توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

وب سایت شخصی هاشم زرین کیا

توسعه

هاشم زرین کیا هستم علاقه زیادی به یاد گرفتن و یاد دادن و ارزش ایجاد کردن دارم.
این یادگیری میتونه مطالعه کاغذی باشه میتونه تو کار باشه یا حتی تو سفر یا شاید هم همنشینی با انسان ها و البته متمم خوانی یا در راه متمم خوانی باشه.
تا الان یه کارایی کردم الان یه کارایی میکنم و یه کارایی هم در آینده قراره بکنم.
این وبلاگ بیشتر جایی است که من توش تمرین نوشتن میکنم و البته سعی میکنم دیدگاهم رو نسبت به چیز ها مطرح کنم پس انتطار ساختار های علمی و اکادمیک نباشید.
نوع نوشتار این وبلاگ هم بیشتر شبیه گفتار روزمره من است تا نگارشی از جنس بسیار رسمی کتابی

ضمنا با عرض پوزش بابت این که فونت کلمات پست ها خیلی کوچکن دلیل این که فونت این وبلاگ به این شکل است دو تا چیزه:

1 - اونی که قصد خواندن داره دنبال خواند سرسری نباشه
2- بیشتر با متن کلنجار بره

  • ۰
  • ۰

درباره قهوه و کتاب و قص الی هذا


دارم به این فکر میکنم که خب درسته یکی از پایه های رنسانس قهوه و کافه ها بودن مکان های که جایگزین میکده ها شده بودن و مکانی رو ساخته بودن برای گپ و گفت و شنود بین انسان ها 
از همین محفل ها بود که شپنهاور ها و .... پدید اومدن

به نظر شخص خودم شاید بزرگترین اتفاقی که میتونه موجب رشد افراد و ساختار های جامعه بشه کنار هم بودن و مردم و ید واحد بودن اون ها هستش

مثال بارزش رو میشه از کلوپ های تکنولوژی که گیگ ها کنار هم قرار میگرفتن و توسعه های کامپیوتری رو موجب شدند و یا معابد بودایی که جودو هنر های کار با فلزات و .... از اون جا نشات گرفت.

(البته مساجد هم در جامعه اسلامی میتونست پتانسیل خیلی خوبی داشته باشه البته باید گفت زمان هایی از تاریخ این اتفاق مثبت افتاد)

در کل در این پست میخوام بیشتر به کافه رفتن و کافه نشینی بپردازم.

انسان ها نیاز به سه مکان دارند: منزل - محل کار و جایی بین اون که بتونند اجتماع پیدا کنند و...

در قبل از انقلاب شکوهمند اسلامی ایران لاله زار و کاباره ها و رستوران ها و کافه ها محل تجمع ادما بودند.

بعد از انقلاب هم مسجد این فضا رو گرفت (البته تا اوایل دهه هفتاد هم همین اتفاق افتاد و هنوز هم همین اتفاقا فتاده فقط فرقش اینه که جوان های انقلابی به پیرمرد های بست نشین مساجد تبدیل شدند) که فرهنگ سرا ها این مکان را ایجاد کردند.

خب با این اوصاف جوان های ما چه میکنن در کجا این خلا پر شده؟


کافه ها 

مساجد

قلیون سرا ها

ارایشگاه

 باشگاه های بدن سازی 

خیابون گردی ها 

دشت و کوه و کویر

باغ ها و خونه های مجلل


افراد به فراخور فرهنگی که درش رشد کردند و اطرافیانشان در این اماکن حضور دارند.شاید براتون چند تا از این اماکن سوال باشه که میخوام یه توضیح اولیه بدم دربارشون


مسجد: هنوز هم هستند جوان ها و نوجوان هایی که محل اجتماعشون مساجد و هییت و پایگاه های بسیج هستند از همون طریق میرن سفر همون جا رفاقت هاشون جاری میشه همون جا کار میکنن همون جا عاشق میشن و ازدواج هم میکنن


ارایشگاه: این که ارایشگاه ها از قدیم یک جایی بود که توش آدم ها اشنا میشدن و تشکیل گروه ها رو میدادند به قدیم برمیگرده اما در حال حاضر ارایشگاه ها مخصوصا برای خانم ها مکانی است برای ارایش - خرید - گفت و گو - آشنا شدن با هم - تغذیه و... وقتی که افراد ساعت ها در اون مکان وقت میگذرونند رخ دادن همچین اتفاقاتی طبیعی است سه الی چهار ساعت در هفته در آرایشگاه ها بودن چیز عجیب غریبی در جامعه خانم های شهری این مملکت نیست.(البته اقایون هم کم کم دارند جا پای جای  خانم ها میگذارند

.


قلیون سرا ها :مکانی که خیلی از افراد بعد روز کاری به همراه دوستانشان به آنجا مراجعه میکنند چای میخورند گفت و گو میکنن قلیون میکشند - پلی استیشن بازی میکنند - ورق و تخته نرد میکنند و... 


باشگاه های بدن سازی: جایی که دیگه قسمت بزرگی از لایف استایل یک سری از افراد شده است استاتوس ife in the gyme  هم یکی از چیز های پرطرفدار حال حاضره باشگاه بدن سازی جایی که توش: وزنه میزنند - میدوند - غذا میخورند - گفت و گو میکنند - حموم میکنند - شنا میکنند - لباس میخرند - دارو و مکمل میخورند - ماساژ میگیرند - کار میکنند - رابطه ایجاد میکنند(رابطه های کاری منظورمه افرادی رو میشناسم که کلا شغلشون اینه که با فلانی میره باشگاه با اون یکی میره شنا و با یکی دیگه میره تنیس به این صورت کارچاق کنی میکنند)

باغ ها و خونه های مجلل: افرادی که اوضاع مالی قابل قبولی دارند و میتونند مکان های خودشون رو از باغ های بیرون شهر و داخل شهر رو تبدیل میکنند به شهربازی تالار نان استاپ پارتی مهمونی های فوق العاده و... و از امکانات موجودشون استفاده میکنند.

دشت و کویر و کوه و دشت: اوایل برام جالب بود که انقدر مردممون براشون جالب شده در صورتی که عزیزان اصلا براشون طبیعت مهم نیست بلکه عرق خوری دراگ زنی و.. براشون تعیین کننده است حال شما بگو قمر در عقربه خرس شب در گربه ی روز بلاشک اصلا براشون مهم نیست بیشتر به اون عشق و حاله میگذره (این افراد یه جورایی اون کسانی هستند که دوست دارند باغ ها و خونه های مجلل داشته باشند که خدمات ایجاد کنند و ندارند یا افرادی هستند که این ها رو دارند و حوصله شون سر رفته میخوان تنوع ایجاد کنند) البته نمیخوام توهینی به طبیعت گرد ها بکنم

شرمنده بابت این که انقدر حاشیه میرم کم کم بریم به سمت هدف اصلی ام از این متن که همانا در مورد کافه نشینی و کافه رفتن ها بود هست.

