توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

هاشم زرین کیا هستم علاقه زیادی به یاد گرفتن و یاد دادن و ارزش ایجاد کردن دارم.
این یادگیری میتونه مطالعه کاغذی باشه میتونه تو کار باشه یا حتی تو سفر یا شاید هم همنشینی با انسان ها و البته متمم خوانی یا در راه متمم خوانی باشه.
تا الان یه کارایی کردم الان یه کارایی میکنم و یه کارایی هم در آینده قراره بکنم.
این وبلاگ بیشتر جایی است که من توش تمرین نوشتن میکنم و البته سعی میکنم دیدگاهم رو نسبت به چیز ها مطرح کنم پس انتطار ساختار های علمی و اکادمیک نباشید.
نوع نوشتار این وبلاگ هم بیشتر شبیه گفتار روزمره من است تا نگارشی از جنس بسیار رسمی کتابی

ضمنا با عرض پوزش بابت این که فونت کلمات پست ها خیلی کوچکن دلیل این که فونت این وبلاگ به این شکل است دو تا چیزه:

1 - اونی که قصد خواندن داره دنبال خواند سرسری نباشه
2- بیشتر با متن کلنجار بره

  • ۰
  • ۰

من سعی میکنم سفر هایی که میرم سفرنامه بنویسم این کار هزاران ساله رایجه البته سعی میکنم این سفر نامه به خود سفر اسیب نرسونه (یادی میکنم از اون عزیزانی که در کل سفر در حال سفر نامه گرفتن و عکس کذاشتن در اینستاگرام و یا عکس گرفتن هایی هستن عکس هایی که هیچ وقت دو باره دیده نخواهند شد من به شخصه سعی میکنم هیچ گاه سفر نامه را در حین سفر ننویسم در اتوبوس در هواپیما در جاده و یا وقت های مرده این سفر نامه سفر نامه عید سال ۱۳۹۶ است سفری به یاد ماندنی که اگر بخواهم سفری در این حد داشته باشم یا بیشتر از این سفری که اینچنین لذت بخش و ماجراجویانه باشه بلاشک باید به هند سفر کنیم (البته این یه جورایی کنایه داشت اونی که باید بدونه میدونه و وسایلش رو داره از همین الان جمع میکنه و خودش رو آماده تر میکنه برای این سفر )


به سوی جنوب (ببخشید به سوی جنوب شرقی)


هیچ وقت یادم نمیره از زمانی که بچه بودم همیشه یه علاقه خاصی به خلیج گواتر و اون ور مرز بازرگان داشتم


شمال غربی ترین و جنوب شرقی ترین جا های ایران


دوست داشتن سیستان بلوچستان به گمانم از سفر قبلی من. و مهرداد به بندر عباس شکل گرفت


از زمانی که یه همسفر بلوچ داشتیم از جهرم به بندر عباس و برگشت اون راننده ای که در بلوچستان بود و...


مدت ها بود که این سفر تو ذهنم شکل گرفته بود.


و کم کم رنگ بهتری میگرفت


خوندن چند تا سفر نامه. دیدن متن های زیاد و خیلی چیز های دیگه من رو به سمت سفر به بلوچستان سوق داد.(البته حاج پرویز شه بخش و عکس های فوق العاده اش )


از وقتی هم که یه گروه تلگرامی در مورد سفر بلوچستان عضو شدم که هیجی بد تر شد😊


سرزمینی تاریخی مردمی جالب خام حاصل خیز گرم و البته قاچاق و جرم و ....


 با یار همیشه همراه برنامه ریختیم پایه ترین انسان دنیا مهرداد کشاورزی عزیز که بریم پسر

زمان سنجی شد و رفتن به سفر های دیگه منتفی و از اخرای بهمن تصمیم بلوچستان در بیست و هفتم اسفند و تمام.


و خب هم رو کجا ببینیم??(مهرداد ساکن شیراز (پایتخت فرهنگ ایران) و بنده ساکن آمل ( من نمیگماا این عزیزان گزارشگر کشتی میگن سرزمین پلنگ خیز :))))


شهر زیبای کرمان

گام های اصلی شروع این سفر به قرار زیر بود.

