توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

هاشم زرین کیا هستم علاقه زیادی به یاد گرفتن و یاد دادن و ارزش ایجاد کردن دارم.
این یادگیری میتونه مطالعه کاغذی باشه میتونه تو کار باشه یا حتی تو سفر یا شاید هم همنشینی با انسان ها و البته متمم خوانی یا در راه متمم خوانی باشه.
تا الان یه کارایی کردم الان یه کارایی میکنم و یه کارایی هم در آینده قراره بکنم.
این وبلاگ بیشتر جایی است که من توش تمرین نوشتن میکنم و البته سعی میکنم دیدگاهم رو نسبت به چیز ها مطرح کنم پس انتطار ساختار های علمی و اکادمیک نباشید.
نوع نوشتار این وبلاگ هم بیشتر شبیه گفتار روزمره من است تا نگارشی از جنس بسیار رسمی کتابی

ضمنا با عرض پوزش بابت این که فونت کلمات پست ها خیلی کوچکن دلیل این که فونت این وبلاگ به این شکل است دو تا چیزه:

1 - اونی که قصد خواندن داره دنبال خواند سرسری نباشه
2- بیشتر با متن کلنجار بره

  • ۰
  • ۰

مهم ترین دلیل زندگی یک انسان چیست؟

این که انسانی کار هایی رو که دوست داره رو انجام بده کافیه؟

آیا موحبتی بزرگ تر از این در تمام زندگی در دنیا وجود داره که وقتی بقیه انسان های جامعه اسم  فرد را میشنوند و ازش یاد میکنند لبخندی بر لبشان می نشیند و اون انسان رو تقدیس میکنند .


میخوام داستانی تعریف کنم از جنس خاطره از جنس آدم هایی که همیشه در قلبم خواهند موند.
 اگر یادتون باشه در سفرنامه ی به سوی جنوب شرقی به این تاکید داشتم که سفر به سیستان و بلوچستان یکی از پر لذت ترین زمان هایی بود که در زندگیم تجربه کردم. بگذریم از اون لذتی که از طبیعت مسحور کننده اش که واقعا فوق العاده بود.

ولی جذاب ترین چیزی که من رو جذب کرد آدم های آن جا بودند. آدم هایی فوق العاده دوست داشتنی نمیدونم از کدوم یکیشون بگم؟ از اون خانمی که تو موزه جنوب شرق کار میکرد و وقت زیادی رو برای راهنمایی ما گذاشت یا مسئول پژوهشکده دانشجویی که انقدر لطف داشت به ما یا سترام عزیز که موزه ی شخصی اش رو ایجاد کرده بود و به دنبال باز افرینی کلپورگان بود یا از اقا فرشته مصطفی و علی محبی عزیز و یا اون دوستان چابهاری که روز عید و سال تحویر رو برای ما اختصاص دادند و سنگ تمام گذاشتن(انقدر خوب مهربون و انسان بودن که از این خاصیت های انسانی شون متعجب میشدم شاید باورتون نشه آژانس میگرفتم و وقتی میخواستم حساب کنم نمیزاشتن این اتفاق بیفته دعوت میکردن بدون هیچ چشم داشتی محبت میکردن فقط به خاطر این که ذاتشون مهربون و خوب بود و دیدگاه فوق العاده ای به زندگانی داشتند خب از کوزه همان تراود که در اوست )

اما شاید بتونم بگم نقطه عطف این سفر بلاشک قله تفتان بود. قله ای با اتش فشانی نیمه فعال که بسیار زیاست که تونست خاطرات فراموش نشدنی رو برای من و مهرداد کشاورزی عزیز رقم بزنه بلاشک نقطه ی اوج این سفر فرشته های تفتان ( مصطفی عزیز ) و علی محبی نازنین بودند.

بعضی صحنه ها هیچ وقت از ذهن انسان خارج نمیشه یکیش برای من بلاشک لحظه ی اشنا شدن با علی مجبی نازنین بود.

اخرین روز سال نود و پنج بود که همزمان شده بود با روز مادر(من از فاصله 2350 کیلومتری از خونه هماهنگ کردم که دوست عزیزم علی حسن زاده کادو رو برسونه به مادر دلبندم) ساعت  چهار و نیم صبح از پناهگاه اول تفتان حرکت کردیم به سوی پناهگاه دوم کوه تفتان نزدیکای ساعت ده و نیم بود که از دور ساختمان پناهگاه رسیدیم(پناهگاه دوم تفتان در ارتفاع 3250 متری از سطح دریا است)

هیچ وقت این صحنه رو فراموش نمیکنم وقتی نزدیک ساختمون شدم یه پسر خوشتیپ رو دیدم که با عینک کوهستان که ست کوهنوردی خیلی خوش رنگی هم پوشیده بود روی یک صندلی بادی نشسته و گوشی موبایل کترپیلار اش رو سمت راستش گذاشته و با یه آرامش درونی که واقعا حسادت بر انگیز بود داشت چای میخورد.