کلید نوشتن این پست وقتی خورد که تماسی گرفته بودم با یه عکاس که در مورد یک سری کار تبلیغاتی صحبت کنم که گفت من کافه کاله هستم سره کار گفتم کافه کاله دقیقا کنار دفتر ماست الان میرسم خدمتت وقتی رفتم اون جا دیدم تجهیزات عکاسی اون جا پهنه و داره از کیک و فهوه و ... عکس میگیره قسمت خنده دار قضیه این بود که یه دفتر یادداشت و یه عینک هم کنار قهوه بود و یه جورایی تزیین به حساب میومد همین زمان بود که رفتم تو فکر خیلی چیز ها در ذهنم ورق خورد و یاداوری شد برام از همه کافه رفتن هام با کسایی که رفتم و صحبت هایی که کردم و دسته بندی اون ها از لحاظ دلیل رفتنم به اون کافه به علاوه این که دیدم به بقیه افرادی که اون جا بودن و دلیل رفتن اون ها به کافه( یکی از تفریحات مورد علاقم اینه که در مورد ادم هایی که در اون جا حضور دارن فکر میکنن و پیشینه و آینده شون رو حدس میزنم :)


جلسات کاری - نشست های دوستانه دو نفره -جلسات اشنایی اولیه - مقصد بعد پیاده روی - رفتن برای خوردن یک چیز خاص :) - سرد بودن یا گرم بودن فضای باز - جالبه هیچ وقت بیشتر از دو نفر نرفتم کافه (البته به جز همراهی با مادر و پدر که واکنش مادر جالب بود این جا نور نداره دله آدم میگیره) 




خاطرات جالبی هم از کافه ها دارم(اولین بار ها که کافه میرفتم دلیلش خیلی ساده بود اینترنت رایگان:) بار ها پیش اومده بود بعد از تمام شدن خوراکی ها و در زمان ترک کافه گجت هام رو جایی جایگذاری میکردم و بعد از اتمام دانلود ها و بروز رسانی و البته پیاده روی من بعد از چند ساعت به اون جا برمیگشتم - یه بار که در فضای باز کافه ای زیر یه شیروونی بودیم و درگیر صحبت های کاری  بودیم یه دفعه دیدم بارون وحشتناکی گرفت و همه متفرق شدن :) بعد از نیم ساعت چهل دقیقه دیدیم که کلی سر صدا و صدا های عجیب غریب میومد و مامور های اتش نشانی از همه جا داشتن میومدن تو( ساختمان بقلی اتش گرفته بود ) البته ما هم جلسمون رو حتی یک لحظه معطل هم نکردیم چه برسه به تعطیلی 

به هر صورت امیدوارم کافه ها به جاهایی تبدیل شه که ادم ها کنار هم قرار بگیرن و موجبات خیر رو فراهم کنند (ضمن این که امیدوارم یا قیمت چیزاشون بیاد پایین یا در امد مردم ما بره بالا:)




  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

معمولا وقتی انسان ها به اخر یه راهی میرسند ای کاش ها رو بررسی میکنن به گمونم اخرین راه زندگی انسان همانا یک دوست خوب هست.

حالا یه بررسی ساده میکنم اخرین حسرت های انسان ها رو:


۱.‌ ای کاش خودم را با دیگران مقایسه نکرده بودم.

همه با این مشکل دست و پنجه نرم می‌کنند، اما تقریبا چیزی وجود ندارد که برای موفقیت به این اندازه مضر باشد. به جای مقایسه‌ی خودتان با دوستان، خانواده، یا الگوهای زندگی‌تان، به این فکر کنید که نسبت به انسانی که تا دیروز بوده‌اید چقدر پیشرفت کرده‌اید و چه دستاوردی داشته‌اید.


۲.‌ ای کاش اقدام می‌کردم و آرزوهایم را عملی می‌کردم.

برای‌تان راز کوچکی را فاش خواهم کرد: هیچ “بلافاصله‌ای” وجود ندارد. بسیاری از آدم‌ها را این فکر که چه کسی می‌خواهند باشند ناتوان و زمینگیر کرده است چون آنها نگران هستند به آن سرعتی که می‌خواهند این اتفاق رخ ندهد. خب، رخ هم نخواهد داد. اما چه چیزی از زمان گذاشتن روی رویای‌تان و هر روز شاهد یک پیشرفت حلزونی بودن بدتر است؟ هدر دادن زندگی برای انجام کارهایی که نمی‌خواهید انجام دهید.

۳.‌ ای کاش بیشتر بیخیال جهان اطراف‌ام شده بودم.

همه‌ی اطرافیان شما سعی می‌کنند آنچه هستید یا آنکه باید باشید را به شما دیکته کنند، و البته شما هم به آنها اجازه می‌دهید. به غیر از خودتان لازم نیست که هیچ کس ارزش شما را تایید کند، و اگر زندگی‌تان را صرف خوشحال کردن آدم‌های دنیای اطراف‌تان کرده باشید، روزی عمیقا از این کار حسرت خواهید خورد. نگران خوشحال کردن والدین، دوستان، یا رییس‌های‌تان نباشید. شما باید در درجه‌ی اول و بیشتر از همه نگران خودتان باشید. همیشه.

۴.‌ ای کاش منتظر نمی‌ماندم که “از فردا شروع کنم.”

بهانه‌ها فراوان‌اند چون جور کردن آنها بسیار راحت است. شما همیشه برای توجیه تنبلی‌تان دلایلی پیدا خواهید کرد، و این یکی از علت‌های شایع حسرت‌های دم مرگ است. چیزهایی که می‌خواهید فردا انجام دهید، بدون تلاش کردن، می‌توانند به چیزهایی تبدیل شوند که آرزو دارید‌ای کاش ۵۰ سال پیش انجام می‌دادید. این حسرت را به دل خودتان نگذارید.

۵.‌ ای کاش بیشتر ریسک کرده بودم.

ترس از طرد شدن یا شکست، هنگام مواجه با مرگ از بین می‌رود. دختر زیبایی که به شام دعوتش نکردید، شغلی که به خاطر احساس نالایق بودن برای آن درخواست ندادید، یا کسب و کاری که به آن اعتقاد داشتید اما هرگز آن را راه‌اندازی نکردید بار سنگین‌تری بر دوش‌تان خواهند بود تا شکست خوردن مفتضحانه و درس گرفتن از آن.

۶.‌ ای کاش ادامه داده بودم.

حتی اگر آنقدر شجاع باشید که ریسک بکنید، باز هم شکست رخ خواهد داد. اما، جایی که این شکست می‌تواند به حسرت بزرگی تبدیل شود، هنگام تصمیم به تسلیم شدن است. وقتی که اجازه می‌دهید فشار کم آوردن در زندگی بر عشق شما نسبت به کار و کوششی که انجام می‌دهید غلبه کند، می‌بازید. پس ادامه بدهید.

۷.‌ ای کاش به بقیه گفته بودم چقدر دوست‌شان دارم.

همه می‌خواهند احساس کنند که دوست داشته می‌شوند، اما تعداد کمی هستند که مایلند به دیگران بگویند چقدر آنها را دوست دارند. بنابراین اغلب در گیر و دار به‌دست آوردن عشق هستیم اما در بخشیدن آن به کسانی که برای‌مان مهم هستند کوتاهی می‌کنیم. پیش از آن که خیلی دیر شود، “دوستت دارم” را به آنها زیاد بگویید.

۸.‌ ای کاش به آنچه داشتم قانع بودم.

چه پول بیشتر باشد، چه شناخت بیشتر، یا امکانات بیشتر، ما همیشه از هر چیزی بیشترش را می‌خواهیم. تعداد بسیار کمی قادرند صادقانه قدمی به عقب بردارند و درک کنند آنچه دارند بیش از حد کفایت است. این که از زندگی بیشتر بخواهید همیشه خوب است، اما ضروری است که واقعا قدردان چیزهایی باشید که دارید.

۹.‌ ای کاش از بدنم بهتر مراقبت می‌کردم.

جامعه‌ی امروز به ما می‌گوید که “مراقبت از خود” یعنی داشتن یک شکم خوش تراش شش تیکه. این به هیچ وجه درست نیست. انتخاب‌های سالم و مناسب در همه‌ی جنبه‌های زندگی مهم است، نه فقط در زمینه‌ی ورزش‌های جسمی. نخوردن هله هوله، نکشیدن یک پاکت سیگار در روز، و هر آخر هفته الکل ننوشیدن ۳ راه بسیار راحت برای شروع هستند.


10- ای کاش انقدر حرف های دیگران رو گوش نمیکردم

همه فکر می‌کنند همیشه حق با آنها است و همه عقایدی دارند که گاهی آنها را به دیگران تحمیل می‌کنند. داشتن عقاید و باورها مشکلی ندارد، اما از آن مهمتر این است که توانایی گوش دادن داشته باشید. حتی اگر با نقطه نظری موافق نیستید، خودتان را به چالش بکشید تا بدون قضاوت کردن به حرف دیگران گوش بدهید.


۱۱.‌ ای کاش آن قدر کینه نمی‌ورزیدم.

وقتی کسی به شما آسیب می‌زند موجب دلسردی می‌شود، بخصوص اگر آن شخص خیلی برای‌تان مهم باشد. اما اصرار ورزیدن به کینه توزی در دراز مدت بیشتر از احساسی که آن اوایل دارید به شما آسیب خواهد زد.


۱۲.‌ ای کاش بیشتر مسافرت رفته بودم.

آدم‌ها اغلب دچار این اشتباه می‌شوند که “مسافرت” باید حتما به یک کشور خارجی باشد و یکی دو هزار دلار پول خرج کرد. چرند است. بپرید توی خودرو، یک ساعت تا یک شهر نزدیک رانندگی کنید، و چیزی را کشف کنید که قبلا نکرده بودید. به خاطر این مفاهیم اشتباه درمورد مسافرت خودتان را در خانه‌ حبس نکنید.


۱۳.‌ ای کاش به همه چیز خندیده بودم.

شما خودتان را بیش از حد جدی می‌گیرید. عجب، ما همه این کار را می‌کنیم. یکی از حسرت های اصلی که آدم‌ها در زندگی دارند همین زندگی را بیش از حد جدی گرفتن است. البته، رخداد حوادث بد حتمی است. اما آنها همیشه به آن بدی که ما در ذهن‌مان تصور می‌کنیم نیستند. و اگر زندگی را با خنده سر کنیم، آیا خیلی جالب‌تر نخواهد بود؟


۱۴.‌ ای کاش مسائل مربوط به کار را همان جا سر کار رها می‌کردم (فقط ۴۰ ساعت کار در هفته)

آدم‌ها ذاتا اهل کار کردن و پول درآوردن برای کسانی هستند که دوست‌شان دارند. اما، این اغلب به قیمت غفلت از عزیزان‌مان تمام می‌شود چون ما زمان نفرت آور زیادی را صرف رتق و فتق امور در اداره یا صرف فرستادن ایمیل در آخر هفته‌ها می‌کنیم. خبر این است: شغل شما همچنان سر جایش خواهد بود و حتی پس از مرگ شما هم وجود خواهد داشت، اما ممکن است در عوض پشت آن میزها بنشینید و افراد خانواده‌تان را از یاد ببرید. نگذارید این اتفاق بیفتد.


۱۵.‌ ای کاش با دوستانم رابطه ام را حفظ می‌کردم.

برای آدم‌ها قطع رابطه طبیعی است، اما اغلب این امر زائیده‌ی چنین ذهنیتی است که”آن‌ها با من تماس نگرفتند پس دل‌شان برای من تنگ نشده است.” اگر واقعا دل‌تان برای کسی تنگ بشود و دوست داشته باشید از حال او مطلع شوید، احتمال دارد که آن طرف هم همان احساس را داشته باشد. سعی کنید شما نفر اولی باشید که به دیگری زنگ می‌زند، نامه می‌نویسد، یا سر می‌زند. از انجام این کار خوشحال خواهید شد.


۱۶.‌ ای کاش بیشتر در مورد جهان واقعی اطرافم آگاهی داشتم.

من اعتقاد ندارم که این موضوع مسئله‌ی چندان بزرگی برای کسانی باشد که در بستر مرگ هستند، اما برای نسل هزاره این موضوع حسرت بزرگی خواهد بود. ما همیشه هر جا که می‌رویم در دام گرفتاری‌ها گیر می‌افتیم. این ما را تشویق می‌کند که ناخودآگاه زیبایی را که هر روز احاطه‌مان می‌کند نادیده بگیریم.


۱۷.‌ ای کاش اعتماد به نفس بیشتری داشتم.

همه‌ی آدم‌ها خودآگاه هستند، به خصوص کسانی که به نظر می‌رسد از خودشان بسیار راضی و مطمئن هستند. یک اشتباه بزرگ که آدم‌ها در زندگی مرتکب می‌شوند این است که حقیقتا به توانایی خودشان باور ندارند. این خیلی خجالت آور است چون کار بسیار راحتی است. فقط کافی است که ارزش خودتان را باور و تایید کنید و ایبن حسرت را بر دل خودتان نگذارید.


۱۸.‌ ای کاش به درک و بینش خودم اعتماد می‌کردم.

دلیلی وجود دارد که احساس می‌کنید آن صدای ضعیف را می‌شنوید. متاسفانه، برای بسیاری از ما در زندگی آن صدا می‌تواند کاملا خشن و درهم شکننده باشد. اما، مواقع بسیار دیگری وجود دارد که آن صدا بلندگوی قلب است، به شما می‌گوید که واقعا آرزوی چه چیزی را دارید و از ته دل چه چیزی را می‌خواهید. پس به آن گوش بدهید.



۱۹.‌ ای کاش با جماعت بهتری حشر و نشر می‌کردم.

چه بخواهید باور کنید چه نه، اما شما محصول مستقیم افرادی هستید که اطراف خودتان را با آنها پر کرده‌اید. اگر با احمق‌ها معاشرت کنید، احتمال آن بسیار زیاد است که به یکی از آنها تبدیل بشوید. زیبایی زندگی آن است که ما درمورد کسانی که می‌خواهیم وقت‌مان را با آنها بگذرانیم و نحوه‌ی صرف آن قدرت انتخاب آگاهانه‌ داریم. من نمی‌توانم خیلی این موضوع را برای شما تشریح کنم، اما در زندگی به دنبال افرادی هستم که همیشه من را به چالش می‌کشند، تشویق می‌کنند، و به رشد و پیشرفت وا می‌دارند.


۲۰.‌ ای کاش راه رفتنی را رفته بودم.

آدم‌های بسیار کمی وجود دارند که در سر کردن زندگی آنگونه که می‌خواهند موفق هستند، اما در عملی کردن یک برنامه برای رسیدن به هدف کارشان افتضاح است. فقط با صدای بلند رویاپردازی کردن کافی نیست. شما باید کاملا نیاز داشته باشید به آن موقعیت برسید و در این راه دست به اقدام بزنید.

ما می‌توانیم با تمام کشمکش‌ها و درگیری‌هایی که زندگی به بار می‌آورد روبه‌رو شویم، اما این به آن معنی نیست که مجبور هستیم آنها را با جان و دل قبول کنیم. بله، یقینا این کار دشوار است، اما هر چیز ارزشمندی همین طور است.

زندگی به راستی در یک انتخاب ساده خلاصه می‌شود:

یا همین حالا برای احساس رضایت تلاش کنید یا در آخرین لحظات زنده بودن‌تان آرزو کنید که‌ای کاش این کار را کرده بودید و خب از اون جایی که اخرش نتیجه یکی میشه پس فکر کنم باید کارهایی که باید انجام بدیم رو انجام بدیم(البته این به این معنی نیست که بریم هر حرام و منکر و بی قانونی رو در جهان انجام بدیم و دنیا و خودمون رو پر از تلخی و مشکلات و... بکنیم




چون عمر بسر شد چه بغداد و چه بلخ        پیمانه که پر شود چه شیرین و چه تلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی         از سلخ به غره آید از غره به سلخ



  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰


مدت هاست که پست جدیدی رو این جا منتشر نکردم به بهونه ی سفر اخیر یه ثبت تجربه ای میکنم و البته در گذشته در مورد سبک سفر کردنم نوشته بودم السلام



به سوی مأموریت قشم


بعضی وقتا مراد از سفر لذت بردن از جای خاصبه یا خرید چیز های خاص و یا عمومی گاها هم دلیل سفر کردن فریضه است:
حج- کوهنوردی و .... از فریضات است
خب من هم  بنا بر این دلیل گفتم فریضه رو انجام بدم در اول قرار بود در تعطیلات ایام اربعین باشه که خب به تاخیر افتاد و شد برای چهل و هشتم آقا(چهل هشتم آقا به زمان فوت حضرت ختمی مرتبت در گویش مازنی گویند)

برنامه هم ساده بود میرسم قشم دور جزیره رو رکاب می‌زنیم و برمیگیردیم.
همه چیز توجیه بود هدف مشخص ولی ابزار😊
روز سه شنبه تصمیم رو گرفتم که برم و بعد از ظهر حرکت کردم به سمت تهران و جاده هراز برفی رو تجربه کردم  و بعدش هم ایستگاه قطار که خب هیچ قطاری وجود نداشت و بعد به سمت اتوبوس که خب هیچ اتوبوسی هم وجود نداشت و در آخر با هر زوری که بود سوار اتوبوس شدم و فردا ساعت ۱۶ رسیدم بندر عباس تاخیر خوردن سوار شدن در شناور مشکلی بود سنگین تقریبا ساعت۲۰ رسیدیم قشم مستقیم تماس گرفتیم با کسی که باهاش هماهنگ کرده بودیم برای دوچرخه آدم خوبی بود)البته برای رسیدن به ایشون یه مسیر پنج شش کیلومتری رو در هوای فوق العاده گرم قشم قدم زدیم:)

دوچرخه رو تحویل گرفته و قشم گردی آغاز شد پیش به سوی غذای دریایی:)
اولین مقصد رستوران سیران
که غذا های دریایی میداد و شیک هم بود گفتیم خب وقت که داریم بریم پیش خاله!؟!( خاله اسم یه رستوران دریایی سنتی هست در قشم خیلی شلوغ بود و تقریبا منو اش یک غذا مونده بود) پس گفتیم بریم پیش دایی(دایی رو دیگه از خودم در آوردم دایی همون رستوران دریایی هست که زمستون سال ۹۳ با دوستان صدیق جناب آقای معین جعفری و جمعی دیگر از عزیزان رفته بودیم و کوسه ای مبسوط به بدن زدیم) متاسفانه اون جا هم که ساعت ها بود که همه غذا هاش تموم شده بود.
پس باز هم به سمت رستوران سیران



رستوران و ساندویجی مرتب و منظمی بود منو کاملی داشت از کباب و ساندویج های معمول و انواع غذای دریایی ولی خب آدم میره به جزیره که ماهی بخوره!؟! آیا غیر اینه!؟!


مثل همیشه اطلاعات غذا ها رو گرفتیم و یه نگاهی کردیم یه چیزی تو منوش ما رو جلب کرد سینی غذای دریایی گفتیم چیه گفت همه غذا های دریایی حجم خیلی زیادی داره و تنوع بالایی گفتم(از اون جایی که با تجربم در این امر گفتم عکسش!؟! گفت تو اینستاگراممون هست سریعا رفتم چک کردم یا تمامی پیامبران چی میبینم خودت جنسه انگار سینی چیدن برای امپراطور دریا ها پس موردی ندارد صد تومن چیزی نیست که حله یه سینی بدید در حین فرآیند آماده شدن غذامون انواع غذا های مشتریان رو می‌دیم به به چه فیش اند چیپس هوایی چه میگو ها شاه میگو ها خرچنگ ها و کباب هوایی احسنتت دیگه این داره چه می‌کنه!؟!؟ اونم در این ۳۸ دقیقه انتظار ما نمی‌دونم خیلی اتفاقی چشمم به یه میز اون ور تر افتاد دو تا کبوتر عاشق که داشتن از تو یه سینی بهم آب و دون میدم(حالا این جا استعاره داشت به غذا های دریایی) یه لحظه گفتم مهرداد!؟! غلط نکنم اینا هم میز دریایی سفارش دادن هی استرس بیشتر و بیشتر میشد چون واقعیتش اون میز دریایی که ما شاهدش بودیم می‌تونست ته ته ته ته ته اش یه بچه دو ساله رو سیر کنه!؟؟
به هر صورت غذا اومد و در عرض کم تر از دو دقیقه چیری وجود خارجی نداشت.
 و بلند شدیم و تشکر مدیر مجموعه از ما نظر پرسید غذا چه طور بود خب خوشمزه بود!؟!(البته آنقدر کم بود که مزه ای احساس نشدظ) ولی اعتراض کردیم که خیلی سبک بود سیر که هیچی ته ته ته ته دلمون رو هم نگرفت

فرمودند:عجیبه این غذا ما خیلی سنگینه و چند نفر رو منفجر می‌کنه

گفتیم ما که گشنمونه؟؟

گفت:خب چیز دیگه میتونیم بهتون بدیم و... که گفتیم مرسی


یاده کباب بز افتادیم که قبلاً شنیده بودیم و همسایه بقل اون جا هم خب کباب می‌دادن و شفارش دادیم به صرف کباب بز


ولی خب باز هم چی بگم والله


از اون طرف سوار دوچرخه شدی  رفتیم سمت ساحل زیتون و دراز کشیدیم و روی شن های ساحل طلایی قشم رو به دریا با سقف پر از آسمان پر ستاره خوابیدیم و با طلوع آفتاب بیدار شدیم و شروع کردیم به رکاب زدن به سمت جزیره هنگام


هوای بسیار گرم+ آفتاب مستقیم+فشار از سمت خستگی دوچرخه سواری+مشکلات دو چرخه


همه اینا موجب شد که فشار سنگینی بیاد بهم و احساسی فراتر از خستگی البته هر دو ساعت یه جا توقف کرده و شروع به شنا کردن میکردیم که به جای خستگی در کردن یه جورایی اضافه میکرد خستگی رو بهم


خراب شدن دوچرخه ها هم مورد دیگه ای بود از اون جایی که دوچرخه ها نو بودن لذا اچار کشی نشده بون و در مدت کوتاهی هی مشکلی براشون پیش میومد و مجبور بودیم دوچرخه ها رو حمل کنیم تا اولین ابادی که گاها دو کیلومتر فاصله بود در اخر رسیدیم به یه هتلی که اسکله داشت و عزیز شروع به تعمیر و اچار کشی دوچرخه ها کرد و تمام


ادامه دادیم و ادامه دادیم سراشیبی ها سربالیی رو ادامه دادیم به سمت جلو البته دیگه جایی که تقریبا احساس کردم اگه یه مقدار دیگه رکاب بزنم احتمالا بی هوش میشم دوستانی رو دیدیم که داشتن میرفتن سمت هنگام و ما رو هم سوار کردن و سوار بر هایلوکس به سمت اسکله کندلو رفتیم و دوچرخه ها رو سوار قایق کردیم و رفتیم به سمت جزیره


خانه های محلی بودن که سمبوسه های فوق العاده ای درس میکردن سمبوسه ماهی مرکب سمبوسه میگو و سمبوسه ماهی خیلی فوق العاده بود

بعد از اون هم باز سوار بر دوچرخه رکاب زنان حاشیه دور تا دور هنگام رو پیمودیم و در  اخر غروب افتاب رو در غروب خیز ترین جای جزیره دیدیم و به سمت قشم حرکت کردیم.