۱- خرید پاور بانک ۲۰ هزار میلی آمپر(مهم ترین قسمت سفره چی فکر کردیم:)

۲- خودم رو بیمه حوادث کردم:))  (راستیتش یه جورایی ترسیده بودم یه چیم بشه)

۳ـ قرض گرفتن کیف ضد گلوله امیر مهدی(  یه کیف ضد گلوله بود که از الیاف خاصی ساخته شده بود البته در انتهای سفر و حین صحبت با یک کارشناس این قضایا در قطار یزد تهران(یه شرکت امنیتی داشت در امریکا) فرمودند این هیچ کمکی بهت نمیکنه ؟؟!!! برای کالیبر های خیلی کوچکه )

۴- جمع کردن کوله

از اون روز های شلوغ کاری که بگذریم و یا مسمومیت شدید من و مادر گرامی و حالت تهوع شکم درد و سرگیجه و ....


ولی جلوی من گزینه ای به نام بیخیال شدن وجود ندارد .


زنگی زدم و فهمیدم ساعت پنج و نیم حرکت اتوبوس کرمان از آمل هست😊


و  زنگ زدم گفتم رزرو که گفتن نداریم و پول بدین با استرس بسیار این رو هم ردیف کردم


وقتی رسیدم خونه دیدم حال مادر بسیار بده


خودم هم نابود


رفتم حموم و تهوع شدید و......


و  وسایل رو جمع کردم و زنگ زدم به علی حسن زاده عزیز دوست داشتنی که کلید رفع مشکلات ما بوده😂😂(دقیقا حاج علی گل نقش رمز بازی جی تی ای داشت برای ما تو این مسیر)


علی عزیز اومد خونه و خداحافظی کردیم و... و من رو برد تا مغازه و دفترچه بیمه مدارک و وسایل داخل مغازه و ... رو گرفتم.


اومدم به سمت خونه و لباس مرتب و دو تا موز و الهی به امید تو


یک ساعت معطلی در تعاونی امل برای رسیدن اتوبوس نوید خیلی خوبی برای سفر بنده نبود


مشکل در پیدا کردن صندلی اتوبوس و .... البته من مشکلی نداشتم یک خانمی مشکل داشت ولی از اون جایی که لیدی از فرست من صندلیم رو دادم بهشون و به فنا رفتم😂😂😂 ( البته خانم خانم میانسالی بود و جای مادر بزرگ بنده بودن )


رفتم ته اتوبوس نشستم که کناری سربازی قمی که در پادگان ولیک خدمت میکرد.


یه ور دیگه یه پسره کاسب بود که گاها گرس میکشید و بچه ازاد شهر که برنج میبرد شهر بابک و اون ور تر یه چابک سوار ترکمن که خب اون هم اهل مواد بود.


جلو هم که یک جوون با لباس بلوچی


همه این ها تقریبا همسن بودن و همه همسن بودیم


با اون پسری که شهر بابک میرفت خیلی صحبت کردم خیلی خیلی زیاد و خب خوش حالم که تونستم پشیمونش کنم که اون گراسی که اون سوار کار عزیز بار زده بود رو نکشه


و نکشید و هشت ماه بود که نکشیده😊


 مسیر طولانی با هم بودیم و شب شد


از تهران تا نزدیک یزد هم که با اون دوست عزیز بلوچ که قبلا تو کار قاچاق سوخت بود و گاها ساقی گری صحبت کردیم و حدودا مدل ذهنی قالب بلوج سنتی دستم اومد.


1- تحصیلات حرف مفت(البته ما بلوچ هایی با تحصیلات علمی و دینی بسیار بالا هم داریم)

2-غیرت مسخره به قوم و منطقه خودشان (تقریبا هر بلوچی که دیدیم این خاصیت را داشت  البته تعداد محدودی که ما دیدیم نمیتونه یه نسخه کامل باشه )

3- خارج دونستن زن ها از انسان بودن(از ازدواج های اجباری زیر ده سال تا چند همسری و بازیچه بودن آن ها و نگذاشتن به تحصیل و حتی نداشتن حرمت مادر بودن و.....)

۴ـ صداقت و مهمان نوازی آن ها 

۵- بسیار مقید به دین و ایمان و....


صحبت های جالبی کردیم و لذت بردم از هم صحبتیش با این دوست عزیز تا که رسیدیم به یزد


بعد از دوست بلوچ هم که با اون عزیز جیرفتی دوست شده بودیم که پی اچ دی روان شناسی دانشگاه بابلسر میخوند و صحبت های با ایشون بسیار اموزنده تکان دهنده و جالب بود(فکر کنم تنها کسی بود که احتمالا بعد از سفر هم باهاش رابطه ای رو نگه خواهم داشت) البته یه چک آپ کامل روانی هم کرد بنده رو (اصولا باید از ادم ها استفاده کرد من که هر جا میرم دارم سیستم های کامپیوتری ملت رو درست میکنم پزشک ها هر جا میرن بیمار پیدا میشه و باید از روانشناس هم استفاده کرد دیگه نباید کرد؟؟؟) که گفت خوبی چیزیت نیست فقط یه مشکل داری ( از من نخواهید که این مشکلم رو بگم حتی زیر شکنجه هم اعتراف نمیکنمششششششش)


 تا کرمان با ایشون صحبت کردیم و رسیدیم کرمان و انتظار چند ساعته ای او به پایان رسید البته تا اون مسیری که باید میرفتم به دیدن مهرداد منطقه خاجه میدان و حمام و...با یک دانشجوی ارشد شهر سازه قزوین اشنا شدم. ومثل خیلی از کسایی بود که از قبل میشناختمشون

 من و مهرداد هم رو دیدیم😊 یکم تو میدون چرخیدیم و حموم خواجه رو بازدید کردیم و لحظات جالبی رو رقم زدیم (عکس هایی با هیبت افرادی که اون جا میومدن بازاری ها روحانی ها و...)

و نکته ی جالب اون سنگ مرمی بود که به وسیله ی آن ساعت رو میشد تشخیص داد.

حالا بایدبریم بقیه کرمان رو ببینیم

از اون جا خارج شدیم و ادرس دستشویی رو گرفتیم😂😂 رفتیم از کنار پارکی که تعداد ریادی زن کولی فالگیر بود و گفت فالت بگیریم و .... ما هم تا دهانه خرجی برگشت بودیم که به یکی از این ها گفتم بیا (تجربه فال گرفتن نداشتم ) خب

اومد میبینه

یه چیز فلزی دستش بود و اسمم رو پرسید و بعد یه چیزایی گفت و بعد مثلا گذشته من که خنده دار بود😂😂

دو دوست داری یکی قد بلند یکی قد کوتاه اون رو فاصله بگیر ازش😂😂😂

مهدی و سپهر دهنتون رو من رو سحر(عزیزم میدونم غلط املایی داره ) میکنید فلان فلان شده ها😂😂

گفت گفت و گفت و من نفهیمدم و آخر گفت یه زنی تو رو جادو کرده و این گره رو بسته به نخ گره زد😂 و گفت یه پول درشتی بزار رو دستت و فلان کن منم خب هیچ پولی نداشتم و رخصت خواستم که سرکار

خانم فالگیر عزیز کارت اعتباری بگیرم??? و گفت نه پول باشه منم یه سکه پانصدی از جیبم در اوردم 😂😂و  گفت این پوله کمیه بختت نابود میشه 😂😂 و گفت در اخر فلان فلان (این که چی گفت یکم خصوصیه اگر براتون سواله میتونی پیام خصوصی بزارید) و رفتیم😂😂😂

 از اون جا هم گفتیم بریم به سمت جاهای دیگه و از مقر مستقر شده گردشگری پرسیدم و گفتن برین اتشکده و ما هم به سوی اتش کده قدم زنان رفتیم و شهر رو هم دیدیم😊

 برنامه های بعدی رو باید میچیدیم

اول میریم به سمت جنگلی که راننده گفته بود که جای جالبیه و باید رفت و ما میریم

جنگل که چه عرض کنم دو خال درخت و بدون هیچی و کلا یه کافه که خیلی هم داغون بود

و یکم اون ور چرخیدیم و خب جذابیت نداشت همه این ور اون ور داشتن مواد یا قلیون میکشیدن

شاید جذاب ترین قسمتش اون جمع بچه های پیکان سوار کف خواب وبد انواع پیکان هایی که کنار هم گذاشته بودن و... و دوره همیشون بود و جالب ترین شاید پیکان کروک بود.

البته قبل اتشکده رفته بودیم یه رستوران و یه اقامتگاه باحال که البته یه خونه قدیمی بود که تبدیل شده بوود به کافه رستوران و مهمان سرا که البته مکان مناسبی برای بک پکرا بود😉 و البته ما تو تصمیم گیری مونده بودیم و ساعت داشت نزدیکای غروب میشد بعد از رفتن به موزه ی سنگ تصمیم برآن شد تا تاریک نشده بریم ماهان و از سمت ماهان هم بریم زاهدان و با تعاونی یک هم هماهنگ کردیم البته با دفتر شهریشون

از اون جا رفتیم سمت خط ماهان

و قبلش یه دونه از این طالبی باحالا خوردیم :) البته لعنت به همسفر نه خوش خوراک که نزاشت جیگر خام بخریم و دو تایی بخوریم:)

رسیدیم به ماشین ماهان و خب نزدیک شهر شپدیم نزدیکای غروب افتاب بود و گفتیم اول بریم باغ که حیفه تو تاریکی موندن  و گشتن و به راننده گفتیم میخوایم بریم باغ شازده

گفت باید دربست برین و میشه ۸ یا ۱۲؟؟ تومن

و خب منم روشنفکر گفتم چشممممم (به هر صورت خودمون رو رسوندیم )😊

نزدیکای غروب بود که رسیدیم به باغ شازده

فضای فوق العاده ای بود و من رو یاد دینان مینداخت😉 همون جا تصمیم بر این شد که عکس نگیریم و از لحظه استفاده ببریم همه این عکس ها بهترش تو اینترنت هست

و ما هم مردم دوربین به دست رو میدیم و لبخند میزدیم

تا رسیدیم به ساختمون اصلی و تراس چه چیزی بهتر از نشستن  تو تراس و تو اون نور پردازی عالی و دیدن باغ و فواره ها و پخش کردن موسیقی فوق العاده توسط پلیر و لذت بردن از آن😊

برگشتن هم که مثل همیشه پلن باید میزدیم و با جوشکار های باغ شازده ماهان اومدیم و از فولکلور منطقه ماهان حکمت ها شنیدیم😊

البته  یه سر هم زدیم به رستوران پشتی  باغ و یه استراحت کوچکی کردیم(البته چند کیلو پسته هم خریدیدم که همه رو در مسیر به عنوان شادباش عید میدادیم :) بزرگ تر ها پسته کوچک تر ها ابنبات:)

و  رسیدیم شاه نعمت الله

و جالب این بود رساله جدید ایشون دوباره بعد ۵۰ سال تجدید چاپ شد😊ی

و ما هم رفتیم تو صحن و شروع کردیم به پر کردن پریز ها توسط منبع  تغذیه هامون😊

و جالب ارادت ماهانی ها و کرمانی ها به حرم بود که خیلی برای ما دو نفر عجیب بود.

حالا اون وسط متاسفانه نتونستیم با اون تعاونی که قرار بود ماهان سوارمون کنه و ببرتمون به زاهدان صحبت کنیم و بعد از چند تماس و  گرفتن شماره دفتر مرکزی فهمیدیم بلیط نداریم و البته اتوبوس ها هم پره و یعنی هیجی باید فردا بعد از ظهر بریم

خب من کخ نمیتونم جواب منفی بشنوم و خب نشندیم و اتوبوس وی ای پی رو ردیف کردم😊

 قرار شد دم پمپ بنزین ماهان سوارمون کنه

تا اون موقع وقت داشتیم شام بخوریم😁

و رفتیم سمت بهترین رستوران ماهان و یه مرغ گریل سفارش دادیم تا دو تایی بخوریم البته مرغ گریل که چه عرض کنم چوب خشک😔

 نتونستیم بخوریم و انداختیم تو نایلون که غذای سگ و گربه های ماهانی رو تامین کنیم

مهمانی از جنس همسایه های کناریمون داشته باشیم😉

و بعد از اون نوبت به رفتن به سمت پمپ بنزین و حاشیه جاده برای سوار شدن میرسه که با یک ساعت تاخیر همراه بود😔

ولی نکته خوبش دوست شدن با اون گربه بامزه و البته ترس وحشتناک از  موتور سواری که صورتش رو پوشیده بود و خب نزیدک بود کوله ها رو ببره

 به زاهدان خوش امدیم:)


صبح زود رسیدیم زاهدان


و مستقیم رفتیم به سمت مسجد و حوزه علمیه مکی (بزرگ ترین حوزه علمیه ی اهل سنت ایران که در زمان فارغ التحصیل طلبه ها در سال نزدیک به ۴۰۰۰۰۰ نفر حضور پیدا میکنند)

قاعدتا دو تا ادم که با کوله پشتی میخوان برن تو رو راه نمیدن😁

ولی با مذاکره و البته استراتژی شکلات حل شد😉

و  رفتیم تو مسجد و شروع به چرخیدن کردیم

و یه چند تا رفیق خوب هم پیدا کردیم

و بعد هم که رفتیم تو حوزه و حجره ها چرخیدن و چند تا نکته برامون جالب بود

یک این که تقریبا از همه جا بودن از بچه ها کرد و ترکمن و تاجیک و بلوچ و همه

دو این که تقریبا همه کسایی که اجازه حضور در حوزه علمیه مکی رو داشتن همشون نخبه های حوزه های خودشون بودن و البته تقریبا همشون حافظ کل قران بودن

سوم این که هیچ کسی اسمارت فون نداشت به جز یه سری خارجی اونم برای تماس اینترنتی با کشورشون(چون به تحصیلشون صدمه میزنه)

 بعد چرخ زدن گفتیم بریم بیرون و چهار راه رسولی معروف 😁

و  نکته جالب این که یه خانواده ی کرمانی دیدیم که اون جا بودن و خب خیلی جالب بود

شروع کردیم به قدم زدن تو زاهدان

محله به محله

نزدیک یک ساعت و نیم قدم زدیم و  رفتیم چهار راه رسولی و هیچ چیزی خاصی نداشت

البته مغازه ها هم خیلی باز نبودن

نکته جالب این بود که ما کلا یک زن هم ندیدیم در خیابان زاهدان ندیدیم و البته ظاهرا اون اندک ادم هایی که دیدیم هم سیستانی بودند

و  از اون جا رفتیم به سمت موزه ی خصوصی جناب اقای سترام

و ب متاسفانه نتونستیم پیداش کنیم و خب رفتیم پژوهش سرا و خیلی جاها بهمون پیشنهاد شد ( و باز هم ما را ترسوندن از سفر به بلوچستان و بلوچ ها)

و از اون جا هم رفتیم سمت موزه جنوب شرق ایران و اول قسمت گردشگری و دیدن لندکروز وانت اون فرانسوی عزیز😂😂😂( این عزیز دل که یک لندکروز کالسکه ای داشت و از سال ۲۰۰۶ داشت همه جهان را میگشت در اطراف زاهدان ظاهرا نصرت اباد صدمه میبینه و بیمارستان بود) از اون جا هم که رفتیم دوست عزیز تهرانیمون رو دیدیم (خالی بند اعظم)😂 و رفتیم بازار سنتی و قدم زدیم تو زاهدان و در اخر رفتیم رستوران هندی و بعد هم که موزه ی خصوصی زیبای اقای سترام از دست ساخته های روستای کلپورگان و بعد هم سمت ماشین های خاش و پیاده شدن در دو راهی تفتان

راستی شاید خنده دار ترین حالت مهرداد در عمرش رو اون جا تجربه کردم به مهرداد گفتم مهرداد گشنه ای?گفت گشنمه تشنمه خستم بدبختم ما این جا چه میکنیم😂

و بعد از اون هم رفتن به سمت ماشین های خاش و یک ساعت معطل شدن برای حرکت ماشین و هماهنگی با هییت کوه خاش و البته بعد از اون هم خب حرکت به سمت خاش و البته مواجه شدن با نماز عصر راننده😔