کنارش نشستیم و شروع به گپ زدن کردیم علی محبی نازنین امدادگر و کوهنورد بود و حین صحبت هامون کلی راهنمایی مون کرد(از این که وقتی رفتید چابهار کجا برید و چه کنید و... تا موضوعات دیگر واقعا گپ زدن باهاش لذت بخش بود) بعد از صحبت با علی محبی نازنین و صرف چای و صبحانه به سمت بالای کوه حرکت کردیم بعد از چند ساعت بالا رفتن و با گرفتاری پیمودن یخ و برف و سنگریزه به یه جایی رسیدیم که استراحت کنیم که از دور دیدیم یه نفر سوت و داد میزنه که بیاین به سمت من این فرد کسی به جز علی محبی نازنین و مصطفی دوست داشتنی نبود. در حقیقت من و دوستان همنوردم مسیر رو گم کرده بودیم و علی محبی و مصطفی وقتی فهمیدن که ما مسیر رو گم کردیم به سمت ما حرکت کردند(وقتی ما داشتیم از پناهگاه دو به قله صعود میکردیم یک گروه دیگه ای داشتن از قله بر میگشتن به سمت پناهگاه دو علی محبی وقتی این گروه رو دید درباره ما ازشون پرسید وقتی فهمید که اون گروه ما رو ندیده متوجه شد که ما گم شدیم و شروع به جست و جوی کردن ما کرد.

راه برگشتن بسیار وحشتناکی رو طی کردیم(تقریبا مطمئن هستم که اگه کلنگ مصطفی و حمایت روحی روانی و فیزیکی مصطفی و علی محبی عزیز نبود من نمیتونستم این مسیر رو سالم برگردم مصطفی و علی محبی به معنی واقعی کلمه فرشتگان نجات ما بودند)

بعد از رسیدن به پناهگاه اول سوار ماشین علی محبی شدیم و علی محبی و مصطفی  ما را تا 70 کیلومتر اون ور تر بردند و کلی کمکون کرد که بتونیم اتوبوس پیدا کنیم تا به سمت چابهار بریم(محبتی که واقعا هیچ وقت نمیتونم فراموش کنم ) کل زمانی که من و علی محبی و مصطفی عزیز با هم گذراندیم شاید به 10 ساعت نرسه ولی ساعاتی بود فراموش نشدنی ساعاتی بسیار فوق العاده که واقعا نمیدونم چه جوری تعریف کنم تنها چیزی که میتونم بگم اشنا شدن با افرادی بود که واقعا انسان شریف و دلسوز و فوق العاده بودند همین)

از اون روز دقیقا 14 ماه میگذره میتونم بگم شاید بیش از صد بار این داستان رو برای افراد مختلف تعریف کردم و هر وقت یادی از اون روز میکنم لبخندی میزنم و خاطره ی تجربه ی خوبی در ذهنم میگذره رو مرور میکنم و فرشتگان تفتان رو تقدیس میکنم




پینوشت یک : خبر خیلی ساده ای بود چند هفته ی پیش در یک صبح روز بهاری بود ساعت هفت و نیم صبح بیدار شدم و اولین کاری کردم چک کردن گوشیم برای الارم صبحم بود که دیدم اینستاگرام بازه و عکسی خبری بود خبری میداد خبری ناراحت کننده و غم انگیز و البته شوک اور حالش رو از مصطفی عزیز پرسیدم گفت تو کما هست منتظریم به هوش بیاد و من هم شک نداشتم که به هوش میاد مگه علی محبی ممکنه چیزیش بشه؟؟


پینوشت دو: نمیدونم چی بگم ولی علی چند روز پیش درگذشت و دیگه به صورت فیزیکی در بین ما نیست دیگه نمیتونه مردم رو از خطر نجات بده نمیتونه بین ما باشه و باهاش گپ بزنیم و از تجربه های فوق العاده ای که داشت بگه ولی به گمونم همین کافیه که از کار هایی که میکرد لذت میبرد(من در مورد زندگی شخصی اش نمیدونم ولی اون ارامشی که من از چشاش و رفتارش به خاطر میارم یه موحبت بزرگی بود که واقعا مثال زدنی و البته خاطره و نام نیک علی محبی عزیز نام و خاطره ای که مطمئن هستم هیچ وقت از ذهنم خارج نمیشه) این که نامی نیک و خاطرات فوق العاده ای رو در حین زندگی کوتاهش رقم زد.



طلب شادی و مغفرت میکنم برای روح بلند علی محبی عزیز و امیدوارم خانواده محترمش صبر بالایی داشته باشند


پینوشت سوم من خیلی اهل ثواب و اجر الهی و این جور چیزا نیستم برای درگذشتگان اما همه ی ثواب اخروی که از فعالیت برای برنامه ی کوچه گردان عاشق در ماه رمضان امسال که میبرم رو تقدیم میکنم به روح علی محبی عزیز


نظرات (۳)

هاشم عزیز 

دنیایی که هستیم زمانی برای ما اندیشه کردن با میسر میکند که چیزی را از دست می دهیم . جنس این حرف ها هم که انقدر کلیشه ای شده که نمیتوان بیشتر بهش پرداخت . 

اما این که ما در مورد روزگار خود و رفتار دیگران یاد میکنیم و از افرادی می گوییم که زندگی میسازند اما ممکن است خودشان بین ما نباشند یا ساخته نشده باشند . 

یکی از عجیب ترین کار های یک انسان این است که چیزی را توصیه میکند که خودش هم شاید انجام ندهد . 
علی جان روحت شاد
  • سعید(مهرداد) سعادتی
  • روحش شاد... نیکی ها می ماند و به ما بازمیگردد
    پاسخ:
    کاملا موافقم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی