو یادم نمیاد . میتونید برید تو گوگل ببینید ؛ چون سرورای گوگل برا نگهداریه این اطلاعات از مغز من بهتر عمل میکنن و در ضمن خطاهای شناختی هم نداره ) و الان که میخوان دستمزدشونو بگیرن و برن ؛ دلار از شش هزار دویست تومن هم فراتر رفته . تا تجاوز و تخریب اکوسیستم منطقه و تمام موجودات زنده اش اعم از گیاه حیوانات و رودخانه های فصلی که شامل درختچه ها ؛ بوته ؛ خارپشت ؛ خرگوش ؛ مار و انواع مارمولک و حشرات که با شخم زدن بیش از بیست هکتار زمین بکر از بین رفتن ( عکس و مدارک موجود است و یکی از خارپشت ها رو من خودم اوردم و دارم ازش نگهداری میکنم به این دلیل که بچه داشت و یکی از پاهاش هم مصدوم شده بود. ) از پهن کردن لوله ؛ نوار و نایلون به وزن بیش از یک تن سیصد کیلوگرم از جنس پلاستیک در زمینی به وسعت دوازده هکتار. تا کاشته شدن حداقل صدهزار عدد بذر هندوانه و شمام توسط کارگران زن در این زمین تا ابدهی با دبی هر ثانیه بیست لیتر به مدت سه ماه. رشد دادن  و پرورش سیصد پنجاه تن هندوانه و دویست تن شمام. نبود سیستم حمل نقل مناسب کمبود و ضعف موتورهای محرک این سیستم در انتقال این محصولات و حتی نبود زیر ساخت های جاده ای؛ ریلی و هوایی . اسراف کردن گناه داره و ما نزدیک به پانصد تن میوه که حاوی قند و انواع ویتامین های مفید برای بدن است ؛ که انسان های زیادی نیازمند انها هستند ؛ را نیز اسراف کردیم. و با تمام این تفاسیر من فکر میکنم تقصیر من و تمام کسانی هست که نسبت به این موضوعات اگاه هستند و کاری نمیکنند ( خواننده ای که اینو خوندی و هنوز معتقدی هیچ نقشی در به هدر رفتن این منابع  نداری ؛ به خرد و دانش ؛ علم و اگاهی ای که طی این مدت زندگی ات کسب کردی شک کن )
پ ن 1 : بیشتر از این ریز نمیشم روی مسائل چون هم علم و تخصصشو ندارم و هم اینجا جاش نیست و در حد کامنت اکتفا میکنم 
پ ن 2 :تغییر ؛ بهبود ؛ رشد و توسعه خودم و این سیستم رو وظیفه خودم میدونم حتی در حد رشد فردی و نه بیشتر
پ ن 3 : دنیا بدست ان دسته از کسانی که اعمال خرابکارانه انجام میدهند نابود نمیشود ؛ دنیا بدست ان دسته از انسان ها  نابود میشود که دسته ی اول را تماشا میکنند و کاری نمیکنند . انیشتین




  • سید هاشم زرین کیا