اتوبوس قشم شیراز رو سوار شدیم ساعت 7 شیراز بودیم به باغ گردی در شیراز گذروندیم و اخر هم آب انار خوری و بادام خوری و در اخر رفتیم سمت فرودگاه اما متاسفانه پروازی وجود نداشت قطار نیز همین طور حتی اتوبوسی برای تهران هم نبود.


همون جا با دوستی آشنا شدم و با ماشین ایشان به تهران رسیدیم و در اخر ساعت شش صبح شنبه به شهر فوق العاده  آمل رسیدیم





نکات جالب این سفر:


ماهی خوردن خیلی لذت بخشه

 

در چلنج قرار دادن خود یکی از چیز هایی است که احساس میکنی که زنده ای

در طبیعت بودن بهترین قسمت زندگیه

دنیا خیلی خیلی کوچکه به صورتی که همون جا اتفاقی با چند نفر که در ارتباط بودیم اشنا در اومدیم!؟!؟

یه سری از ادم ها دنبال سوء استفاده هستن ولی هنوز هم تعداد یاران همدل زیاده و بر میگرده به رفتار انسان ها هر چقدر که از سمت خود آدم حس خوب منتقل بشه قطعا از اون ور هم حس خوب خروجی خواهد شد(نمونه های بارزش اون دو تا دوستی که همکار کرجی بودند و کلی توصیه دوچرخه سواری بهم کردن - اون دوست لر ارتشی-

(البته این رو هم در نظر بگیرید منظورم این نیست که بشید گوسفند بلکه باید بشید سگ گله اون وقت با همه سگ های دیگه دوستید همه ی گوسفند ها هم شما رو دوست دارند گرگ ها هم که دیگه به ارواج جدم نیستی در حدم)

همراه بردن چاقو طبیعت خیلی خوبه میتونه در دشت و کوه خیلی بهت کمک کنه ضمن این که یه جورایی حس امنیت هم بهت میده ولی خب نمیتونی تو هواپیما ببریش و البته قطار و البته ممکنه دستگیر هم بشی و ....

مردم کشورمون برای این که بتونن ازادی هاشون رو تجربه کنن به صورت عجیب غریبی دارن میرن به سمت طبیعت که اون جا راحت باشن کویر دریا جنگل و سواحل (این هم بده هم خوب اگه نتونن خوب با طبیعت اموخت بشن بده ضمن این که ساختار های قانونی در اون مناطق وجود نداره و البته ممکنه صدمه های وحشتناکی به طبیعت بزنن که جبران پذیر نیست

شیراز شهر جالبیه وقتی صبح تصمیم بگیری بری استخر ممکن نیست چون هیچ استخری باز نیست!؟!؟

وقتی میخوای بری پارک ورود مجرد ها ممنوع است( مجبوری بری دست دخترکی رو بگیری ببری:)

تا غذایی رو ندیدی سفارش نده(عکس رو هم خیلی خوب فوتوشاپ میکنن)




 



  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰
الان که دارم این متن رو در این عصر پاییزی مینویسم بارونی وحشتناک میباره


میخوام اول یه مقدار نق بزنم:

نق اول : آدم ها مریض میشن و میمیرن و ... خب الان خاله ی دوست داشتنی ام هم به این مورد برخورد.

1- دیدیم ناراحته.
2- خونش تو اتش سوخت.
3- تشخیص تومور مغزی دادند.
4- تشخیص بدترین تومور مغزی ممکنه رو دادن و گفتن در بهترین حالت 6 ماه زنده خواهد بود.
5- در اثر ایست قلبی فوت کرد.

(همه ی این اتفاقات در کم تر از چهار هفته اتفاق افتاد)

خاله من هیچ وقت ازدواج نکرد و از لحاظ نزدیکی عاطفی که نسبت بهش داشتم قطعا از نزدیک ترین ها بود و واقعا فردی بسیار دوست داشتنی و مهربان و.... بود.


نق دوم : اوضاع نابسامان اقتصادی و اجتماعی کشور به غیر از این که هر لحظه ارزش ریال و دارایی های ما و بالطبع قدرت خرید افراد کاهش پیدا میکنه یک نارضایتی عمومی و البته اعتشاش و از بین رفتن وجدان کاری و البته ناامیدی نسبت به اینده ای روشن در بین افراد و خصوصا جوان ها موج میزنه و روز به روز داره بدتر میشه این موارد سبب میشه افراد و کسب و کار ها و سازمان ها  از توسعه باز بمونن و به ورطه سقوط و نابودی کشیده شوند و این روند رو ادامه هم بدهند.

نق سوم : افتضاح بودن ساختار های دولتی کشور از ادارات دولتی شبه دولتی نیمه دولتی شبیه دولتی همه و همه اصلا میتونم بگم هر ساختاری که به حکومت متصل میشه(سیستم دولت در دولت رو قبلا گفته بودم) و خدمات دهی میکنه این ارگان ها به صورت عجیبی ارباب رجوع رو اذیت میکنن و به هیچ عنوان به دنبال این که فرایند خدمت رسانی درستی رو داشته باشند نیستند.
از برخورد ها و ساختار های اشتباه در شهرداری و دادگاه و همه ی ادارات میتونم بگم( البته به جز پلیس فتا و وزارت محترم اطلاعات که عزیزان همیشه در صحنه هستن اقا ما مخلص شما هستیمااااا من تو تیم شمام دارم نق میزنم ققط ضمن این که اینایی که نام بردم بلاشک محترم هستن ضمنا مخلص عزیزان اطلاعات سپاه هم هستیم اوه اوه از پشت صحنه میفرمایند ما یه چند تا نهاد امنیتی دیگه هم داریم که پیشاپیش ابراز ارادت و مخلصی و چاکری رو نسبت به آن مقام محترم ابراز میدارم)


نق چهارم : این نق از اون جا سرچشمه میگیره که تفاوت نسل ها بسیار زیاد است و البته ساختار های جامعه ما در مورد چیز های مختلف اجتماعی و ... بسیار پیچیده متضاد ناهمگون و کلا متفاوت هست نمیخوام خیلی دربارش توضیح بدم ولی خب ظاهرا تفکرات و برداشت جامعه در رابطه با اعمال و رفتار های انسانی اصلا و ابدا به مذاق من خوش نمیاد و هنجار ها انتخاب ها دیدگاه های من در رابطه با موراد مختلف گاها با هنجار های داخل جامعه تطابق نداره و موجب ناراحتی سرخوردگی حس وحشتناک تجربه در زندگی میشه (که البته همه این هایی که میگم به هیچ عنوان برای کسی مهم نیست ولی واقعیت امر اینه که این چیزایی که میگم مهم ترین قسمت زندگانی است به نظرم)


خدا رو شکر نق هام تموم شدن


خب احتمالا همه عزیزانی که این متن رو میخونید میفرمایید:که خب دمت گرم هاشم از کرامات شیخ ما این است شیره را میخورد و میگوید شیرین است!؟؟! اینا رو که ننه قمر شله پز هم میدونه خاک تو سرت تو اون دانشگاه چی یاد گرفتی ؟!؟!  اره هاشم مهاجرت کن برو خارج و....( یه چیز جالبی که جدیدا خیلی بهش بر میخورم بحث مهاجرت و مهاجرت کردنه!؟!؟ عجیبه خیلی عجیبه تقریبا هر کسی رو که میشناسم و میبینم یا دوست داره مهاجرت کنه یا فکر مهاجرت کردنه یا در شرف مهاجرته

اما خب عرض بنده اینه که درسته همه اینا هست اما باید زندگی کرد فرصت زنده بودن فرصت بزرگیه همین که ما زنده ایم اتفاقی است بسیار بزرگ میتونیم فلک را سقف بگشاییم و طرحی نو در اندازیم کار های بزرگی انجام بدیم که البته بزرگ ترین کاری که میتونیم انجام بدیم اینه که از خودمون راضی باشیم این کار بزرگترین اتفاق دنیاست بلاشک

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

تحصیلات اکادمیک




اول از همه باید چند تا کلمه رو تعریف کنیم :

تحصیل کردن علم و دانش : به معنی کسب تجربه به واسطه ی مطالعه ازمایش و یا سفر و کنجکاوی و یا تلمذ در نزد اساتید گران قدر

تحصیل کردن در دانشگاه : به معنی این که بری کنکور بدی (یا اگه خیلی کار درستی نخبگی و المپیاد و...) و با جواب دادن به اون ازمون چند گزینه ای در چند ساعت مشخص میشه که بله شما حائز این هستید که در این کلاس ها که ما مشخص کرده ایم باید شرکت بکنید در این ساعت مشخص باید روی این صندلی های چوبی سخت بنشینید باید برید موسم انتخاب واحد کار ها رو انجام بدید عرایض استاد رو بنویسید و بیخیال بقیه ارکان یادگیری و تجربه کردن بشید.


البته در حال حاضر فرایند دانشگاه رفتن (حداقل کارشناسی ) در قشر متوسط شهری  امری است کاملا اجتناب ناپذیر و تقریبا بدون هیچ تردید.
بدین صورت که فرد بعد از اتمام دبیرستان باید بره دانشگاه (البته این رو هم بگم که سال های اخر دبیرستان وقت دانش آموز فقط و فقط در مورد دانشگاه رفتن در سال های اینده گذشته
میشه
حال وقتی فرد دانشگاه قبول شد (با هر رتبه ای و در هر دانشگاهیی) همون اتفاقاتی که قبلا عرض کردم براش پیش خواهد اومد و تمام


مورد مورد نظر یافت شد فردی که کارشناسی خونده خانم ها که معمولا اگر ازدواج نکرده باشن و یا جای خاصی استخدام نشده باشند بی برو و برگرد میرن سمت ارشد خوندن
اقایون هم چند دسته میشن :

1- به سمت مهاجرت سوق پیدا میکنن
2- میرن سمت کار و کاسبی
3- میرن سربازی
4- میرن ارشد و...


در کل با این اوصاف در دانشگاه یک سری اتفاقات مثبت هم میفته:

- تشکیل گروه های اجتماعی و افراد همدل که هدف مشترکی دارند و...
- برخورد با فضای جدید چند فرهنگی در محیطی کنترل شده


با همه ی این اوصاف ظاهرا باید مرام نامه دانشگاه رو پر کنم و برم سمت ادامه ی تحصیلات تکمیلی تا به قول استاد عزیز محمد رضا شعبانعلی وقتی در بحثی شرکت کردم و نظراتم رو در بررسی موردی دادم و یا نتیجه ی آن بررسی متنی شد. با لبخند نگاهم نکنند و بگن تو چی میگی بچه( وقتی 17 یا 18 سالم بود و برای پروژه اسانسور پیچشی فعالیت میکردم بسیار پیش اومد که افراد وقتی برای اولین بار من رو میدیدن مسخره میکردن و میگفتن این بچه چی میگه؟؟ اخرین باری که همچینین اتفاقی رخ داد زمانی بود که یک پروژه بزرگ رو تحویل مالک دادیم و مالک با من برخورد نامناسبی کرد.


(گفت: تو از همه تو این مکان کوچک تری و بیشتر از همه صحبت کردی دیگه حرف نزن و...) الان به گمانم از اون واقعه دو سه سالی میگذره و وقتی در خیلی از قرارداد های اون فرد با من تماس میگیرند و طلب مشاوره میکنند و یا وقتی که اون فرد به پسر و برادرش توضیح من رو میده و میگه ببینید این نابغه و مخترع و... خیلی کارش درسته حس بسیار خوبی بهم دست میده)

پ ن: همان طور که وقتی اولین بار من رو اون شخص تحقیر کرد برام مهم نبود وقتی که من رو برد بالای اسمون ها هم برام مهم نیست.


اما الان به گمونم وقتی خودم رو یه جا معرفی میکنم و مقام ها و مدارک علمی و پژوهشیم رو توضیح میدم معمولا فرد مورد نظر گنگ میشه و تعجب میکنه البته دارم سعی میکنم به سمتی برم که دیگه خودم رو معرفی نکنم و خود فرد از قبل بشناستم(برند شخصی)



ولی خب ظاهرا مرام نامه ای که در دانشگاه تهران باید به امضا برسونی به غیر از انجام ندادن کار های غیر قانونی(سرقت - دزدی - قتل -تقلب و...) ظاهرا شامل: تشریح نکردن مطالب ذهنی نیز میباشد.
  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

مهربانی

به گمونم موضوع مهربانی اولین موضوعی است که ابتدا در اینستاگرام و سپس در وب سایت شخصیم نشر پیدا کرد (چون کارکرد اینستاگرام برای من بک لینک دادن وب سایت شخصیم بوده و هست)

یکی از سلسله مطالبی که در این جا ادامه دادم و میدم سلسله مطالب خصوصیات انسانی است.
از جمله:

بی وجدانی

لذت درگیری در نواوری

نبود حس امنیت

ساده دلی

تغییر در انتخاب

سوگیری

تصمیم در انتخاب

استرس

حضور در اوج حضور نداشتن و حضور داشتن در اوج حضور داشتن (تاثیر شبکه های اجتماعی بر خصوصیات انسانی )

حس قصاص و انتقام

 سبک سفر زندگی کردن

خلا در زندگی

تحت تاثیر مواد

شهامت

اعتماد

تحقیر کردن و تحقیر شدن

حس شنیده شدن

مصرف گرایی مطلق

حس مرگ

نفی ذهنی

صور ذهنی

لذت غذا خوردن

وابستگی احساسی


البته این سری از نوشته های هنوز ادامه داره و دارم برای بهبود و کامل شدنش تلاش میکنم.


الان میخوام به موضوع مهربون بودن بپردازم.

مهربونی جزو خصلت هایی است که همه ی مردم تاییدش میکنن ولی به گمونم درصد زیادی از مردم به غیر از این که این رفتار رو انجام نمیدهند بلکه جلوی کسایی که همچین رفتاری بروز میدهند را میگیرند

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

تجربه خرید کتونی

اگه خواننده این بلاگ باشید احتمالا میدونید  پیاده روی های طولانی و طبیعت گردی یکی از علاقه مندی های من هست.

از طرف دیگه احتمالا میدونید کهمن مخالف صد در صدی مد و فشن گرایی و مخصوصا مصرف گرایی موجود در جامعه هستم

در این پست میخوام در مورد تجربه خرید کفش کتانی بگم.
اول از همه سایز پا من یه چیز بین 45 تا 46 هست و از طرفی دیگه کف پای من جزو پا های پهن به حساب میاد.

از زمانی که یادمه تا به امروز کفش های کتونی را که استفاده کردم رو لیست میکنم:


1- کتانی ریبوک با کف ژله ای(این کتونی رو وقتی 16 یا 17 سالم بود خریدم )

2- یه کتونی ادیداس رانینگ نارنجی مشکی (به گمونم وقتی 19 یا 20 سالم بود که این کتونی رو خریدم)

3- کتونی اسکیچرز نارنجی سرمه ای ( به گمونم تولد سالگی این کتونی رو خریدم)

اما در این بین دو تا کتونی دیگه یه سفید ابی - یه سرمه ای (که البته کادو بود ) هم داشتم.

حال به بررسی این خرید ها و استفاده از  کتونی های مزبور میپردازم:

اولین کتونی ریبوک که خریدم (در حقیقت اولین کتونی بود که با اطلاعات کامل و بر مبنای شناخت از محصول خرید کتونی انجام دادم) چند سالی که ازش استفاده کردم فوق العاده راحت و بسیار زیبا و خوب بود تا این که سایز پاش دیگه اندازم نبود.

کتونی ادیداس نارنجی رو هم که خریدم(من عاشق رنگ نارنجی هستم) تجربه فوق العاده ای بود کتونی ادیداس مورد نظر هم زمان شده بود با زمانی که من حداقل هر هفته چهار جلسه تمرین ورزشی داشتم (اعم از شنا و دو در ساحل - شمشیر بازی - دو و پیاده روی ) و این کتونی هیچ مشکلی برایش ایجاد نمیشد حتی وقتی که ساحل  میدویدم بعد برم شنا با اون کتونی بعد هم پیاده روی بعد هم برم مهمونی (کتونی مورد نظر هنوز موجود است البته در چند جاییش پارگی داره که دلیلش گیر کردن تو سیم خاردار بوده است)

در مورد کتونی اسکیچرز در یک پستی در اینستاگرام توضیح دادم
اما این رو بگم که بعد از این که کتونی رو تعویض کردم هر کاری کردم که این کتونی رو از بین ببرم از رفتن به قلل مرتفع گرفته تا شنا و هر کاری که بشه کرد تا یه کتونی را از بین برد ولی در کمال تعجب این کتونی بسیار بسیار راحت حتی یه مشکل کوچک هم پیدا نکرد و تنها موردی که در حال حاضر برای این کتونی بعد از سه سال استفاده مکرر و وحشیانه به وجود اومده صاف شدن کف کفش است که به گمونم دلیلش خوردگی بر اثر فشار بر روی سنگ تیز و قلوه سنگ در کوه پیمایی های بلند است (به هر صورت در حال حاضر این کتونی کامل بدون مشکل است )

حال به کتونی های دیگه میپردازم:
کتونی آبی که به گمونم سه چهار سال قبل خریدم (قبل ازکتونی اسکیچرز) به نظر قشنگ میومد قیمتش هم ارزون بود(به گمونم 100 هزارتومان و این قیمتی بود کم تر از یک سوم قیمت کتونی اسکیچرزی که بعد خریدم) به گمونم ظرف کم تر از یک ماه از بین رفت به غیر از این که در پیاده روی و... هم مشکلات زیادی برام پیش میورد.
کتونی سرمه ای که به عنوان کادو برام خریداری کرده بودن که خب به غیر از این که خیلی راحت نبود و البته خیلی کم پوشیدمش به گمونم در استفاده مکرر کم تر از یکی دو ماه از بین رفت یه بازه زمانی پارسال تابستون تا عید امسال (البته عملا استفاده ی چندانی هم ازش نکردم )


میخوام یه نتیجه گیری ساده کنم :

1- اگر ادم مقتصدی هستید حتما یه کتونی با کیفیت مارک دار بخرید اگه در بازه ی زمانی 2 سال 5 تا کتونی ارزان قیمت بخرید ضرر میکنید تا این که در دو سال یه کتونی با کیفیت و گران قیمت بخرید
ضمن این که در صورتی که کتونی ارزان قیمت بخرید در کل این دو سال شما کتونی ارزان قیمت داشتید که زیبایی چندانی هم نداره

2- در زمان فرایند خرید صرفه جویی میشود و به این صورت شما وقت بیشتری برای کار های دیگه تون خواهید داشت

3- سلامت پاتون حفظ میشه و مشکلات زیادی پیدا نخواهید کرد (از تاول زدن پا تا ترک و کمر درد و...)
  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰
وقتی وارد محیط های کارگری یا کارمندی میشی افرادی که سره ماه حقوقشون واریز میشه (ته ته ته اش اگه واریز نشه از وزارت کار خواهان حق و حقوشون میشن و در نهایت تا قرون اخر رو خواهند گرفت شده با مصادره اموال صاحب کار)


مهم ترین هزینه های یک کسب و کار:

اجاره (البته قاعدتا در جریانید که اگر حتی مالک اون ملک باشید باز هم باید اجاره را محاسبه فرمایید)

تزیینات و دکوراسیون(شامل لوازم اداری میز و صندلی دیزاین ها و... این ها هزینه های غیر قابل برگشت هستند در حقیقت مبلی که 8 میلیون برای دفترتون خریدید یک سال بعد شاید قیمتش صفر بشه و تمام هزینه ها از کناف و رایانه و... هم به این داستان دچار خواهند شد )

مجوز های کسب و کار( از داشتن گواهی فنی حرفه ای گرفته تا اتحادیه و ثبت شرکت و...)

حقوق و مزایا (این که شما در کسب و کارتون حتی تنها کار میکنید و یا این که شریک دارید باز هم خب هزینه است باید در نظرش بگیرید)

هزینه های جاری(خرچ کاغذ و خودکار - وسایل مصرفی - اینترنت - حق شارژ - آب - برق - تلفن - اینترنت - کرایه های حمل و نقل - باربری و...)

مالیات ( دیگه خودتون میدونید چه جور تکه تکه میکنن آدم رو )

بیمه(از بیمه ی حوادث و مسولیت گرفته تا تامین اجتماعی و...(راستی اگر کارمنداتون رو بیمه ی مسولیت نکنید ممکنه بدبخت بیچاره بشید و برید زندان چون اگه خدایی نکرده خراشی وردارن بیچاره اید بیچاره)




پینوشت: دیروز در تاریخ 30/8/1397 یک جلسه ی جالبی در مرکز رشد برگزار شد که جنبه ی آموزشی و مشورتی داشت
حضور وکیل و مشاور حقوقی مرکز رشد مازندران و رییس اداره ی کار و تعاون اجتماعی و معاون حقوقی و داور ارشد اختلافات حقوقی همه ی این عزیزان تاکید بسیاری بر جمع اوری مدارک و مستندات و نوشتن قرارداد های حقوقی و الزام اور در رابطه با مجموعه ها و کمپانی های خرد بودند.

من حیث المجموع سیستم اداری ما چه قوه قضاییه چه ادارات کار و... همگی افتضاح هستند و جالب تر اینه که مجری های این قوانین و ساختار ها هم به این که این قوانین ساختار ها و ساز وکار ها پر از عیب و ایراد و معضلات فجیح هستند کاملا اگاه هستند.




و من الله توفیق

  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

یکی از چیز هایی که واقعا لذت بخشه برام انجام دادن کار های عجیب غریبه که به معنی واقعی کلمه جریان در من ایجاد میکنه

کار هایی از جنس ایده های عالی کار هایی که هیچ کسی انجامش نداده دلیل انجام دادنش هم  به این دلیل بوده که یا از توانش خارج بود یا به نظرش خیلی عجیب غریب و ناممکن بوده است.

اصولا وقتی وارد کار هایی میشم که خیلی عجیب غریب هستن و تهش هم معلوم نیست (البته معمولا اصلا سرش هم معلوم نیست) و فقط یه دید کلی و چشم انداز به قضیه دارم اون وقته که خون در رگ هام جاری میشه

یه چلنج باید این خاصیت ها رو داشته باشه:

ریسک - نیاز به ایده های خاص - تکنولوژی هایی که یا وجود نداره یا خیلی عجیب غریبه وقتی یه چلنج این خاصیت ها رو داشته باشه اون وقته که من خوش حال میشم لبخند میزنم و شاد میشم و حس زندگی و زندگی کردن در من فوران پیدا میکنه.

به گمونم از کودکی این در من ریشه داره وقتی سوال های سخت توسط معلم مطرح میشد با کلی درگیری و... حلش میکردم

ولی اگر سوالی ساده بود حوصله انجام دادنش رو نداشتم .

البته این رو بگم که همیشه وقتی میدیدم چیزی به درد نمیخوره یا نتیجه ای که میخوام رو نداره با یه خداحافظی قضیه رو تموم میکردم.


نمیدونم شاید اون قسمت از سریال شرلوک هلمز رو یادتون باشه که داشت با تفنگ به در و دیوار  شلیک میکرد و دلیل این شلیک کردن هم سر رفتن حوصله شرلوک بود.

وقتی خونه B221  منفجر شد شرلوک خوش حال بود که چون یه معما جدید شروع شد

این برانگیختگی شبیه حس منه وقتی یه چیز عجیب غریب رو بهم میدون تا انجامش بدم



احتمالا یادتونه که چند وقت قبل در مورد این که خودت انجامش بده گفتم



الان سعی دارم که این کار رو راه بندازم و یه جایی رو ایجاد کنم که بشه به یه همچین کاری کمک بده به گمونم یه اتفاق خیلی خیلی خوبه اگر این کار رخ بده

این که یه جنبش راه بندازیم جنبش خلاقانه به گمونم این کار کاری است فوق العاده 

برای رسیدن به این کار فقط یه چیز میخوایم و اون هم چیزی نیست جز آدم ها آدم هایی قوی که خودشون رو دست کم نمیگیرن عملگرا هستن حرف نمیزنن

کار ها رو یا انجام میدن یا انجام میدن کاری ممکن نیست جلو رویشان باهش و انجامش ندن





به جمع دیوانگان خوش آمدید




راستی این دیوانه هایی که گفتم ارزش ریالی قضیه خیلی براشون مهم نیست به غذا و خواب و مسافت طولانی یا گرمای هوا و سرمای هوا اصلا اهمیت نمیدن به کار های عجیب غریب و خیلی بزرگ که انجام دادن اصلا و ابدا اهمیت نمیدن و کلا ادم هایی نیستن شبیه به بقیه

(البته یه چیز بگم من میترسم این ها عوض شن از اون روزی که زیر افتاب مرداد 25 کیلومتر راه رفتن و بعد بیهوش شدن به این تبدیل شن که بگم راه دوره ماشین ندارم(البته این رو هم بگم شاید دلیلش این بود که همراه نداشتن)؟!؟!




  • سید هاشم زرین کیا
  • ۰
  • ۰

مهرداد سعادتی(ملقب به سعید سعادتی) یکی از دوستان عزیزی بوده و هست که همیشه زمان گذاشتن باهاش برام لذت بخش بوده (مهرداد جز چند تا دوستیم هست که وقتی با هم صحبت میکنیم از بیزینس و مارکتینگ و .... نمیگیم بیشتر اوقات از دیانت و فلسفه اسلامی و غربی و سیاست حرف میزدیم) یادم نمیاد روز هایی که ساعات ها همراه با جناب فلاح زاده ی عزیز در مورد دین تفکر دینی و معارف صحبت میکردیم(روز های به یاد ماندنی بود) شروع دوستی من و مهرداد سعادتی بر میگرده به 13 یا 14 سالگی که در حقیقت ما هم مسجدی بودیم.

بعد از کنکور(سال 89) مهرداد ساکن تهران شد(البته هر وقت میومد آمل هم رو میدیدیم و وقت میزاشتیم برای هم) یه چیزی که برام در مورد مهرداد سعادتی جالب بود این بود که خیلی از مرحله های زندگیش رو لمس کردم(دانشگاه رفتنش - سربازی ( چه کار هایی که برای کسری گرفتن مهرداد که نکردیم) - امتحان وکالت خوندنش - سفر رفتن مکررش - کارهای مستند سازیش - تغییرات معرفتی و مذهبیش(در بین خیلی از افرادی که میبینم معرفت شناخت عرفان و... اصلا دغدغه اشون نیست ولی مهرداد سعادتی نازنین فردی دغدغه مند در این موارد است) اما خب میخوام در این متن به ازدواج کردن مهرداد سعادتی یه گریزی بزنم( به هر صورت همین دیروز جشن ازدواجش بود و بحث ازدواجش داغه)


به گمونم سال سوم یا چهارم دوره کارشناسی مهرداد بود که هی میدیدم سرش تو گوشیه ( از اون جا که میدونید PERSONAL DEVICE IS PERSONAL LIFE فلذا بنده هم فهمیدم که با فردی آشنا میشه ) وای وقتی واکنش های حاج اکبر سعادتی(بابای مهرداد سعادتی) رو به یاد میارم ناخوداگاه خندم میگیره ولی با هر گیر و گرفتاری که بود این عزیزان تایید دو طرفه رو گرفتن و به سمت عقد و ازدواج رفتن (تصمیم شده بود که بعد از سربازی مهرداد سعادتی عقد کنه ) متاسفانه به علت درگیری های شدید کاری که داشتم نتونستم برم.

مشاهده ی این فرایند از اول تا به ازدواج و داستان هاش برام جالب بود.(اولین بار بود که این جوری با این قضیه برخورد داشتم)


با همه این اوصاف مهرداد سعادتی عزیز و خانواده ی سعادتی جوان امیدوارم بهترین تجربه ها را در کنار هم داشته باشید و خوش و خرم تا ظهور اقا امام زمان ( برای هر کسی باید ارزو هایی مطابق با همون فرد رو بکنی دیگه ) کنار هم باشید و همه ی آرزو های خوب خوب خوب رو براتون دارم.





  • سید هاشم زرین کیا