و  در اخر نزدیکای ساعت ۵ رسیدیم به دو راهی تفتان

 به قول مهرداد عزیز ما دقیقا وسط بیابون ناکجا اباد بودیم

 اقا و خانم ریگی  عزیز ما رو دیدن و سوار کردن  و ما به سمت دو راهی کوه حرکت کردیم و با سرعت بالا به سمت شرق رفتیم این عزیزان مقصدشون تمین بود که به خاطر ما تا تفتان هم اومد😊

و رسیدیم دم پناهگاه یک تفتان و خب اتاق گرفتیم و استراحت و تماس و ....

و ساعت ۵:۴۵ دقیقه تو اون هوای سرد بیدار شدیم

و به سوی قله حرکت کردیم

سه نفر به سوی قله به همراه اهنگ و....

رسیدیم  پناهگاه دو استراحت و چای

و بعد هم سمت بالا و رسیدن به بخ و برف  و گرفتاری های مختص به خودش گیر کردن در یخا و...

در موقع برگشت هم  گم کردن مسیر و از مسیر های عجیب غریب رفتن

و رسیدن به  پناهگاه و ....(بچه های توی خونه هیچ وقت با کفش کتونی و شلوار لی بدون هیچ تجهیزاتی به کوهستان هایی که یخچال طبیعی دارند نرید. حالا اگه رفتید حتما راهنما داشته باشید.حالا اگه راهنما نداشتید بچه پر رو بازی در نیارید.)  خوردن چای رفتن با عزیزان  به سمت دو راهی و  البته درد شدید در قفسه سینه و ....

رسیدن به اسکل اباد و منتظر اتوبوس چابهار بودن و موندن در سیاه چادر شهر نیک شهر و خوردن چای هیزمی و کباب البته با درد شدید فقسه سینه

صبح زود رسیدیم به چابهار(البته این نکته رو فراموش نکنید راننده های این مسیر همشون سرما خوردن:)))) و همشون هم پدرشون پلیس بودن و از خلاف بدشون میاد ) البته خارج چابهار

و سوار شدن مهرداد رو موتور و پیاده روی من با پنج دوست ایرانشهری تا رسیدن به سر چابهار

و رفتن به دریای بزرگ و گشتن اون جا و... اشنا شدن با دوست کرمانی و رفتن به سمت بازار ماهی و رفتن ما هم به سمت ساحل لیپار و دیدن ساحل سنگی و تخته سنگ ها و از اون جا خریدن نوشیدنی  و اب و رفتن به ساحل شیلات و شنا و حمام شن و ...

و گشتن 

و متااسفانه طوفان در دریا موجب شد نتونیم بریم قایق سواری

و بعد اون هم که اقای زهی اومد دنبالمون و رفتیم سمت بریس و.....

البته صخره های بعد دریای بزرگ هم که واقعا زیبا بود میتونم بگم زیبا ترین جایی از دنیا بود که دیدم

صخره هایی به طول بی نهایت و ارتفاع چند ده متری و در پایین آن ساحلی طلایی رنگ و بعد هم اقیانوس و اقیانوس زیبایی بی حد و حصر

بعد از اون هم رفتیم سمت شرق و یک بندرگاه صیادی زیبا

و بعد هم با ماشینی اومدیم سمت لیپار و از وسط آن دو تالاب جالب اب شور و شیرین رد شدیم

رسیدیم به ساحل جالب کویری که سال تحویل رو آن جا گذراندیم

و بعد آن هم  درخت چند هزار ساله انجیر

و سوار موتور شدن و رفتن سمت کوه های مریخی و ریگزار های منتهی به آن

و بعد خوردن و نوشابه و برگشت به سمت چابهار و ر به رستوران تهرانی و خوردن ماهی کباب و سوار اتوبوس کرمان شدن

و آن داستان های عجیب و رفتن به یزد و سوار قطار یزد تهران شدن و شب هنگام رسیدن به آمل با پوستی با ترکیب رنگ سوختگی در اثر یخ - دریا - ساحل - کویر


پ ن : عکس ها در آینده ی نزدیک در وبلاگ اپلود میشود.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی